هفتم دی ماه 1389
12/28/2010

روزمره کریسمسی ۲

کنسرت گوگوش خوب بود. در راه برگشت به خونه فکر می کردم که شاید باید کمی بیشتر در مورد کریسمس بنویسم. چون حتی کسانی که سالهاست اینجا هستن ممکنه که هیچ وقت این شانس را نداشته باشن که در جشن کریسمس شرکت کنن چون این واقعا یک جشن خانوادگی و خیلی خصوصی هست.

کریسمس کلا دو روز سال هست ۲۵ و ۲۶ دسامبر. اینجا ۲۴ دسامبر شب قبل از کریسمس از خود دو روز کریسمس مهمتر هست. در این شب همه خانواده دور هم جمع می شوند. شام خوشمزه می خورن که شام رسمی کریسمس آلمانی معمولا شامل غاز درسته هست با کنودل (کوفته سیب زمینی) و کلم قرمز پخته. قبل یا بعد از شام مراسم ‌Bescherung هست که به معنی به همدیگر کادو دادن هست. کادوها را معمولا اول زیر درخت کاج می گذارند و بعد هر کسی به ترتیب به نفر دیگه کادو می ده.

۲۵ و ۲۶ دسامبر یعنی روزهای اول و دوم کریسمس معمولا به دیدار بقیه اعضای فامیل طی می شه. این دو سه روز واقعا از معدود روزهایی هستن که آدم توی آلمان حس بودن در یک خانواده بهش دست می ده. چون همه دور هم هستن و کسانی که راه دور هستن به هم زنگ می زنن و کریسمس را تبریک می گن. این من را یاد نوروز می اندازه و برای همین کریسمس اینجا را دوست دارم.

اینجا اکثرا کسانی که پارتنر دارن سعی می کنن یک راه حلی برای این قضیه پیدا کنن که با کدام خانواده جشن بگیرن. بعضی ها جدا جدا هر کدوم با خانواده خودشون جشن می گیرن. بعضی ها مثلا روز اول را با خانواده این یکی و روز دوم کریسمس را با خانواده اون یکی جشن می گیرن. مشکل اصلی موقعی هست که خانواده یکی شمال آلمان باشه و خانواده دیگری جنوب.

خانواده سیتا از همون اول یک راه بهینه برای این قضیه پیدا کردن و اونهم اینکه هر سال با بچه هاشون و پارتنرهاشون (که حالا تبدیل شده اند به عروسها) و خانواده پارتنر ها همه با هم جشن می گیرن به صورت گردشی. خوبی قضیه این هست که از اونجایی که کلا ۴ تا خانواده درگیر ماجرا هستن که در ۴ شهر مختلف زندگی می کنن هر سال مراسم در یک شهر برگزار می شه و در کل این ۳ روز همه با هم هستن. البته تا حالا فقط دو سال پیش یک بار نوبت ما شده. این بار هم من به خاطر کنسرت گوگوش از ظهر روز اول کریسمس به بعد را دودر کردم ولی بقیه تا آخر کریسمس را دور هم بودن.

سال نو
بعد از ۲۶ معمولا همه بر می گردن سر خانه و زندگیشون. یا به ترتیبی که در آلمان و کشورهای همسایه خیلی رایج هست با دوستانشون دور هم جمع می شوند تا موقع تحویل سال نو. آلمانها اکثرا می رن به جنوب آلمان یا اتریش برای اسکی. و بعد با دوستانشون سال نو را جشن می گیرن که شب سال نو طبیعتا ۳۱ دسامبر هست. من البته نمی فهمم که آدم توی این هوای به این سردی چطوری می تونه بره یک جایی که خیلی سردتر باشه و ذوق کنه برای اسکی؟‌

2:10 PM نوشا   -   8 نظر

 

دوم دی ماه 1389
12/23/2010

روزمره کریسمسی

اینجا چند هفته ای است که برف میاد. از دیشب روی برفها بارون اومده و یخ زده. وسط خیابون می تونی سرسره بازی کنی. اتوبانهای آلمان روز قبل از کریسمس شلوغ تر از همیشه هستن چون ملت همه می رن که با خانواده هاشون جشن بگیرن و با این وضعیت اکثرا مشکل پیدا کرده اند.

اداره راههای آلمان به صورت شبانه روزی درحال پاک کردن اتوبان از یخ و برف هست. بیچاره ها شب و روزی برایشان نمانده.

پست آلمان هم مقهور برف و یخبندان شده و در نتیجه کادوی مامان بابای سیتا هم توی پست مونده و امسال سرشون بی کلاه می مونه.

حالا ما در منزل مامان بابای سیتا نشسته ایم و خوشحالیم که دیروز ۳۰۰ کیلومتر راه را به سلامت طی کردیم و نگران برادر شوهره و خانواده اش هستیم که از جنوب قراره بیان. مامان سیتا نشسته پای رادیو و نگرانه.

خلاصه که کریسمس سفید، پشت صحنه اش خیلی هم بی دردسر نیست.

امسال برای اولین بار شاید شب یلدا برنامه خاصی نداشتیم. باید ساک می بستیم و باید بیشتر از ۵۰۰ تا کارت تبریک کریسمس امضا می کردیم. کارتهای کریسمس مال شرکت هستن که هر سال همه کارکنان شرکت امضا می کنند و فرستاده می شه برای مشتری ها و پارتنرها. در حین امضا کردن کارتها زنگ می زنم به مامان بابا و خواهر برادرا و پسرخاله هه که تولدش بوده و با تک تکشون در مورد برف و سرما و کریسمس و شب یلدا و یارانه ها و قیمت ها گپ می زنیم و به قول شخصی پشت سر رژییم غیبتی می کنیم.

روز اول کریسمس هم، کنسرت گوگوش هست ۴۰۰ کیلومتر اونطرفتر که ما طبیعتا با سر می ریم. اولش گفتیم بمونیم کمی آدم شوهرداری کنیم که مادرشوهر عاق والدینمون نکنه. بعد فکر کردیم سال دگر، بچه به بغل، خونه شوهر :D... خلاصه جای همه شما پیشاپیش خالی.

12:23 PM نوشا   -   4 نظر

 

بیست و دوم آذر ماه 1389
12/13/2010

ویشتلن

یک ماه پیش ایمیل آمده بود از یکی از دوستان آلمانی ام برای دعوت به صبحانه کریسمسی برای روز یکشنبه گذشته. توی ایمیل علاوه بر دعوت به صبحانه پرسیده بود که آیا دوست داریم که ویشتلن هم بکنیم یا نه؟

طبیعتا اولین کاری که آدم می کنه اینه که توی ویکیپدیا نگاه می کنه که ویشتلن (wichteln) چی هست. اطلاعاتی که به دست می یاری از این قراره:‌
این رسم مشابه secret santa آمریکایی ها هست و معمولا بین دوستان،‌ همکارها،‌ و همکلاسی ها انجام می شه. از اونجایی که کل قشنگی کریسمس به هدیه ها هست،‌ در این روز دوستان که دور هم جمع می شوند همه به هم هدیه می دهند البته با یک رَوَند غیر معمول.

روند معمول این هست که تو یک یا چند هدیه در نظر داری که معمولا قبل از کریسمس اعلام می کنی و یکی از اون هدایا را بدست می آوری.

روند ویشتلن اینطوری هست که توسط دعوت کننده معمولا یک موضوع تعیین می شه مثلا کتاب،‌ یا لباس یا چیزی از این قبیل،‌ و هر کسی یک کادو با خودش میاره. بعد توی مهمونی، صاحبخانه به هر کسی یک شماره می ده و با اعلام هر شماره اون نفر می تونه یکی از کادوها را به صورت تصادفی انتخاب کنه. تنها شرط هم این هست که تو اجازه نداری کادویی که خودت آوردی را انتخاب کنی. این در واقع یک جورایی مدل کریسمسی سواپ هست.

حالا این دوست من چند روز پیش اعلام کرد که از اونجایی که اکثریت با ویشتلن موافق بودن من پیشنهاد می کنم که موضوع ما Schrottwichteln باشه. Schrott کلا یعنی چیز بنجل و به درد نخور. نوشته بود لطفا هر کسی یک چیز Schrott به سلیقه خودش را خیلی قشنگ کادو کنه و بیاره. اینجوری می شه که هر کسی یک چیز بنجل که توی خونه داره و نمی خواد ببیندش را کادو می کنه و میاره. حسنش این هست که چیزی که به نظر تو بیخود می یاد ممکنه که به نظر کس دیگه ای واقعا خوب بیاد و دوست داشته باشه.

دیروز ما اونجا بودیم. کلا مراسم بامزه ای بود. ملت فجیع ترین کادوهایی که به عمرشون توی کریسمس یا برای تولدشون یا هرچی گرفته بودن را کادو کرده بودن آورده بودن و ما هم طبیعتا به همچنین. مثلا یکی یک خروس پلاستیکی بوق بوقی آورده بود که نصیب یک آقای سبیل کلفت شد. یکی دیگه یک جاشمعی خیلی جوات آورده بود و ... کلا خیلی پایه خنده بود.

ما که از شر یکی دو تا چیز تزئینی که خیلی باب میلمون نبود راحت شدیم و به جاش یک سری خزعبلات جدید کادو گرفتیم که باید بگذاریم برای ویشتلن سال بعد. :D

پس نوشت:‌ طبیعتا در اون مجلس هم مثل ۹۹ مجلس دیگه یک نفر پیدا شد که سرش درد می کرد برای بحثهایی از قبیل وضعیت ایران، وضعیت خاورمیانه،‌ رفسنجانی،‌ رانندگی در ایران، اقتصاد ایران،‌ نقش س.پ.ا.ه در سیستم قدرت در ایران و ... من بعضی وقتها با خودم فکر می کنم چه دلیلی داره که یک نفر آلمانی اینهمه چیز در مورد ایران بدونه؟!‌ بعد باهاشون که حرف می زنی می بینی فقط هم ایران نیست که مورد توجهشونه ها!‌ پاکستان،‌ هند،‌ بنگلادش،‌ مراکش... همه جا!‌ یعنی اینجا به آدمهایی بر می خوری که تاریخ معاصر کل کره زمین را حفظ هستن!‌

7:16 PM نوشا   -   3 نظر

 

هجدهم آذر ماه 1389
12/09/2010

از هر دری

پشت صحنه
دلم می خواست کمی از پشت صحنه های سفر به رُم بنویسم که فرصتی نشد. همینقدر شاید کافی باشه که اشاره کنم که یکی دو روزی که وقت داشتیم شهر را ببینیم یا بارون می آمد سیل آسا و یا اینکه بارون می آمد و علاوه بر اون هم دانشجوها اعتصاب کرده بودند و مترو و اتوبوس و کل سیستم شهری مختل بود.
از طرف دیگه نشستی که داشتیم با پارتنرهای مختلف پروژه با تاخیر وحشتناکی مواجه شده بود چون کسانی که از جنوب آلمان یا اتریش می آمدند پروازهاشون به دلیل برف کنسل شده بود یا تاخیرهای آنچنانی داشت.
بعد هم که برگشتیم به مملکت ژرمنی با درجه حرارت منفی ۱۴ مواجه شدیم و از یک ساعت بعد از نشست هواپیمای ما به زمین برف باریدن گرفت که همچنان ادامه دارد!

بیمه بازنشستگی
برای کارهای ویزا و اقامت پرسیده بودم که از چه زمانی می تونم اقامت دایم بگیرم. گفته بودند باید اول از اداره بازنشستگی آلمان کل سابقه بیمه ات را بگیری تا ببینیم چه جوریه وضعیت ات. برای اقامت دائم اینجا باید برات حداقل ۶۰ ماه بیمه بازنشستگی رد شده باشه.
از بیمه یک پرونده برام اومده بود که کل سابقه بیمه ام توش بود. بعد نوشته بودن که باید بهمون بگی توی فاصله ۱۷ سالگی ات تا ۲۰۰۵ که اولین بار توی آلمان برات بیمه رد شده چکار می کردی.
زنگ زدم گفتم من تا ۲۰۰۴ ایران بودم. اونجا درس خوندم و کار کردم. گفتن متاسفانه سابقه کارت را نمی تونیم لحاظ کنیم ولی هرچقدر درس خونده باشی توی سابقه بیمه ات حساب می شه. حتی سالهای دانشگاه توی ایرانت. خلاصه خوبه دیگه. یعنی هرچند این قضیه باعث نمی شه که زودتر بازنشسته بشی چون توی آلمان باید تا ۶۷ سالگی کار کنی. اما حقوق بازنشستگی ات اضافه تر میشه. البته اونم فقط یک اپسیلون. اما همینم خوبه دیگه.

بسته
از رم که آمدیم یک بسته پستی برایمان آمد... طبق روال هر سال از طرف مامان سیتا. جریان این هست که روزهای یکشنبه دسامبر اینجا به عید اَدوِنت (Advent) شناخته می شه که جزو اعیاد مسیحی هست و ایده اش این هست که ملت خودشون را برای تولد مسیح در کریسمس آماده کنن.
مامان سیتا هم هر سال برای اولین اَدوِنت ما یک بسته می فرسته که شامل شیرینی های خانگی کار خودش و یک شمع نسبتا بزرگ تزیین شده با برگهای کاج (که معمولا تزیین ها را هم خودش انجام می ده) و هدیه های کوچیک مختلف هست. یک جورهایی حس خوبی داره کلا باز کردن بسته ای که بوی کاج می ده و روشن کردن شمع روز یکشنبه توی این هوای برفی و خوردن چایی و شیرینی های خانگی کار مامان سیتا. کلا یک جورهایی حس خانوادگی به آدم دست می ده.

9:47 AM نوشا   -   2 نظر

 

هشتم آذر ماه 1389
11/29/2010

رم

برای یک جلسه کاری آمده ایم رم. آخر هفته را وقت داشتیم که شهر را تماشا کنیم. باید اعتراف کنم که با وجود اینکه هنوز خیلی از قسمتهای شهر را ندیده ام اما می تونم بگم که رم یکی از زیباترین شهرهایی هست که تا بحال دیده ام. در دو روزی که وقت داشتیم برای دیدن شهر‌، واتیکان، معبد پانتئون، کولوسئوم (جایی که گلادیاتورها می جنگیدند)، فروم رومان (جایی که آدم را یاد تخت جمشید می اندازه)،‌ کاستل و خیلی جاهای دیگر را دیدیم که یکی از یکی دیدنی تر بودند. به خصوص که در خیلی از جاها واقعا فراموش می کنی که اینجایی که ایستادی وسط یک شهر مدرن با جمعیت میلیونی هست.

بوی پرتقال و درختهای پرتقال و نارنگی وسط خیابون، همچنین بارانهای سیل آسا، و آثار باستانی خیلی خیلی قدیمی آدم را یاد شیراز می اندازه. همونجوری که آدم از ایتالیا انتظار داره هم تقریبا هر بیست قدم یا به پیتزا فروشی می رسی یا بستنی فروشی.

یک مدل پیتزا فروشی اینجا هست که برای من تازگی داشت:‌ توی ویترین مدلهای مختلف پیتزا هست که انتخاب می کنی و نشون می دی که چقدرش را می خواهی مثلا ۱۰ سانت،‌ بیست سانت یا بیشتر. پیتزا را وزن می کنه و بعد لوله می کنه عین ساندویچ بهت می ده که بخوری. پیتزاهای ایتالیایی هم که خوب برعکس پیتزای آمریکایی (مدلی که در ایران هم رایجه) خیلی نازک هستن و از این نظر ایده آل.

ایتالیایی ها به وضوح آدمهای پرگفتگوتری هستن از آلمانها. کلا از حرف زدن و مزه ریختن لذت می برن. توی رستوران رئیس رستوران به کارمنداش غر می زد که چرا دست به سینه وایستادن و مشتری ها را جواب نمی دن. بهشون می گفت عین برلوسکونی وایستادن انگاری که رئیس جمهورن. بعدا که رفته بود کارمنده زیر لب یک آوازی می خوند درباره برلوسکونی. خلاصه یکجور جو باحالی دارن.

یکی دو ساعت دیگه جلسه شروع می شه و تا فردا ادامه داره و پس فردا باید برگردیم. رم یکی از شهرهایی هست که باید حتما دوباره برگردم و سرفرصت سیاحت کنم. به شما هم اکیدا توصیه می کنم.

11:20 AM نوشا   -   4 نظر

 

دوم آذر ماه 1389
11/23/2010

سلام تازه

همه چیز خوب پیش رفت. یک هفته با خانواده ها هم یک هفته ی خوبی بود. همه یک جورایی ریلکس بودن و این بار حضور خواهرم هم کمی کار من را برای ترجمه سبک تر می کرد. بدون این که حس کنی چیز زیادی عوض شده خواه ناخواه فصل جدیدی از زندگی ات شروع شده. توی این سرما احساس راحتی می کنم. حوصله اخبار و سایتهای خبری را ندارم. توی گودرم همه را mark as read می زنم. به خودم اجازه می دم که همه را mark as read بزنم...

دیروز روز اول کاری بود. همکارها دونه به دونه تبریک می گفتن. سوالات رایج:‌
اسمت حالا چی شده؟‌منظورشون اسم فامیل هست.
توضیح می دم که من اسم فامیلم را عوض نکردم چون در ایران رسم نیست. سیتا توضیح اضافه می کنه که چون توی ایران رسم نیست اگه نوشا فامیلش را عوض کنه دیگه دوستاش اصلا نمی تونن پیداش کنن چون نمی دونن که باید دنبال یک اسم دیگه بگردن. سیتا با بدجنسی اضافه می کنه عوضش توی ایران رسمه که زن باید به حرف مردش گوش کنه و ما این رسم را هم اجرا می کنیم.

سوال دیگه: چرا حلقه را دست چپ کردین؟ ‌دوباره جواب می دیم که دست چپ چون رسم ایرانه و چون من و سیتا هم هر دو چپ دست هستیم کلا این مدلی راحتتریم. من هم اضافه می کنم که اصلا فقط توی آلمان هست که حلقه را دست راست می کنن. علامت تعجب آلمانی ها!

سوال دیگه: تو الان دیگه به خاطر اینکه با یک آلمانی ازدواج کردی پاسپورت آلمانی می گیری دیگه؟‌جواب می دم که نه. اونجوری باید ۳ سال صبر کنم. الان با ویزای کار فکر کنم زودتر بتونم پاس بگیرم.

11:14 AM نوشا   -   6 نظر

 

هجدهم آبان ماه 1389
11/09/2010

مربای هویج و عرصات

از دیروز مرخصی هستم. از خواب بیدار شدم. یک راست رفتم توی آشپزخانه سراغ قابلمه مربای هویج که دیشب درست کرده بودم. به نظر خودم که محشر از آب در آمده. اینجا مربای هویج اصلا نمی شناسن.

می رم به سمت بالکن. به بیرون نگاه می کنم و فکر می کنم که تا چند روز دیگه برای دومین بار امسال زنبق ها در میان. نمی دونم سال پیش هم زنبق ها دو بار گل دادن یا فقط یک بار.

بعد با خنده ای در مغز فکر می کنم این فکرها واقعا توی ذهن کسی می گذره که فردا داره عروسی می کنه؟‌

خلاصه ماجرا از این قراره که بعد از این که حدود ۸ ماه طول کشید تا مدارک لازم برای ازدواج کامل بشه و بعد از این که مامان بابای من ویزا نگرفتن و بعد از اینکه مشخص شد که اجازه ازدواج فقط ۶ ماه مهلت داره به فکر پلان ب افتادیم. پلان ب این بود که یک جایی خارج از آلمان ازدواج کنیم که خانواده من هم بتونن بدون محدودیت ویزا سفر کنن. از اونجایی که یکی از معدود کشورهایی که بین ایران و آلمان قرار داره و ایرانی ها و آلمانی ها به سادگی می تونن بهش سفر کنن ترکیه هست،‌ ما تشریفات رسمی ازدواج را در اینجا انجام می دهیم و با پدر مادرهامون و خواهر برادرهامون در ترکیه جشن می گیریم.

اینه که یک جورایی همه چیز ریلکس تر هم پیش می ره. و اینه که آدم می تونه یک روز قبل از عروسی هم مربای هویج درست کنه و به زنبق های روی بالکن فکر کنه.

پس نوشت:‌ مامان بابای سیتا اینجا هستند. حدود ۲۰۰ کیلومتری اینجا زندگی می کنند و برای مراسم آمده اند. من توی آشپزخانه مشغول لازانیا درست کردن هستم. سیتا از مامان باباش می پرسه نوشیدنی چی می خورن. مامانش می گه آب. سیتا میاد توی آشپزخونه و یکهو صدای شکستنی میاد. فکر می کنم مامان سیتا می خواسته لیوانی چیزی از دکور برداره و زده شکسته. پشت سرش صدای شکستنی دوم میاد و دوباره و دوباره. خنده ام می گیره. نمی فهمم چی شده. می خندم می پرسم همه چی اوکی هست؟ سیتا می ره ببینه چی شده. میاد می گه وای می دونی این صدای چی بود که شکست؟‌چینی های محبوبت بود. می گم چرند. می رم دنبالش و می بینم که در بالکن بازه. مامان بابای سیتا روی بالکن مشغول زمین زدن چینی هایی هستن که با خودشون آوردن.
این یک رسم قدیمی آلمانی هست که شب قبل از عروسی دوستان عروس و داماد و خانواده ها چینی های قدیمی را زمین می زنند و می شکنند که شگون بیاره.

8:30 PM نوشا   -   18 نظر

 

دوازدهم آبان ماه 1389
11/03/2010

پاسیفیک تایم

هفته ای یک بار یک جلسه تلفنی هست که برای هماهنگی یکی از پروژه ها انجام می شه و از طرف شرکت، من تنها کسی هستم که شرکت می کنه. اعضای پروژه از کشورهای مختلف اروپا، و آمریکا هستن. تنها ساعتی که می شه همه این آدمها را هماهنگ کرد ۸ صبح به ساعت آمریکای شرقی هست یا پاسیفیک تایم که به ساعت ما می شه ۵ عصر. یعنی هر هفته چهارشنبه ۵ تا ۶ عصر تلفن کنفرانس به انگلیسی با ۶-۷ نفر دیگه.

دو هفته پیش من نمی تونستم شرکت کنم چون برای یک پروژه دیگه وین بودم. به اطلاع مدیر جلسه رسوندم که من نیستم. مدیر جلسه هم بعد از این که یکی دو نفر دیگه هم کنسل کردن کل جلسه را کنسل کرد و من خیالم راحت شد که مشکلی نیست.
هفته پیش از اونجایی که جای دشمنتون خالی در وین سرمای سختی خورده بودم مرخصی استعلاجی داشتم و باید می موندم خونه. بدیش این بود که این بار کل جلسه لنگ یک پروپوزال بود که من باید از طرف شرکت آماده می کردم و من هم که یک هفته ماموریت بودم و یک هفته مریض. خلاصه این بار هم جلسه لغو شد.

امروز از اول صبح برنامه های ۵ تا ۶ عصرم را خالی گذاشتم و کارهامو جوری ردیف کردم که تلکو را از دست ندهم. سر ساعت ۵ شماره را گرفتم و دیدم که کسی روی خط نیست. کمی تعجب کردم چون مدیر جلسه که آلمانیه معمولا ۵ دقیقه قبل از ۵ میاد روی خط. خلاصه دو سه دقیقه ای صبر کردم اما باز هم خبری نشد.

بعد یکهو فکر کردم ای لعنت به من!‌ پاسیفیک تایم حتما هنوز روی ساعت تابستون هستن و ساعتشون را هنوز جلو نیاورده اند... از گوگل پرسیدم و گوگل تایید کرد که الان ساعت ۹ صبح پاسیفیک تایم هست و نه ۸ صبح...

خلاصه این بار هم جلسه بی جلسه. آدمیزاده دیگه... گوگل که نیست.

5:29 PM نوشا   -   1 نظر

 

ششم آبان ماه 1389
10/28/2010

ما کجا، اینا کجا

خانم آلمانی همسن مامان من به من می گه:‌
برای جشن هفته دیگه گفتم فلانی یک ست ۶نفره قاشق چنگال بیاره. آخه ۱۶ نفر مهمون دارم. [با تاکید بر روی ۱۶ به معنی خیلی زیاد]

خاله بنده به من:‌
خاله جون! پلوپز می خوای بخری فقط پارس خزر. بعدش آه می کشه می گه خدا این شوهر منو درستش کنه. می خواستم یک پلوپز ۵۰ نفره بخرم نگذاشت که. آخه هر بار مهمونی داریم باید دو سه تا از این دیگ آشپزی ها بار بذارم، دیگه جون ندارم به خدا.

همین دیگه...

1:26 PM نوشا   -   1 نظر

 

بیست و سوم مهر ماه 1389
10/15/2010

این خارجی ها

یکی دو ماه هست که میز گردهای تلویزیون آلمان همش در مورد خارجی ها بحث می کنند. داستان از آنجایی شروع شد که تیلو زاراسین از اعضای هیئت مدیره بزرگترین بانک آلمان یک کتاب وارد بازار کرد بر علیه خارجی ها.

زاراسین
این آقا چند ماه پیش یک سری سخنرانی بر علیه خارجی ها کرده بود که خیلی باعث جاروجنجال شد و الان تمام اون حرفها را با آب و تاب بیشتر به صورت یک کتاب منتشر کرده.

کتاب دو ماه پیش منتشر شده و تا امروز فروش خیلی بالایی داشته. علاوه بر اون تقریبا هر شب یکی دو تا میز گرد در تلویزیون برگزار می شه که در مورد محتوای کتاب بحث می شه.

در این کتاب در کل زاراسین معتقد هست که خارجی های مسلمان نمی خوان که خودشون را با جامعه وفق بدهند و مثال میاره از خانواده های ترک زبان که بعد از چند نسل که اینجا هستن، هنوز زبان بلد نیستن. یا مثلا گفته این مسلمون ها با زاد و ولدی که می کنن کم کم کل آلمان را دارن تسخیر می کنن و اینطرف اونطرف هم همش در حال ساختن مسجد هستن و ...

واکنشها
واکنشهای رسمی و غیر رسمی به کتاب و سخنان این آقا خیلی زیاد هست. صدر اعظم آلمان خانم مرکل در ابتدا اعلام کرد که این کتاب حرفی برای گفتن نداره و اصولا ارزش مطرح شدن در سطح جامعه هم نداره. این حرف خانم مرکل هم به مذاق خیلی ها خوش نیامده چون معتقد هستن صدراعظم آلمان نباید در مورد یک کتاب توصیه نامه صادر کنه که این کتاب خوب هست یا بد بلکه باید خودش را کنار بکشه و اجازه بده ملت خودشون تصمیم بگیرن.

بانک مرکزی آلمان در واکنش به این کتاب تصمیم به عزل آقای زاراسین گرفت و درون حزب آقای زاراسین الان بحث شدیدی هست که آیا باید ایشان هنوز در این حزب اجازه فعالیت داشته باشه یا نه. به هر حال حزب SPD حزبی هست که در آلمان به عنوان نماینده قشر محروم به حساب می یاد و تا به حال سعی کرده از چنین چالش هایی پرهیز کنه.

چیزی که در این بین برای من خیلی شوک آور بود دیدن مصاحبه ها با مردم عادی آلمانی بود و دیدن اینکه خیلی از مردم عادی زاراسین را مرد شجاعی می دونن و می گن بالاخره یک نفر از سیاستمدارها پیدا شد که حرف دل ما را بزنه. اکثرا می گن این مشکلاتی که این آقا مطرح کرده تا به حال همه می دونستن اما کسی جرات مطرح کردنش را نداشت.

در عوض قشر تحصیل کرده و یا فرهنگی اکثرا حرفهای زاراسین را مهمل و بر مبنای جنجال گرایی می دونن.

ادامه بحث
الان بعد از دوماه که از چاپ کتاب گذشته کسی دیگه تقریبا از زاراسین حرفی نمی زنه بلکه همه کلا در مورد زندگی مهاجران در آلمان حرف می زنن. هر روزی یک نفر یک جمله ای می گه که یک هفته در موردش بحث می شه. مثلا خانم وزیر آموزش و پرورش آلمان هفته پیش گفته بود که اینطور نیست که فقط خارجی ها مورد اجحاف قرار بگیرند. ما آلمانی ها هم مورد تبعیض قرار می گیریم و مثال آورده بود که در دوران مدرسه ترکها بهش می گفته اند آلمانی سیب زمینی خور یا آلمانی هرزه.
از طرف دیگه ريیس یکی از بزرگترین حزبهای آلمان چند روز پیش گفته بود که کسانی که از فرهنگهای غریبه می یان و براشون سخته که خودشون را با محیط آلمان وفق بدهند خوب نیان اصلا... و طبیعتا این حرف جززز خارجیان آلمان را در آورد.

صورت مساله
مشکل اصلی آلمان با خارجی ها در حال حاضر این هست که گروه خیلی بزرگی از ترکها در زمان بعد از جنگ جهانی به عنوان کارگر به آلمان آمدند و اینجا ماندگار شدند. این گروه اکثرا از طبقات پایین تر جامعه ترکیه آمده اند و اینجا تحصیلاتی نکرده اند. اکثرا زبان آلمانی را مسلط نیستند و بچه ها و نوه های اونها هم (یعنی نسل سوم!) زبان بلد نیستند. بعد اینها اکثرا در یک منطقه ای با هم زندگی می کنند و بین خودشون می مونن و مایحتاجشون را هم از ترکها می خرند و خلاصه خیلی نیازی هم به زبان پیدا نمی کنند. مشکل از جایی شروع می شه که در این محله ها شاید مدرسه هایی باشن که بیشتر از ۸۰ درصد کلاس محصلین ترک هستن و در نتیجه بچه ها حتی توی مدرسه فقط ترکی حرف می زنند.

خلاصه باید موند و دید که این بحث در نهایت به کجا می رسه.

پس نوشت:‌ برای بحث و بررسی و خواندن توضیحات بیشتر مراجعه کنید به بخش نظرات.

1:38 PM نوشا   -   11 نظر

 

سیزدهم مهر ماه 1389
10/05/2010

صحنه ناب

رفته بودم کفش بخرم. عصر بود. فروشنده ها اینجا اکثرا خانم هستند. یکی دو تا مشتری دیگه توی مغازه بودند. هوای بیرون هم گرفته بود. بارون تازه بند آمده بود.

یک دوری توی مغازه زدم. یک کفش که به نظرم جالب می آمد را برداشتم و خواستم از فروشنده بپرسم که شماره پای من موجود هست یا نه... پشتم به ویترین بود. فروشنده که دختر جوانی بود محو تماشای بیرون شده بود. یکی دوتا فروشنده دیگه هم همینطور. یک جوری با حسرت و لذت نگاه می کردن و آه می کشیدن که مونده بودم چی شده. خانم فروشنده بهم اشاره کرد برگرد پشت سرت را نگاه کن.

برگشتم دیدم یک پیر زن و پیرمرد خیلی خیلی شیک حدود هفتاد ساله ایستاده اند جلوی ویترین و دارن همدیگر را می بوسند. پیرزن کت نارنجی پوشیده بود و کفش و کیفش را هم با کتش ست کرده بود. به طرز بی نهایت زیبایی آرایش کرده بود. آقاهه هم کت و شلوار و کراوات و بی نهایت شیک و بی نهایت رسمی. اونقدر شیک کرده بودن و اونقدر طولانی همدیگر را بوسیدن که معلوم بود تازه به هم رسیده اند.

این یکی از اون صحنه های نابی بود که شاید هیچ وقت فراموشش نکنم.

4:58 PM نوشا   -   6 نظر

 

سوم مهر ماه 1389
9/25/2010

عروسی آلمانی

فصل عروسی در آلمان تقریبا به پایان رسیده و فکر کردم شاید بد نباشه از اونجایی که در این تابستون به دو سه تا عروسی دعوت بودیم خلاصه ای از تجربیاتم را براتون بنویسم.

کلیسا:‌

مراسم کلیسا کلا همیشه طرفهای ظهر هست. مثلا ساعت یک بعد از ظهر. البته زوجهای زیادی هستن که قید مراسم کلیسا را می زنن و فقط در شهرداری ازدواجشون را ثبت می کنن.

عروس وارد می شه با همون آهنگ ارگی که از همه فیلمها می شناسی. داماد اون جلو منتظر عروس ایستاده... تا اینجاش عین توی فیلمهاست. چیزی که توی فیلم نمی بینی اینه که این تازه اول کاره. مراسم عقد کلیسایی حدود دوساعت کامل طول می کشه و به نظر من در همون حد جوشن کبیر خوندن کسل کننده است.
اول کشیش یک کمی نطق می کنه و در مورد آفرینش و زن و مرد و ازدواج و اینها حرف می زنه. طبیعتا با لحن یکنواخت کشیشی.
بعد یک نفر ارگ می زنه با یک ملودی آشنای یکنواخت و همه با هم آواز می خونن. آوازها خوب همه در واقع دعا هستن که به صورت آواز خوانده می شوند.
بعد دوباره کشیش یک کمی حرف می زنه در مورد ازدواج و اینکه چرا باید ازدواج کرد و حالا چرا این دو تا آدمی که اینجا هستن می خوان ازدواج کنن و ...
بعد دوباره ارگ کلیسا و آواز بعدی.
بعد آخرش کشیش رضایت می ده و مراسم عقد را جاری می کنه و عروس و داماد حلقه ها را دست می کنند و بوس لبی و کف زدن حضار.
بعدش دوباره کشیش یک خطبه ای می خونه و بعد دوباره ارگ و... خلاصه در کل خسته کننده است.

حلقه:
آلمانها فکر می کنم یکی از معدود ملتهایی هستن که حلقه را دست راستشون می کنن. من اون اولی که اومده بودم تو کف بودم که اینهمه مرد خوشگل و خوش تیپ چطوریه که هنوز مزدوج نیستن و چرا همشون یک حلقه توی اون یکی دستشون هست. خودشون معتقدند که برای نامزدی حلقه دست چپه و موقع عروسی از دست چپ در میارن می کنن دست راست. من معتقدم که چرند می گن چون اصولا حلقه ها را برای عروسی تازه سفارش می دن. اما ممکنه که در دوران عتیق این مدلی بوده باشه.

کیک و تنبان:
بعد از کلیسا ساعت حدود ۳ یا ۴ بعد از ظهره و معمولا کیک عروسی بریده می شه و کیک و قهوه سرو می شه. در مورد کیک تا جایی که من تا حالا دیدم آلمانها رسم ندارند کیک دهان هم بگذارند. اما کیک بریدن اینجا نکته داره. نکته هم اینه که موقع بریدن کیک مهم اینه که دست کی، بالای دست اون یکیه. کسی که دستش بالاتر باشه یعنی به قول آلمانها تنبون پاشه و مرد خونه است.
در یکی از عروسی هایی که ما حاضر و ناظرش بودیم عروس و داماد اول کمی کلنجار رفتن و آخرش عروس قبول کرد که چاقو را دستش بگیره و دست شوهرش روی دستش باشه. اما عروس در لحظه آخر زرنگی کرد و اون یکی دستش را گذاشت روی دست شوهره و بدین ترتیب مشخص شد که کی حرف آخر رو می زنه.

کادو:
یکی از معضلات عروسی رفتن اینجا کادوی عروسی هست. یعنی ایران از این نظر راحتی که باید تصمیم بگیری چقدر می خواهی خرج کنی و به نسبت اون سکه یا ربع سکه یا مثل خودمون اصفهانیا اسکناس یا تراول چک را می گذاری توی یک پاکت نامه با خودکار بیک روش می نویسی از طرف کدوم شخصیت و تقدیم حضور می کنی.

اینجا اما معمولا کادوها یک جوری شخصی تر باید باشند. یعنی حتی وقتی از قبل گفته باشن لطفا فقط پول، باز هم می بینی مردم همین پول خالی را اونقدر تزئین کرده اند و به مدلهای مختلف درآورده اند که معمولا نصف یک اتاق برای کادوها گرفته می شه.

کادوها را هم همون موقع باز نمی کنند و خلاصه هرکی کادو گذاشته با رقص روش و اینا ندارن. معمولا عروس و داماد چند روز بعد از عروسی سر فرصت می نشینند از کادوها عکس می گیرند و باز می کنند و بعدتر ها برای تمام کسانی که کادو گذاشته اند کارت تشکر می فرستند (معمولا به صورت دست نویس برای اینکه خیلی شخصی باشه).

یکی از رسومات قدیمی کادوی عروسی اینجا این هست که عروس و داماد برای زندگی مشترکشون یک سرویس غذاخوری خیلی شاهانه انتخاب می کنند و به یک فروشگاه سفارش می دهند که برایشان یک میز عروس و داماد بچینه با اون سرویسی که می خواهند بخرند. بعد به دوستان و فک فامیل خبر می دهند که فلان جا می تونید خرید کنید.

در دنیای مدرن که همه مدعوین از ده بالا نمی یان و هر کدام از شهر و دیار دیگه ای می یان مدل مدرن قضیه به این صورت درآمده که فروشگاه مورد نظریک وبسایت درست می کنه با لیست کادوهای مورد نظر عروس و داماد، طبیعتا با قیمت و تعداد مورد نیاز از هر کدام. مثلا چنگال به قیمت دانه ای ۲۷ یورو و تعداد مورد نظر ۱۲. بشقاب سوپخوری به قیمت دانه ای ۳۵ یورو و تعداد مورد نظر ۱۲. بدین ترتیب شما می تونید مثلا ۶ تا چنگال سفارش بدید به قیمت ۱۶۲ یورو! یا ۱۲ بشقاب سوپخوری به قیمت خدا تومن...

6:30 PM نوشا   -   13 نظر

 

بیست و چهارم شهریور ماه 1389
9/15/2010

جزئیات

برداشت اول
خونه یکی از آشناهای جدیدمون بودیم: خانم و آقای آلمانی با دو تا پسربچه بور خوشگل. خانمه دلش بچه سوم می خواد. آقاهه یک چیزی می گه و خانمه برمی گرده بهش می گه ٬خوب تو که ۳ تا بچه داری، منم می خوام ۳ تا داشته باشم٬. آقاهه بر می گرده به من توضیح می ده که ٬من یک پسر از ازدواج اولم دارم. خانمم داره به اون اشاره می کنه.٬ من که نمی دونستم آقاهه قبلا یک ازدواج دیگه داشته و جدا شده و... راستش اونقدر هم با هم پسرخاله نبودیم که انتظار داشته باشم برام تعریف کنه.
می مونم که چطوری واکنش نشون بدم؟ بگم ٬چه خوب که یک بچه دیگه هم داری٬؟‌ بگم ٬اوه متاسفم که از همسر قبلیت جدا شدی٬؟ بگم ٬متاسفم که از بچه ات جدا زندگی می کنی٬؟ در نهایت مثل منگل ها کله ام را تکون می دم و هیچی نمی گم.

برداشت دوم
همکار یونانی روز قبلش زنگ زده بود که حالش بد بوده نمی تونه بیاد. توی آشپزخونه می بینمش. می پرسم ٬بهتر شدی؟‌ چت بود اصلا؟٬‌ می گه ٬دیروز کل روز به بالا آوردن بودم. هر چی می خوردم بالا می آوردم. معده و روده و همه چیم به هم ریخته بود. اصلا نمی تونستم تکون بخورم.٬
من می مونم که چی بهش بگم؟‌ در واقع انتظار این همه جزئیات را نداشتم.

برداشت سوم
آقای همکارمون از شعبه جنوب آلمان آمده. شنیده بودم که خانمش مریض بوده و برای همین یکی دوبار قبلی را نتونسته بود به میتینگ ها بیاد. احوالپرسی می کنم. می پرسم خانمت بهتر شد؟‌ می گه ٬نه متاسفانه باید تا ۶ ماه توی بیمارستان بمونه٬. من تعجب می کنم از ۶ ماه. می پرسم ٬اوه... مگه چه مشکلی داره٬؟‌ یک لحظه مکث می کنه و می گه ٬بیمارستان روانی بستریه. مشکل عصبی داره و نمی دونیم اصلا خوب شدنی هست یا نه. ٬
من دوباره می مونم که چی بگم...

برداشت چهارم و شاه برداشت
همکارمون از تور تحقیقاتی آمده. ازش می پرسم چطور بود؟‌ می گه ٬یک مقاله دادیم که در مسابقات جهانی این رشته خیلی شانس خوبی برای قبول شدن داره٬. یک کمی توضیح می ده و من کف می کنم از کاری که انجام داده. واقعا به نظر کار جالبی می یاد. بهش می گم ٬باید به خودت افتخار کنی واقعا٬. خودش را می گیره و با خنده می گه ٬آره کارم خیلی درسته... از وقتی روی این مقاله کار می کنم د.و.د.و.لم ۳ سانتی متر درازتر شده٬.
من می مونم دوباره که چی بهش بگم؟‌ بگم وای خوش به حالت؟‌ بگم خاک بر سرت با این ادبیاتت؟ زنگ بزنم به پلیس بگم این بابا به من حرف بی ادبی زده؟‌ کووول باشم و لبخند بدجنسانه بزنم وبگم پس شده ۳ سانت و نیم؟‌ چی بگه آدم آخه؟‌

راستش را بخواهید خیلی دیگه رغبت نمی کنم حال و احوال کسی را بپرسم. بعضی وقتها آدم رفتار ایرانی را ترجیح می ده که حال کسی را بپرسی و طرف فقط بگه زنده ایم شکر...

3:10 PM نوشا   -   16 نظر

 

پانزدهم شهریور ماه 1389
9/06/2010

کمربند ایمنی

داشتم فکر می کردم اگه بهتون بگم که اینجا اگر کسی کمر بند ایمنی نبنده، حتی صندلی عقب نشسته باشه، راننده ماشین ۴۰ تا ۵۰ یورو جریمه می شه که احتمالا چیز جدیدی نگفته ام.

چیزی که به نظر من خیلی مهم هست و تا حالا کسی ریپورت نکرده (یا من ندیدم که ریپورت کرده باشه) این هست که اینجا باید برای بچه ها صندلی های مخصوص ماشین تهیه کنید و این صندلی ها را محکم در صندلی ماشین جاسازی کنید. بعد بچه را داخل صندلی بگذارید و کمربند ایمنی را ببندید...

نوزاد
به خصوص در مورد بچه های نوزاد اصلا مرسوم نیست که کسی بچه به بغل کنار راننده بنشینه. کسی اگر اینکار را بکنه واقعا به این دید بهش نگاه می شه که می خواد بچه اش را به کشتن بده. جریمه و این مقولات که جای خود داره. اینقدر هم مستند و برنامه های آزمایشی نشون می دن که هر کسی کاملا توی مغزش می ره که وقتی بچه به بغل نشسته ای جلوی ماشین،‌ ماشین یک نیش ترمز که بکنه خودت و بچه با هم توی شیشه جلو هستید و خطری که بچه را تهدید می کنه بی نهایت جدی هست. وقتی که بچه گریه می کنه یا شیر می خواد یا هر چی، ماشین را نگه می دارن و نگاه می کنن که بچه چه مشکلی داره. واقعا تحت هیچ شرایطی در ماشین در حال حرکت بچه را از صندلی در نمی آورن حتی اگر بچه از گریه سیاه بشه.

اونطرف ماجرا
اونوقت توی ایران خانمه نشسته جلو حتی کمربند خودش را هم نبسته و داره بچه شیر می ده. بچه های دیگه هم که پشت نشسته اند تا کمر خم شده اند روی مامانه. توی اون وضعیت رانندگی ایران این یعنی ۱۰۰٪‌ خطر مرگ، ضربه مغزی، آسیب جدی در هنگام تصادف... حالا االبته بیاییم فقط برای این پُست فرض کنیم که موتور سوار ۲ تـَرکه و ۳ تـَرکه و این خانمهایی که تـَرک موتور می نشینن و بچه شون رو می زنن زیر بغلشون وجود خارجی ندارن. خداوکیلی شماها که وبلاگ خوان هستید و سوات دارید بیایید و با جون بچه
ها بازی نکنید.

تجربه شخصی
به دوستی درباره کمربند بچه می گفتم، می گفت بچه ام یک روحیه ای داره اصلا دوست نداره محدودش کنن!‌ من مونده بودم بچه این قدی چه می فهمه روحیه و محدود و این حرفها چیه؟‌ گفتم آیه الکرسی یادت نره پس!‌
به اون یکی خانم فامیل می گفتم نشستی جلو داری بچه شیر می دی و همش هم حواست به این هست که روسری ات روی سینه ات باشه که موتوری که از کنارت رد می شه چیزی نبینه حداقل خودت کمربندت را ببند که تعادل بیشتری داشته باشی با یک نیش ترمز نری توی شیشه. آنچنان نگاه نفرت انگیزی بهم کرد که گفتم الان یک جنگ جهانی راه می افته.

آمار
هر چند که مرگ فقط مال همسایه است اما فقط این دو خط آمار را با هم مقایسه کنید و حدیث مفصل بخوانید از این مجمل:‌
ایران فقط در بهار۸۹
پنج هزار و ۸۲۶ نفر

آلمان در کل سال ۲۰۰۹
چهار هزار و ۱۵۲ نفر

نمونه
به این عکسها نگاه کنید. اینها قرتی بازی نیست ها. این چیزی هست که در اینجا جزو واجبات هست و همه رعایت می کنن. در ایران به هر کسی که می گید همه یک جوری نگاهتون می کنن انگار از کره مریخ اومدی.


11:50 PM نوشا   -   8 نظر

 

چهاردهم شهریور ماه 1389
9/05/2010

باربیکیو و شله زرد

ویار ماه مبارک
ماه مبارک که میاد من که روزه بگیرش نیستم. اما به جاش به اندازه یک آدم روزه هوس خوراکی می کنم: هوس زولبیا بامیه، حلیم بادمجون،‌ آش شله قلمکار، و هرچند بی ربط هوس شله زرد!‌ یعنی من به عمرم ایران بودم اهل شله زرد و این حرفها بودم ها. اما اینجا نه اینکه نیست و هیچ کسی در خونه ات را نمی زنه یک کاسه شله زرد برات بیاره آدم یکهو ویارش می گیره.

باربیکیو

شرکت ما سالی یک بار تابستان برنامه باربیکیو می گذاره. برنامه هم این هست که یک بعد از ظهر همه شرکت می رن در فضای آزاد کباب درست می کنن. شرکت هزینه گوشت و تدارکات و تنقلات را به عهده می گیره. معمولا برای اینکه سفره باربیکیو متنوع تر باشه از بچه های شرکت خواسته می شه که هر کسی سالادی چیزی با خودش بیاره. من سال پیش مثلا سالاد الویه برده بودم که خیلی با استقبال همگانی روبرو شد.

تصمیم
خلاصه من این بار به خاطر ویار ماه مبارک تصمیم گرفتم که برای باربیکیو برای اولین بار به عمرم شله زرد درست کنم و به عنوان دسر به آلمانها قالب کنم. به منشی گفتم من یک دسر ایرانی می یارم. مخصوصا که بعد از تحقیقات اولیه دستور پخت متوجه شدم که شله زرد یک غذای وگان هست و همکار وگانمون هم می تونه کف کنه.

بعد برای اولین بار به عمرم شله زرد درست کردم. سیتا می پرسید چی توی این دسر هست؟ گفتم برنج، شکر و زعفران. شروع کرد به سر به سر گذاشتن که شما ایرانیها پیش غذا برنج می خورید. غذا را هم با برنج می خورید. دسرتون هم برنجه و اینها.

بعد شله زرد که آماده شده بود به سیتا می گفتم الان توی ایران اگه بود باید یک دیگ سه برابر این درست می کردم و دور می افتادیم دم خونه مردم شله زرد پخش می کردیم. می پرسه توی ایران چرا این کارو می کنید؟

برای تزیین شله زرد مونده بودم چی کار کنم. کلی برای خودم خیال پردازی کردم که مثلا برای این که رییسم را (که از قضا مسلمون و سنی هست) بچزونم می تونم روش مثلا ٬یا حسین٬ بنویسم یا بهتر ٬خلیج فارس٬ یا همچه چیزی بنویسم. اما در نهایت به یک ایده پاچه خواری تن دادم و آرم شرکت را شابلون کردم و زدم روی شله زرد.

مقاومت و نتیجه
روز باربیکیو طبیعتا همه براشون شله زرد یک چیز خیلی جدیدی بود. اول مردد بودن چون نمی تونستند تصور کنن که برنج زرد چه مزه ای می تونه داشته باشه. بعد یک نفر داوطلب شد و امتحان کرد و به به اش به هوا رفت و بعد بقیه هم امتحان کردن. تنها دو نفر امتحان نکردن که یکی شون موجود عجیبی هست که زعفران دوست نداره و یکی دیگه موجود عجیب تری که برنج دوست نداره!‌ به غیر از این دو تا همه کف کرده بودن و حتی یکی دو نفر دستور پخت خواستند.

جهانی
خلاصه گفتم اگر در فکر خارجه آمدن هستید مشغول الذمه هستید اگر بخواهید اینجا درس بخونید یا دکترا بگیرید یا ازاین کارهای تکراری و خسته کننده بکنید. به جاش بیایید یک چیزهایی را به دنیا بشناسونید مثل فالوده شیرازی،‌ بستنی زعفرانی،‌ شله زرد، سالاد الویه، کله پاچه ... حالا منظورم این نیست که بیایید رستوران یا قنادی اینا بزنید ها... راست راستی بیزنس راه بیندازید. یعنی اون جوری که ایتالیایی ها پیتزا را به مردم دنیا شناسوندن، یا آمریکایی ها همبرگر را به دنیا شناسوندن، بیاییم شله زرد یا فالوده یا حلیم بادمجون یا جوجه کباب زعفرانی را به دنیا بشناسونیم.

حالا کله پاچه را می گذاریم برای فاز پیشرفته.

5:09 PM نوشا   -   13 نظر

 

هفتم شهریور ماه 1389
8/29/2010

کادو و جرثقیل

یکی از رسم های اینجا این هست که برای کادوی تولد معمولا از خودت می پرسن که چی دوست داری کادو بگیری و معمولا هم انتظار دارن که خودت یک ایده ای چیزی داشته باشی.
به نظر من در عین حال که رسمی هست که زندگی را راحت تر می کنه اما رسم مضحکی هم هست چون به نظر من قشنگی کادو به غیر منتظره بودنشه. یعنی من وقتی که تولد خودم هست و کسی می پرسه چی دلت می خواد همیشه بهم بر می خوره و دلم می خواد بگم اگه نمی دونی چی کادو بدی اصلا نده. ولی به هر حال کسانی هستن که یک سال تمام برنامه ریزی می کنن که برای سال دیگه تولدشون چی آرزو کنن.

یکی از آشنایان آلمانی ما یک خانمی هست که همیشه یک لیست بلند بالا داره از لیست آرزوهاش... راه می ره توی خونه و می گه:
یه ماهیتابه خوب دلم می خواد. فکر کنم بگم مامانم برای تولدم بگیره.
یا
قاشق توی شیشه مربا نداریم فکر کنم بذارم توی لیست آرزوهام برای تولدم
یا
فلان خواننده سی دی جدید بیرون داده اینو آرزو می کنم برای تولدم
یا
...

خلاصه برای این خانم که کادو می خوای بگیری کافیه زنگ بزنی به شوهرش و بپرسی که چی آرزو کرده و تکلیفت روشنه.

حالا زنگ زده بودیم تولدش را تبریک بگیم. می بینیم نفس نفس می زنه. می پرسیم خونه نبودی؟‌ می گه نه!‌ تازه الان رسیدم. رفته بودم کادو تولدم را بگیرم. می پرسم چی بوده کادوی تولدت؟‌ می گه من آرزو کرده بودم که سوار جرثقیل بشم. حالا شوهرم برام کادوی تولدم جور کرده که برم یک ساعت جرثقیل برونم. کلی توضیح می ده که با جرثقیل چقدر سنگ از این طرف به اون طرف جابجا کرده و کلی هم ذوق کرده.

با خودم فکر می کنم دنیایی دارن اینها هم ها!

11:36 PM نوشا   -   12 نظر

 

اول شهریور ماه 1389
8/23/2010

ویزا

ساعت ۶ صبح برادرم زنگ می زنه. می فهمم که تمام شب را اصلا خواب نبوده ام.

بابا و مامان رفته اند تهران برای ویزا. آخرین بار ۳ سال پیش آمده بودند. دیشب راه افتاده اند با اتوبوس که صبح برسند سفارت کارشان را انجام بدهند و دوباره مستقیم برگردند.

برادرم می گه زنگ بزن به بابا، کارت داره. زنگ می زنم. بابا می گه مامانت را اجازه ندادن بیاد داخل چون نوبتی که گرفتی فقط به اسم من بوده. صحبت کرده ام و گفته اند یک ساعت صبر کن تا ببینیم چی می شه. من می مونم که این دیگه چه برنامه ای هست. توی اینترنت نگاه می کنم می بینم که واقعا نوشته برای هر شخص یک نوبت جداگانه. یک ساعت بعد هم خبری نمی شه. گفته بودم که براتون قضیه روباتها را؟‌ این ملت عینهو آدم آهنی هستن. اگه چیزی توی کامپیوترشون نباشه وجود خارجی نداره براشون. اگه زن و شوهری که اسمشون روی یک دعوتنامه هست وقت جدا جدا نداشته باشن نمی شه براشون ویزا صادر کرد.

به مامان زنگ می زنم. بیرون سفارته. من شرمنده ام. مامان می خنده می گه
«مامان جان نمی دونی اینجا چه وضعیتیه... بابات اونطرف میله ها و من هم این طرف میله ها
».
با خودم فکر می کنم حتما کلافه است. با دیسک کمر و دیسک گردن و هزار تا مشکل دیگه می شه تصور کرد که شب توی اتوبوس هم خوابی نرفته. می پرسم کافه ای جایی باز هست چیزی بخورید یا یک کمی بنشینید؟‌ دوباره غش غش می خنده می گه
«یک فیلمیه اینجا. دیگه ماه مبارک هم که هست. می دونی که؟‌ ماه مبارک!»
آه از نهادم در میاد. ماه مبارک یعنی حتی نمی تونن برن توی یک رستورانی کافه تریایی جایی بنشینن.

نمی دونم از دست کی بیشتر باید عصبانی باشم؟ از دست آلمانها که سیستم شون هر روز گندتر و بی انعطاف تر می شه؟ از دست ملاها که روزگارمان را سیاه کرده اند؟ از دست اسلام و مسلمونی و ماه مبارک؟‌ از دست خودم که وقت جداگانه برای مامان نگرفته ام؟ از دست مامان بابا که رفتند انقلاب کردند و ما را به این روز نشاندند؟ از دست خودم که آمده ام در این خراب شده جا خوش کرده ام که حتی یک ملاقات پدر فرزندی هم به این سادگی امکان پذیر نیست... خوب چه فایده داره این خارجه رفتن؟

سیتا می گه منم دیگه حالم از این آلمان لعنتی به هم می خوره. یک نامه بلند بالا برای کنسول نوشته و ابراز نارضایتی کرده.

با خودم فکر می کنم کجای دنیا بره آدم که آدم به حساب بیاد؟‌ سوال اینه که اصولا ما ایرانی ها اجازه داریم که دلمون بخواد آدم به حساب بیاییم؟‌

پی نوشت:‌ یادم رفته بود که بگم که یک ساعت صبر کردن بابا هم اثری نداشت و دست خالی برگشتن.

10:14 AM نوشا   -   11 نظر

 

بیست و چهارم مرداد ماه 1389
8/15/2010

بازی روزگار

کمتر پیش میاد که توی ایران از راهنمایی تا چهارم دبیرستان توی یک مدرسه باشی. ولی برای ما فرزانگانی ها پیش می یاد.

کمتر هم پیش میاد که ۶ سال تمام با یک سری معلم باشی ولی برای ما که سری اولی بودیم پیش آمد چون بهترین معلمهای شهر را گلچین کرده بودند برای مدرسه ما و چند تائیشون واقعا از راهنمایی تا چهارم دبیرستان با ما بودن. یعنی جوری بود که ما این اواخر لوس که می شدیم بهشون می گفتیم مامان! چون عین مامان ها حرصمون رو می خوردن و روزی چندین ساعت باهامون سر و کله می زدند.

چیزی که از این هم کمتر پیش میاد اینکه تو بیای آلمان و توی دانشگاهی درس بخونی که بعدش بفهمی معلم ریاضی ات هم ۳۵ سال پیش همین دانشگاه درس خونده!

چیزی که باحاله اینه که اون معلم ریاضی هه دو سه روز بیاد مهمونت بشه. با هم بیرون برین و همش برات تعریف کنه که ۳۵ سال پیش اینجا چه شکلی بوده و خودش چه جوری زندگی می کرده.

الان که دارم تایپ می کنم معلم ریاضی دوران راهنمایی و دبیرستانم توی اون یکی اتاق خوابیده و فردا خداحافظی می کنه و می ره. توی این دو سه روز اونقدر حرف زده ایم و اونقدر دوباره شناخته امش که نگو. از روز اولی که آمده احساس می کنم مامان خودم پیشمه و الان که می خواد بره می دونم که حداقل به همون اندازه دلم تنگ می شه.

11:58 PM نوشا   -   9 نظر

 

هجدهم مرداد ماه 1389
8/09/2010

فسیل

اخبارها بوی کهنگی می دهند. انگاری ۱۰۰۰ سال از انتخابات گذشته.

انگار ۱۰۰۰ سال است که ندا و مادرش و سهراب و مادرش و را می شناسم و با دردشان آشنا هستم. امیر جوادی فر و صدای دردمند پدرش. کیانوش آسا و داستان برادرانش. انگار همه شان از روز اول عضو خانواده ام بوده اند. انگار از روز ازل با این آدمها گریسته ام.

احساس می کنم موسوی و کروبی صدها سال پیر شده اند تار عنکبوت گرفته اند و هنوز بیانیه صادر می کنند.

خانواده های زندانی های سرشناس هر روز به بهانه ای سعی می کنند اسم زندانیانشان را به گوش دنیا می رسانند. دنیا اما با سرعت سرسام آوری رو به جلوست و آنها کمرنگ تر و کمرنگ تر می شوند. اعتصاب غذای خشک. اعتصاب غذای زندانیانی که گوشت بر استخوان ندارند. تظاهرات در لندن. کلن. استکهلم. عکسها.

دوستانم در اداره جات دولتی گروه گروه به تهران می روند برای گزینش عقیدتی. باید نماز بخوانند و اصول دین پس بدهند. مایه خنده است آن آقا که با کفش نماز خوانده و مایه مباهات است آن خانمی که عذر شرعی را بهانه کرده که نماز نخواند و به قرآن دست نزند.

مدارس پر از ملاها شده اند.

محمد مصطفایی جانش را نجات داد و از ایران بیرون آمد. محمد مصطفایی دیگر کسی را نجات نخواهد داد.

خبرها تیتر وار می آیند و می روند و دیگر هیچ حسی ندارم انگار. کرخت شده ام. از کرختی متنفرم. از این استیصال محض متنفرم. آیا ما همه این روزها را یک بار دیگر تجربه نکردیم؟

10:48 AM نوشا   -   1 نظر

 

هفتم مرداد ماه 1389
7/29/2010

وگان

آقای عراقی شرکتمون یک جای بهتری کار پیدا کرد و رفت الحمدلله. آقای لبنانی هم دوباره هوس تحصیل به سرش زده رفت به سمت پاریس. اینه که تا اطلاع ثانوی ارتباط بنده با خاور میانه قطع شده.

بعدش به جای آقای عراقی که روبروی من می نشست یک آقای آلمانی اومده. این آقاهه یک جوری از این فریک هاست. یعنی هم خیلی مخه. هم یه جورایی باحاله.

القصه... هفته پیش این آقاهه کارش رو شروع کرد و ما هم طبق معمول خیلی کنجکاو، منتظر بودیم که ببینیم چه جور آدمیه.

حالا چند شب پیش ها جشن خداحافظی همکار لبنانی مون بود. اینقدر لـُرده که اونهمه آدم را دعوت کرده بود رستوران ایتالیایی. بعدش غذای همه اومد به جز غذای این آقا جدیده. توضیح داد گفت که غذای خاص سفارش داده که بیشترطول می کشه و خواهش کرد که ما شروع کنیم و منتظر اون نمونیم. ما هم که اجازه دار شده بودیم شروع کردیم به خوردن. بعد ده دقیقه پیتزایی که سفارش داده بود اومد. من فقط دیدم که روی پیتزاش کدو و سیب زمینی بود.

با خودم فکر کردم که آهان! این بابا وجتارین هست. اما نگو که سخت در اشتباه بودم. چون بلافاصله به گارسون گفت ببخشید من بدون پنیر سفارش داده بودم! گارسون بیچاره سرخ شد و سیاه شد و دوباره رفت یک پیتزا سفارش بده با کدو و سیب زمینی و بدون پنیر!‌

حالا قضیه چیه؟‌ این آقاهه وجتارین نیست بلکه وگان هست.
وجتارین را به فارسی می گیم گیاهخوار. وجتارین ها درجات مختلفی دارن. مثلا بعضی هاشون حتی ماهی می خورن اما فقط گوشت قرمز نمی خورن. اما اکثرا کلا با نون و پنیر زندگی می کنن. تعدادشون هم توی آلمان به اندازه ای هست که هر رستورانی یا کانتینی موظف هست حداقل یک غذای وجتارین سرو کنه.

حالا وگان ها تفاوتشون با وجتارین ها در اینه که این گروه علاوه بر اینکه هیچ مدل گوشتی نمی خورن، کلا هر چیزی هم که ربطی به حیوانات داشته باشه را نمی خورن. مثلا شیر، پنیر،‌ ماست و یا‌ تخم مرغ،‌... یعنی این گروه را به حق می شه (با عرض معذرت از خانومچه) علفخوار نامید.

فرقه های شکمی:
بعد اگه من همه این گروهها رو بخوام توضیح بدم مثنوی هفتاد من کاغذ می شه دیگه... اما دو سه نمونه مدرن:‌
  • یک گروهی هستن که گوشت شون را فقط از کسی می خرن که بشناسنش یا بدونن که اون گوشت واقعا از یک مزرعه می یاد و نه از گاوداری یا مرغداری صنعتی. این گروه دوست دارن که با این کارشون با صنعتی کردن مواد غذایی به این شکل روز افزون مبارزه کنن. این گروه کلا فقط چیزهای بیو می خورن اما فکر می کنم اسم خاصی ندارن یا اگه دارن من نمی دونم. اطلاعات بیشتر را از بهاره بپرسین.
  • یک گروه دیگه هستن که مثلا قهوه که می خورن از یک جای خاص می خرن که مطمئن باشن تمام مراحل تولید این قهوه توسط آدم بزرگها بوده. استدلال این گروه اینه که در آفریقا یا کلا کشورهایی که قهوه به عمل میاد اکثرا از بچه ها کار کشیده می شه در حالی که بچه ها تا به سن قانونی نرسیده اند باید درس بخونن و نباید کار کنند. اینه که این گروه تمام چیزهایی که می خرن دقت می کنن که از سوپرهای خاصی بخرن که اون سوپرها اطمینان می دن که محصولاتش بدون کار بچه ها تولید شده.
  • بعدش تازه این آقاهه تعریف می کرد که یک درجه افراطی تر از وگان هم هست و اون هم فروتارین هست. که این گروه فقط میوه می خورن. چون معتقدند که ما نباید در محیط زیست دخل و تصرف کنیم. اونوقت یک گروه افراطی فروتاریتن هست که حتی مثلا سیب زمینی هم نمی خورن چون برای خوردن سیب زمینی باید سیب زمینی را از دل خاک بکشی بیرون. این گروه فقط میوه هایی را می خورن که از درخت به زمین می افتند و اگه خورده نشن زمین را کثیف می کنند.
اینه که می بینید اندازه مکتبهای فقهی اینجا مکتبهای شکمی وجود داره و تعدادشون هم روز به روز رو به افزایشه.

تاملات وگانی:
  • ایمیل میاد از یکی از بچه های شرکت که برامون بستنی خریده. اول تعجب می کنم که این آقا جدیده نمی ره به سمت آشپزخونه. بهش می گم فکر کنم فلانی تولدش بوده. باز هم از جاش تکون نمی خوره. می رم بستنی ام را میارم می شینم پای کامپیوتر به لیس زدن. یکهو یادم میاد که این بابا بستنی نمی تونه بخوره چون شیر توشه. بستنی زهرمارم می شه. پا می شم می رم توی آشپزخونه می خورم که این بابا جزش در نیاد.
  • می رم برای خودم قهوه می ریزم میام پشت سیستم. از کشوی میزم یک دونه شکلات در میارم که با قهوه ام بخورم. فکر می کنم بهش تعارف کنم. می بینم سرش خیلی تو کار خودشه بی خیال می شم. بعدش یکهو یادم میاد که این بابا حتما شکلات هم نمی تونه بخوره چون شیر توشه.
  • ازش می پرسم تو شکلات هم نمی خوری اگه شیر توش باشه؟ می خنده می گه نه. می گه اما شکلات خالص هست که می خورم و شکلات با شیر سویا و بستنی با شیر سویا و ... هست که اونها رو می تونه بخوره.
  • خلاصه یک هفته است که هر چی می خوام بخورم می بینم این یا شیر توشه یا تخم مرغ یا گوشت و خلاصه همه اینها را این بابا نمی تونه بخوره.

3:28 PM نوشا   -   14 نظر

 

اول مرداد ماه 1389
7/23/2010

روبات سیبیلو

عصر بلند، از ورزش اومده بودم خسته و کوفته. ایستاده بودم توی ایستگاه اتوبوس منتظر دقیقه ی چهارم بعد از هشت بودم که اتوبوس بیاد منو ببره دم خونه پیاده کنه. سر هشت و چهار دقیقه، سر و کله اتوبوس پشت چراغ قرمز پیدا شد. بعد حرکت کرد به سمت ایستگاه. یک خانمی از ۵۰-۶۰ قدمی، می دوید به سمت ایستگاه اتوبوس. راننده متوجه شد که خانمه داره می دوه که به ایستگاه برسه. سرعتش را کم کرد و چند قدمی ایستگاه نگه داشت. من سلانه سلانه رفتم به سمت اتوبوس. راننده را می شناسم. خیلی آدم مَـشتی ای هست. یک بار اولین باری که دیگه کارت دانشجویی نداشتم متوجه شد که از امروز باید بلیط بخرم. هر بار اتوبوس خلوت بود بهم بلیط نمی فروخت. می گفت مهمون کارت من باش.
یک آقای خیلی مهربونیه. موهای سفید. سیبیل سفید آویزون تا دم چونه. اما قیافه اش خیلی پیر نمی زنه. شاید میونه ی چهل سالگی.
همیشه دلم می خواد بپرسم کجاییه. فکر می کنم اگه ترک نباشه حتما رگ و ریشه ای توی لهستان یا مجارستان یا اون دور و برها داره. اما چیزی که واضح و مبرهنه اینکه آلمانی نیست.

می دونید؟ آلمانی ها ملت خوبی هستن. اما سر کار که هستن عین روبات می مونن. یعنی همین خانمه که می دوید که به اتوبوس برسه اگه یک راننده آلمانی بود فکر کنم عمری عکس العمل نشون می داد. راننده آلمانی می دونه که باید فلان ساعت توی ایستگاه نگه داره و فلان ساعت راه بیفته. اینه که معمولا اینجا و اونجا برای کسی نگه نمی دارن. خوب شاید به همین دلیل هم می تونی روی برنامه اتوبوس با دقت یکی دو دقیقه حساب کنی.

یک مثال دیگه. شما می رید توی یک مغازه چیزی بخرید. برای پرداخت ٬طبیعتا٬ توی صف می ایستید. اگه فروشنده (یا صندوقدار) را تحت نظر بگیرید، روند کارش اینجوریه: به کسی که جلوش ایستاده روز بخیر می گه، کالاها را از دستگاه رد می کنه، قیمت نهایی را اعلام می کنه، پول را از شما می گیره، می زنه توی دستگاه که چقدر پول از شما گرفته، دستگاه نشون می ده که بقیه پول چقدره، بقیه پول را پرداخت می کنه، از شما خداحافظی می کنه و رو می کنه به نفر بعدی.

یکی از تفریحات من اینه که وقتی یک نفر جلومه و کارش هنوز تمام نشده سعی کنم یک لحظه ای رو پیدا کنم که فروشنده به من نگاه کنه. بعد سرم را به علامت سلام تکون بدم و هر بار ببینم که طرف اصلا به روی خودش نمی یاره. در اکثر مواقع طرف وانمود می کنه که ندیده. بعد که نوبت شما می شه روز بخیر می گه و...
یعنی دقیقا من هربار فکر می کنم می شه جای فروشنده های آلمانی را با روبات عوض کرد و آدم خیلی هم احساس کمبودی نمی کنه.

11:18 PM نوشا   -   6 نظر

 

بیست و چهارم تیر ماه 1389
7/15/2010

گرم

هوا گرم شده اینجا. گرمای خوبی نیست چون شرجیه خیلی. برای مقایسه عرض می کنم درصد رطوبت الان با آسمون آبی اینجا ۵۸ هست و توی اصفهان ۱۶.
اینه که دمای بالای ۳۰ درجه کلا غیرقابل تحمل می شه. مشکل اصلی هم اینه که آلمان ها کلا برای تابستون آماده نیستند. اصولا خانه ها و شرکت ها و رستورانها و غیره کولر و پنکه و این مقولات ندارند اینه که گرم که بشه و آفتاب در بیاد فقط آب پز می شی می ره.

بعد الان پلیس آلمان داره یک پرونده بر علیه اداره کل قطار آلمان بررسی می کنه که چرا در دو سه روزی که هوا خیلی گرم بود کولرهای قطار کار نمی کرده. اتهام اداره قطار هم این هست که با سهل انگاری با جون مردم بازی کرده. چون مثلا آدمهای خیلی مسن و بچه ها تحمل گرما را ندارند. البته توجه داشته باشید که ماجرا واقعا جدیه چون قطارهای سریع السیر اینجا پنجره ای برای باز کردن ندارند و توجه کنید که این اتفاق فقط در مورد چند قطار بوده و نه کل سیستم قطار.

یک خاطره از صدها هزار:‌
ایران. تابستان. اتوبوس. ۵۰۰ نفر آدم چلونده به هم. عرق. بوی سیر. بوی ادکلن. بوی گلاب. بوی ترشیدگی. گرمازدگی... بازم بگم؟‌
پلیس؟ پرونده جنایی علیه خطوط اتوبوسرانی؟‌ مال کجایی دادش؟‌

9:54 AM نوشا   -   12 نظر

 

بیستم تیر ماه 1389
7/11/2010

فینال

من به سیتا:
الان جون می ده هلند از اسپانیا ببره که انتقام آلمان گرفته بشه نه؟‌

جواب سیتا:
نه اتفاقا بهتره که اسپانیا ببره. چون در اونصورت ما فقط در مقابل تیم بهتر باختیم. اگه هلند ببره یعنی هم جلوی هلند و هم اسپانیا باختیم!‌

من:‌
همیشه باید اون منطق لعنتی رو توی مسایل احساسی دخالت بدی؟

6:32 PM نوشا   -   3 نظر

 

هفدهم تیر ماه 1389
7/08/2010

اخلاقیات

همسایه ها
من و بهاره و خیلی های دیگه (شامل اکثریتی از آلمانی ها و هلندی ها) دلمون می خواست آلمان توی بازی نیمه نهایی ببره که بتونه توی بازی فینال جلوی هلند بازی کنه. باور کنید خیلی تماشایی می شد. آلمانی ها و هلندی ها مثل اکثر همسایه ها میانه خوبی با هم ندارند. در واقع هلندی ها از آلمانها خوششون نمی یاد (خرده حسابی های جنگ جهانی) و آلمانی ها هم از این خوششون نمی یاد که هلندی ها ازشون خوششون نمی یاد.

اخلاق فوتبالی
کلا رفتارهای آلمانها همیشه برای من جالبه. شاید چون خیلی با رفتارهایی که من از خودمون ایرانی ها می شناسم متفاوته. توی بازی های جام جهانی من همش توی کف پیش بینی های بچه های شرکت بودم.

قبل از یک هشتم نهایی:
اگه تو این مرحله ببازیم که معنیش اینه که اونقدر تیممون بده که اصلا ارزشش را نداشته که توی جام جهانی شرکت کنیم.

یک هشتم نهایی:
بازی با انگلیس همیشه ۵۰/۵۰ ست. شاید ببریم شاید هم ببازیم.
طبیعتا انتظار برد ۴ به ۱ در مقابل انگلیس را نداشتند و یک کمی از تصور هولیگان های انگلیسی بعد از بازی وحشت داشتن.

یک چهارم نهایی:
درمقابل آرژانتین اگه ببریم واقعا هنر بزرگی کردیم. اگه هم ببازیم باخت شرافتمندانه است چون آرژانتین واقعا حریف قدری هست.
وقتی که بازی را ۴ به صفر می برن طبیعتا همه توی پوست خودشون نمی گنجند. یکی از همکارا می گه:‌ای بابا. حالا پس فردا مارادونا دوباره رو بیاره به مواد مخدر ما می شیم مقصر.

نیمه نهایی:‌
چقدر باحال می شه اگه ببریم و بتونیم بازی فینال جلوی هلند بازی کنیم.
وقتی که می بازن همه طبیعتا چرتشون پاره است. از توی خیابون صدای بوق و سوت و کف میاد که هواداران اسپانیا هستتند. من تا قبل از این بازی اصلا برام روشن نبود که اینهمه اسپانیایی توی شهر کوچیک ما زندگی می کنه. به سمت مترو که می ریم که برگردیم خونه هامون یک گروه با پرچم اسپانیا رد می شن. من داشتم با خودم فکر می کردم اگه ایران بود و جلوی عراق مثلا بازی کرده بودیم و باخته بودیم و توی خیابون عراقی ها را می دیدیم چه می کردیم. داشتم فکر می کردم حتما جلوی خودمون را می گرفتیم که هو نکنیم یا زیر لبی فحش می دادیم... حالا فکر می کنید بچه های شرکت چکار می کنند: سیتا و بچه های دیگه به سمتشون نگاه می کنن و براشون کف می زنن!!!

این پست مریم هم در همین زمینه است و به نظرم خواندنی.

10:59 AM نوشا   -   4 نظر

 

دوازدهم تیر ماه 1389
7/03/2010

فوتبال


تب فوتبال اینجا را گرفته چه جور. اینم یک عکس از public viewing در برلین. عکس البته مال چهارشنبه هفته پیش هست بازی آلمان - غنا و این تقریبا یک دهم کل جمعیتی هست که روبروی دروازه براندنبوگ جمع شده بودند. عکس را در حالی گرفته ام که روی پنجه پا ایستاده ام و دستهایم را تا حد نهایت بلند کرده ام. در واقع آدمیزاده با قد زیر ۱۸۰ شانسی برای دیدن بازی نداره که. اما همینجوری کیف می ده با هیجان ملت هیجانزده بشی.

فردا هم بازی آلمان هست در مقابل آرژانتین، که خوب شاید آخرین بازی هم باشه. طبق رسم همیشگی با بچه های شرکت همگی باهم می بینیم. همکار عراقی که خانمش آلمانیه، از اولش طرفدار آرژانتین بود به خاطر مارادونا. امروز پرچم آرژانتین را با خودش برد خونه که خانمش را بچزونه. من منتظرم ببینم دوشنبه با سروبر کبود میاد سر کار یا نه.


این بار توی دلم به بچه های تیم ملی خودمون هم خیلی افتخار می کردم. یادتون که هست این صحنه بازی های مقدماتی رو؟‌

1:21 AM نوشا   -   0 نظر

 

بیست و نهم خرداد ماه 1389
6/19/2010

کریسـتوفر اسـتریت دی

امروز رسیدم به برلـین. برای شرکت در یک کنفرانس. تصادفا امروز کریسـتوفر اسـتریت دی هست. این روز در واقع گردهمایی سالانه همجنسـگراها برای احقاق حقوقشان هست که همراه با تظـاهرات و سخنرانی و در انتها کارناوال و جشن برگزار می شه و فکر می کنم برلـین بعد از نیویورک بزرگترین گردهمایی هست. امسال بیشتر از یک میلیون نفر در گردهمایی برلین شرکت کرده بودند.
در خیلی از کشورهای اروپا مثل آلمان رابطه همجنسـگراها و حتی ازدواجشون به رسمیت شناخته شده. مثلا آقای وزیر امور خارجه آلمان یک همجنسـگرا هست که با شوهرش در تمام مجالس رسمی حاضر می شه. با این حال این گروه معتقد هستند که چون در اقلیت هستند در خیلی از موارد حقشون تضییع می شه و باید با اینجور همایش های سالیانه توجه مردم را جلب کنند.

دیدن این گروه آدمها که در نهایت آزادی، بدون هیچ گونه مشکلی هر جور که دوست دارن لباس می پوشن به خیابون میان و پارتنرشون را وسط خیابون می بوسـند آه آدم را از نهاد در میاره. وقتی که می بینی این یک میلیون نفر همه در کنار هم راه می رن، می رقصن، مشروب می خورن، تماشا می کنن، عکس می گیرن، غذا می خورن و آب از آب تکون نمی خوره آه از نهادت در میاد. وقتی می بینی پلـیس حافظ امنیت چنین جمعی هست و فقط سعی می کنه که مراسم با آرامش و خوبی برگزار بشه آه از نهادت در میاد.
آدم همش توی ذهنش به گردهمایی مادران عــزادار فکر می کنه و صحنه های پلـیس و کتک و زنـدان. به اعـتصاب اتوبوسرانها فکر می کنه و زنـدان و پلیس و کتک. به کردها فکر می کنه و زندان و اعــدام... آدم به ۲۲ خرداد و ۲۵ خرداد و عاشورا و روزهای دیگر فکر می کنه و دل آدم خون می شه.

پس نوشت:
برای دوستی تعریف می کردم که امروز برلین چه خبر بود می گفت ٬برن بمیرن. تظـاهرات برای چی می کنن.٬ دوست من! برای کسی که برای گرفتن حقش تظـاهرات می کنه آرزوی مرگ نکن!‌ ممکنه که تو این حق را به رسمیت نشناسی و این دقیقا دلیل این هست که این آدمها تظاهرات می کنن. اما آرزوی مرگ نکن! تظاهرات مسالمت آمیز حق آدمهاست. حتی وقتی به نظر ما دلایلش مهمل بیاد.

11:45 PM نوشا   -   4 نظر

 

بیست و هفتم خرداد ماه 1389
6/17/2010

بوداپست



امروز آخرین روز سفر ۴ روزه به بوداپست بود. هرچند که سفر کاری بود و خیلی مجال گشت و گذار و آشنایی با مجارها دست نداد ولی می تونم بگم که شهر به طرز نفس گیری زیباست. رود دانوب یکی از بزرگترین رودهایی هست که تا به حال دیده ام که شهر را به دو قسمت تقسیم می کنه:‌ بودا که قسمت غربی شهر هست و پـِست قسمت شرقی. کشتی های مختلف باری و مسافربری به طور مرتب در رود دانوب در حال گذر هستند و منظره شبهای شهر بی نهایت زیباست.

خلاصه که دیدار این شهر را به شدت توصیه می کنم.

5:15 PM نوشا   -   3 نظر

 

بیستم خرداد ماه 1389
6/10/2010

پرچم

جام جهانی دوباره شروع شده. این بار ایران هم بازی نداره. بچه های شرکت تصمیم گرفته اند پرچم سفارش بدهند بزنن به در و دیوار که حس جام جهانی بیشتر بشه.
منشی به من و چند تا غیر آلمانی می گه ما دوست داریم که پرچم های مختلف نصب کنیم که فقط پرچم آلمان نباشه. می دونید که آلمانها کلا از زمان جنگ جهانی یک کمی با این قضیه پرچم نصب کردن به در و دیوار مشکل دارن. ۴ سال پیش که جام جهانی توی آلمان بود برای اولین بار بود که مردم عادی توی ماشین و سردر خونه هاشون پرچم نصب می کردن. اولش هم همه یک جورایی پرهیز داشتن از این کار. چون پرچم یک جورایی نشانه اهمیت به ملیت و اینجور مسایل هست و آلمان ها کمی تا حدودی این جور مسایل را چندش می دونن و ازش پرهیز می کنن.

القصه... پرچم باید سفارش می دادیم و من هم گفتم ایران که بازی نمی کنه. چیکار کنم. منشی گفت مهم نیست. مهم اینه که چند تا پرچم دیگه باشه که رنگی رنگی باشه. منهم گفتم خوب پس برای من ایران بگیر. حالا اومده یک پرچم دو متری با آرم ج. الف و ۱۰۰۰ تا الله اکبر روش. یک جورایی حالم گرفته شد. نه اینکه فردا هم روز ۲۲ خرداد هست آدم اصولا دلش نمی خواد هیچ آرمی از ج. الف ببینه. یعنی پشیمون شدم که نگفتم پرچم ایتالیا بگیره و من سروته آویزونکنم که بشه ایران.

حالا موندم که این پرچم دو متری را کجا آویزون کنم که خودم نبینمش. بعدش پلید بازیم می گیره با خودم فکر می کنم بزنم پشت سرم. هم اینکه ۲ هفته که به هر حال نیستم. هم اینکه این همکار عراقیم که روبروم نشسته روزی ۸ ساعت باید نگاهش کنه حتما حالش گرفته می شه.

5:55 PM نوشا   -   3 نظر

 

روز شیرین کاری

صبح ساعت ۱۰ ایمیل میاد از دو تا کارمند جدید شرکت با این مضمون:
همکاران عزیز... با اینکه کمی دیر شده اما به عنوان سلام آشنایی از طرف ما دهان خودتان را شیرین کنید. محل: آشپزخانه.

۲ بعد از ظهر یک ایمیل میاد با سابجکت Eis in the kitchen. هر موقع که کسی بی خبر بستنی یا کیک میاره می دونیم که تولدشه. می ریم سراغش و اول می پرسیم که تولدشه یا نه و بعد تبریک می گیم و اگه جا داشته باشه کمی سربسرش می گذاریم برای سن و سال. نکته خیلی مهم اینه که باید عجله کنی وگرنه بستنی ای در کار نیست که این ملت همه چیز را ظرف ۵ دقیقه محو می کنند.

ساعت ۴ ایمیل میاد از منشی شرکت با عنوان ٬شکلات من٬. ایمیل را باز می کنی که توش نوشته شکلات منو کی خورده؟‌شکلاتم توی یخچال بود!

2:01 PM نوشا   -   2 نظر

 

دهم خرداد ماه 1389
5/31/2010

ادب آلمانی

کت شلوار:
توی عروسی یک از دوستای سیتا نشسته ایم. هوای سالن کمی گرم شده. آقایون همه با کت و شلوار و کراوات نشسته اند. سیتا همش به میزی نگاه می کنه که عروس و داماد و پدر و مادرهاشون نشسته اند. یک دفعه می گه آخیش آخرش رونالد (داماد) کتش را درآورد و کتش را در میاره. می پرسم اینجوریه که باید صبر کنید تا داماد کتش را دربیاره؟‌ آدمهای سر میز تایید می کنند که کلا رسم هست که آدم اول صبر می کنه که میزبان کتش را دربیاره. آخر شب که داماد کراواتش را هم در میاره سر سه سوت همه آقایون کراواتها را باز کرده اند و نفس راحت می کشند.

رقص:
در مورد رقص هم همینطور هست. معمولا اولین رقص مجلس رقص تانگوی عروس و داماد هست. بعد داماد با مادر عروس و عروس با پدر داماد تانگو می رقصه و بعد دیگه شیر تو شیر می شه. قبلش کسی نمی رقصه.

سیتا تعریف می کنه که توی یک عروسی،‌ عروس ظاهرا یک مشکلی داشته که نمی تونسته برقصه (یا دوست نداشته که برقصه) و در نتیجه در کل عروسی هیچ کس نرقصیده!‌

غذا:
در مورد غذا هم مثلا ایران اینجوری هست که هر کسی که سر سفره یا میز نشست شروع می کنه به خوردن. اینجا کلا رسم بر این هست که همه صبر می کنند تا همه سر میز بیان و همه با هم شروع می کنند و تا آخر غذا هم همه سر میز می مونن. یعنی حتی با همکارها که می ری سلف اگه ۲۰ نفر هستید و یک نفر ۲۰ دقیقه بعد از شما آمده باز هم می نشینید تا غذاش تمام بشه.

یک خاطره:
سیتا در ایران. حدود ۳۰ نفر مهمون مامان اینها. مهمانی ناهار.

سیتا براش جالب بود که هر کسی که می نشست سر سفره بشقابش را پر می کرد و شروع به خوردن می کرد. می دونید که؟‌ ٬بفرمایید. بفرمایید سرد می شه. بفرمایید.٬
اصل ماجرا وقتی اتفاق افتاد که زن دایی غذاش را تمام کرده بود و می خواست بشقابش را ببره بذاره توی آشپزخونه که مامانم به رسم مهمون نوازی از دستش گرفت و به چشم به هم زدنی خودش برد توی آشپزخونه که زن دایی از جاش تکون نخوره. پشت سرش برادرم و عموها هم بلند شدند بشقابهاشون را بردن و سه سوت سفره خالی شد. من یک لحظه نگاه کردم دیدم سیتا نشسته با یک تکه نان توی دستش و جلوش هم خالی. خلاصه team work افراطی باعث شد که سیتای بیچاره اون شب گرسنه بمونه.

10:48 AM نوشا   -   5 نظر

 

پنجم خرداد ماه 1389
5/26/2010

دیر نشه

همینجوری small talk از همکار عراقی می پرسم آخر هفته چطور بود؟‌ می گه همه چی خیلی عالی بود. هوای عالی دوشنبه هم که تعطیل بود حسابی استفاده کردیم. فقط امروز ساعت ۷ صبح یک خبر بد گرفتیم که حالمون گرفته شد. صبح زنگ زده اند که پدر خانمم سکته کرده و بیمارستان هست. خانمش آلمانی هست و پدر و مادرش در یک شهر دیگه زندگی می کنند. خودشون بچه کوچیک دارن.

می گفت به خانمم گفتم صبر کن تا جمعه من مرخصی بگیرم با هم می ریم. بهش گفتم به خانمت بگو دخترت را برداره و بره،‌ تو هر موقع تونستی برو. امروز سه شنبه است تا جمعه ممکنه دیر بشه ها. گفتم بهش ما که دور هستیم این موقعیت را نداریم که هر لحظه سوار ماشین یا قطار بشیم و دو سه ساعت بعد پیش عزیزامون باشیم. اما اینها که نزدیک هستن این شانس رو دارن، بگذار بره خانمت.

یک لحظه هم تردید نکرد. گوشی تلفن را برداشت و به خانمش زنگ زد. بعد از ۵ دقیقه آمد خوشحال و متعجب. گفت خانمم گفته من به هر حال داشتم می رفتم اما خیلی خوشحالم که تو هم موافقی.

خانمش را ندیده ام تا حالا. اما خوشحالم که رفت و پدرش را دید. کسی چه می دونه این چه دردیه که دیر برسی؟!‌ مثل دوستم که با همه تلاشی که کرد باز هم دیر رسید.

11:24 AM نوشا   -   4 نظر

 

بیست و نهم اردیبهشت ماه 1389
5/19/2010

سیاه

جلوی اشکهام رو نمی تونم بگیرم. جلوی هق هقم را نمی تونم بگیرم. بابای افسون، یکی از بی نظیرترین باباهای دنیا، از دنیا رفت.

ای کاش می تونستم پیشش باشم بغلش کنم و با هم هق هق کنیم. ای وای...

2:20 PM نوشا   -   6 نظر

 

بیست و دوم اردیبهشت ماه 1389
5/12/2010

مرخصی

پنجشنبه اینجا تعطیل رسمی هست. جمعه را هم مرخصی می گیرم که با شنبه و یک شنبه بشه ۴ روز پشت سر هم بیشتر کیف بده. از مرخصی سالیانه ام ۱۰ روزش صرف سفر ایران شده. این یک روز هم روش. فکر می کنم که برای کریسمس هم باید ۴ روز مرخصی اجباری را خالی نگه دارم. شاید یک بار دیگه بخوام برم ایران. یا شاید دوباره یک سفری پیش بیاد. بعد می بینم باز هم ارزشش را داره. یعنی باید اعتراف کنم که من حساب مرخصی هایم را بیشتر از حساب بانکی ام دارم. اونقدر که مرخصی هایم را می شمارم ببینم چقدرش رفته و چقدرش مونده حساب بانکی ام را چک نمی کنم.

رئیس مرخصی را که امضا می کنه می گه باید حواست باشه مرخصی های سال ۲۰۰۹ ات را هم بگیری که نسوزن. البته الان یک کم هم دیر شده. چون معمولا مرخصی هایی که طلبکار هستی را باید در ۳ ماه اول سال بعد بگیری. من خنده ام می گیره. می گم من همه مرخصی های ۲۰۰۹ را تا قطره آخر گرفته ام. می گه نه انگاری. اینجا که نوشته هنوز ۳ روز مرخصی از سال قبل داری!

یادم می یاد که مرخصی ایرانم را که تحویل داده بودم منشی روی ته برگش نوشته بود: ٬٬‌اوه! ۱۳ روز مرخصی باقیمانده از ۲۰۰۹!٬٬. نه اینکه ته برگ مرخصی کاربنی بود، من فکر کرده بودم که اونو برای کس دیگه ای نوشته بوده و به کاغذ من هم پس داده بوده. رئیس با منشی چک می کنه و اونم می گه بله. ۱۰ روز ایرانش را از اون ۱۳ روز کم کردم. الان هنوز ۳ روز مرخصی از سال ۲۰۰۹ داره. فکر می کنم شاید مرخصی های ۲۰۰۸ را که نگرفته بودم برای ۲۰۰۹ حساب کرده. اما باز هم یک جورایی با حساب کتابهای من جور در نمی یاد. اما اصلا جرات نمی کنم پی گیری می کنم،‌ نکنه معلوم بشه که اشتباه کرده. به قول آلمانها سگ خفته را نباید بیدار کرد.

فکر می کنم الان نیمه ماه پنجم ۲۰۱۰ هستیم و من هنوز مرخصی های ۲۰۰۹ هم را هم تمام نکرده ام؟!‌ این یعنی مستی!

به اولین چیزی که فکر می کنم اینکه چقدر جــــِـززز دوستای آمریکایی که کلا ۱۰ روز در سال مرخصی دارن در میاد وقتی که این نوشته را بخونن. اینه که حتی اگر همین ۵ دقیقه دیگه منشی بیاد و بگه که اشتباه کرده بوده با کمال پــَستی این پست را تقدیم می کنم به دوستان مقیم آمریکا.

3:32 PM نوشا   -   14 نظر

 

شانزدهم اردیبهشت ماه 1389
5/06/2010

عجیب غریب

وعده کرده بودیم برای گپ زدن و شام و قهوه... یک دختر کرد است از یکی از کشورهای همجوار. مدتهاست که دوستیم و حرف همدیگر را خوب می فهمیم. کمتر پیش میاد که بگیم کشور من اینجوری و کشور تو اونجوری... معمولا می گیم توی کشورهای ماها اینجوری و اینور دنیا هم اونجوری. یعنی اونقدر شباهت داره دنیاهامون به هم.

کردها اصولا آدمهای سنت گرایی هستن و معمولا خیلی به کرد بودن و اصالتشون پایبند هستن. این دوست من تازه علی اللهی هم هست. یعنی به توان دو. اما با این حال یکی از جالبترین و خلترین دخترانی هم هست که به عمرم دیده ام.

لابلای حرفهاش می پرسه گفته بودم بهت که من یک بار هم با یک دختر ازدواج کرده بودم؟!‌ یک جورایی احساس می کنم روی کله ام داره دو تا شاخ سبز می شه. به تمام روزهای عاشقی و دلتنگی اش برای مردهای مختلف فکر می کنم.

با خنده و بهت می گم من همش حسرت می خوردم که چرا دوست لسببین ندارم. می خنده و می گه نه من که می دونی لسییسن نیستم. تعریف می کنه که یک بار که خیلی نیاز به کار داشته و به خاطر خارجی بودن تعداد ساعت کارش محدود بوده به ۱۵ ساعت در هفته یکی از دوستهاش که پاس آلمانی داره، گفته بیا با من ازدواج کن که مشکلت حل بشه. این خل خدا هم رفته ازدواج کرده. می گم واقعا مطمئن شدم که خیلی خلی. آخه آدم برای حل یک مشکل به اون کوچیکی می ره ازدواج می کنه؟‌

بعد که با شوهرش آشنا شده و می خواسته ازدواج کنه مجبور شده که این ازدواج را کنسل کنه. داستانها داشت در مورد پروسه طلاق و ازدواج مجدد. کلی با هم خندیدیم به ماجراهاش.

زن سابقش هم الان یک شوهر آلمانی کرده. تعریف می کرد که گاهی مجبور می شه که به شوهر جدید زن سابقش تذکر بده که اونها قبلا با هم مزدوج بودن و اون باید ازش حرف شنوی داشته باشه.

باید اعتراف کنم که خیلی حس خنده داری هست وقتی با دوستت حرف می زنی و یک خط در میون در مورد "شوهر فعلی" اش و "زن سابق" اش حرف می زنه.

پسنوشت:
نوشته جاری حاوی هیچ گونه نتیجه گیری اخلاقی نمی باشد.

10:22 AM نوشا   -   4 نظر

 

سیزدهم اردیبهشت ماه 1389
5/03/2010

عزای خصوصی

یکی از مشغولیتهای جدی بنده عزا گرفتن هست. عزا گرفتن برای این، برای اون، و برای خودم که از همه بیشتر. این عزاداری معمولا توام می شه با سکوت و سکوت، و یا غذا پختن افراطی، و یا مرتب کردن خونه به صورت افراطی و یا گاهی هم حتی گریه جلوی آینه!‌ از اون مدل گریه های ساکت و صامت.

دو سه هفته ای بود که فکر می کردم اون پروسه تمام شده. پروسه عزاداری نه ها! یک پروسه ای هست در این ژرمنی که بایستی طی بشه که حالا ماهیتش اونقدرها هم مهم نیست. مهم اینه که شرش کنده بشه. اونوقت یک ابلهی پشت تلفن فرمایش کرده بود که تمام شده، یا گوشهای بنده اونقدر زبان نفهم بودند که اینجوری شنیده بودند.

امروز زنگ زدم برای پی گیری، که گفتن تمام نشده که! هنوز شروع هم نشده که بخواد تمام بشه...

خلاصه صبح دوشنبه ای، کل هفته ام را ساخت دیگه. گفتم به این مناسبت رسما ۳ روز عزای خصوصی اعلام می کنم که هفته شما را هم ساخته باشم.

10:59 AM نوشا   -   9 نظر

 

هفتم اردیبهشت ماه 1389
4/27/2010

همینجوری

ساعت ۸ شب هفتم اردیبهشت است. تا ۵ دقیقه پیش سرکار بودم. آخرین نفری بودم که می رفتم. دونفری که قبل از من می رفتند پرسیده بودند که من را برسانند گفته بودم نه. هنوز کمی کار دارم.

نفر آخر باید چراغها را خاموش کند. قهوه جوش را خاموش کند و درب اطفای حریق، که دو قسمت ساختمان را به هم وصل می کند، را ببندد. اگر درب را نبندی و اگر در همین روز کذایی آتش سوزی بشود، بیمه خسارتی پرداخت نمی کند و طبیعتا تو که یادت رفته در را ببندی می مانی و یک ساختمان سوخته با یک عالمه وسایل که باید هزینه اش را پرداخت کنی.
حالا از اونجایی که تو هم برای خودت یک پا آلمانی هستی یک بیمه جداگانه بسته ای برای پرداخت خسارت. اما این بیمه هم که کل دنیا را شامل نمی شه. به هر حال ترجیح می دی که اون در لعنتی را ببندی و روزه شک دار نگیری.

در شرکت را به هم می زنی و دکمه آسانسور را فشار می دی. طبقه پایین که می رسی یادت می یاد که ای داد بیداد حالا من که کلید خونه ندارم. کلید خانه را دیشب گذاشته ام توی راهرو که لباسها را از ماشین لباسشویی بریزم توی خشک کن و بعد یادم رفته که بگذارم توی کیفم. حالا کلید خونه چه ربطی به رختشویی داره؟‌ خوب همینه دیگه... مشکل اینه که در بلاد این ژرمنها جای ماشین لباسشویی و خشک کن در انباری است.

با خودت می گی حالا شانس آورده ای که کلید یدک توی کشوی میز کارت هست. برمیگردی بالا. کارتت را می گیری جلوی کارت خوان. بوق می زنه اما در باز نمی شه. یادت می یاد که کارت ورود از ۵ عصر به بعد غیرفعال می شه. سیتا هم که رفته با بچه های دیگه شرکت فوتبال.

حداقل یک ساعت باید منتظر بمونی تا سیتا بیاد و بتونه در را باز کنه و تو به کلیدت برسی. با خودت فکر می کنی برم توی شهر بگردم. هوا سرده و باد میاد. تو هم که بهاری لباس پوشیدی. گذشته از اون، ساعت از ۸ گذشته و تمام مغازه ها هم بسته اند.

پایین ساختمان شرکت می نشینی روی صندلیهای سلف و کامپیوترت را باز می کنی. یاد نسخه الکترونیکی ٬شهر باریک ٬ می افتی. یادت میاد که یک عالمه وقت هست که می خواستی کتاب را سفارش بدی. فایل کتاب را باز می کنی و مقدمه ناشر را می خونی. لذتی می بری که نگو. داستان اول و دوم را می خونی و لذتی می بری که نگو. عاشق این جمله می شی:
٬کره زمین خیلی بزرگ است. چرا به من چسبیدی؟٬

بعد دلت می خواد که یک چیزی بنویسی برای وبلاگت. این جوری می شه که چنین پستی متولد می شه. بدون نکته اخلاقی و بدون پایان غم انگیز!

Labels:

12:51 PM نوشا   -   5 نظر

 

بیست و هفتم فروردین ماه 1389
4/16/2010

گواهینامه

۱۵ ماه پیش
بیشتر از یک سال و نیم پیش بود که حرف خرید ماشین بود. یعنی سیتا قصد کرده بود که ایده های محیط زیست پسندانه اش را کنار بگذاره و ماشین بخره. طبیعتا این جانب هم به فکر افتاده بود که گواهینامه بگیره. گفته بودم که گواهینامه ایران اینجا رسمیتی نداره (مگر به عنوان توریست) و باید از نو امتحان بدی.

۱۲ ماه پیش
حدود ۱۲ ماه پیش از برادر سیتا و خانمش کتاب آموزشی امتحان گواهینامه را هدیه می دهند به من.

۹ ماه پیش
با عزم جزم حدود ۹ ماه پیش بالاخره موفق شدم یک بار به آموزشگاهی سر بزنم که توی مسیر دانشگاه بود. دقیقا روزی که من بعد از سر کار می رفتم ورزش و در اون روز خاص آموزشگاه تا ساعت ۷ شب باز می بود و القصه... رفتم که بپرسم شرایط چی هست و هر کلاسی چقدر هزینه بر می داره و کل گواهینامه چقدر می شه و ...
در را باز کردم و رفتم داخل آموزشگاه که چشمتون روز بد نبینه یک سگ خرس گنده شروع کرد به پارس کردن و میونه من با سگها هم که می دونید چطوری هست... اونجوری هست که سگها از من می ترسن از بسکه من از دیدنشون وحشت می کنم!‌

خلاصه سگ در حال پارس کردن و اون آقا هم در حال جان کندن و برای توضیح دادن و من هم در حال قالب تهی کردن و آقاهه آخرش تسلیم شد و گفت خانم من رفته همین مغازه کناری یک چیزی بخره اگه تونستید نیم ساعت دیگه بیایید بیشتر می تونه راهنمایی تون کنه. که تازه فهمیدم خود آقاهه اصولا کاره ای نبوده و من هم الفرار.

۶ماه پیش
از فکر اون آموزشگاه بیرون آمدنم فقط به دلیل سگ نبود که ... توی اینترنت یک آموزشگاه دیگه پیدا کردم که خیلی نزدیک تر بود به محل کارم.
۳ ماه طول کشید تا بتونم به اونجا سر بزنم و ازشون بپرسم که چی ها لازم هست و چی چقدر هزینه بر می داره.

گواهینامه در آلمان کلا چیز گرونی هست. اگر از اول گواهینامه بخواهی بگیری حدود ۲۰۰۰ یورو خرج بر می داره و من که در واقع فقط باید امتحان بدم و شاید فقط چند جلسه کلاس برای آشنایی با رانندگی در آلمان و بخصوص در اتوبان لازم داشته باشم چیزی بین ۶۵۰ تا ۷۰۰ یورو می شه البته با فرض اینکه امتحان تئوری و عملی را همون بار اول قبول بشی.

۴ ماه پیش
برای گواهینامه قبل از هر چیز باید یک دوره فشرده کمکهای اولیه گذرونده باشی. می تونید تصور کنید که دو ماه طول کشید تا یک روز شنبه خالی پیدا کنی که دلت بیاد توی اول سرما صبح کله سحر از خونه بیرون بری و کل روز را بشینی توی کلاس کمکهای اولیه،‌ ۲۹ یورو پیاده بشی و گواهی بگیری که کلاس را گذرانده ای.

۳ ماه پیش
با گواهی کمکهای اولیه شاد و شنگول می ری توی آموزشگاه می گی من را ثبت نام کنید. به تو می گویند ترجمه گواهینامه ات کو؟ می گی ترجمه خود گواهینامه را ندارم اما این گواهینامه بین المللی من هست. کاشف به عمل می آید که گواهینامه بین المللی در این مورد قبول نیست و باید حتما گواهینامه ات را بدهی ترجمه.

دست از پا درازتر برمی گردی خونه. این بار خدا را شکر می کنی که مترجم خوب سراغ داری که همه چیز را زودی ترجمه کنه و خدا تومن هم پول نگیره. با این حال هفته ها طول می کشه تا تو گواهینامه ات را برای مترجم بفرستی و اون هم ترجمه را برای تو بفرسته.

همین چند روز پیش
بعد حالا فکر کنید که ترجمه را دارید، کمکهای اولیه هم رفته اید و هوا هم دوباره بهاری شده و هوای رانندگی به سرتون زده. یک روز
خدا که ساعت ۶ عصر از سر کار بیرون آمده اید و از قضا همه مدارک را هم توی کیفتون دارید راه می افتید به سمت آموزشگاه.

خانمی که اونجا نشسته مدارکتون را تحویل می گیره. کلی چیز توی کامپیوتر ثبت می کنه و کلی فرم می ده که امضا کنید و بعد می گه خوب حالا گواهی تست بینایی تون رو لطفا بدید...
تو نگاهش می کنی مثل بز! کسی به من نگفته بود که برای الان باید تست بینایی می دادم! خانمه می گه چرا برای ثبت نام حتما احتیاج هست و گرنه اصلا نمی تونیم ثبت نامتون کنیم! سعی می کنی خوش اخلاق بمونی و توی دلت بد و بیراه می گی به هر کسی که دلت می خواد.

از آموزشگاه بیرون می زنی و می ری به سمت شهر. با خودت می گی خوبیش اینه که هنوز یک ساعت مونده به هشت و اگه شانس بیاری به موقع به یک مغازه عینک فروشی می رسی و اونها برات تست را انجام می دهند.

با اعتماد به نفس می ری توی فروشگاه عینک فروشی و می گی تست بینایی می خوام بشم برای گواهینامه. خانمه خیلی بدیهی می گه پاسپورت یا کارت شناسایی تون را لطفا بدید...
تو هم معلومه که پاسپورتت توی کیفت نیست! یعنی توی آلمان جرمه که بدون کارت شناسایی یا پاسپورت توی خیابون بگردی. اما از ترس اینکه گم کنی جرم بودنش را به تن می خری و همیشه پاسپورتت را می گذاری توی خونه. خوب پاس که نداری پس تست هم انجام نمی شه. خداحافظی می کنی و دست از پا درازتر برمی گردی خونه.

روز بعدش
روز بعد ساعت ناهارت را دودر می کنی که بری طرف دانشگاه برای تست بینایی ... پاسپورتت را آوردی و قبلش هم زنگ زدی که مطمئن بشی تست می کنن یا نه که گفته اند بله.
می رسی اونجا و یک آقایی جلوی تو هست. پا به پا می کنی. آقاهه داره عینک انتخاب می کنه و مسئول فروشگاه هم دست تنهاست و داره مشاوره می ده به اون آقاهه. صبر می کنی... همش فکر می کنی که کارشون الان تمام می شه. وقتی که کارشون واقعا باید تمام می شد معلوم می شه که کامپیوترشون کار نمی کنه. یک کم دیگه معطل می مونی و آخرش ساعت ناهارت تمام شده و دست از پا درازتر برمیگردی.

عصر همان روز
عصر از سر کار آمده خسته و کوفته و قبل از کلاس ورزش می ری سراغ همون فروشگاه ظهری. آقاهه این بار مشتری نداره. با آقای کفاش مغازه بغلی دستور پخت غذای ایتالیایی رد و بدل می کنند. این بار با خودت فکر می کنی دیگه موقعشه.

آقای بینایی سنج می پرسه عینک می زنید یا از لنز استفاده می کنید؟‌ با اعتماد به نفس می گی نه خیر.
۶یورو و ۴۳ سنت می دی و پاسپورتت را هم می دی و سه چهار تا فرم جورواجور امضا می کنی و می ری به سمت دستگاه. تست چشم راست تقریبا اوکی هست.
تست چشم چپ. اوضاع قاراشمیش هست... آقای بینایی سنج می گه این اصلا خوب نیست. متاسفانه من نمی تونم براتون گواهی بنویسم. شما حتما باید اول به چشم پزشک مراجعه کنید و عینک بگیرید. توی دلت می گی اون ۶ یورو و ۴۳ سنت منو پس بده نخواستم اصلا.

دیگه خودتون می تونید که تصور کنید ادامه ماجرا چیه. باید دکتر چشم پیدا کنی که زیر دوماه دیگه وقت داشته باشه و بعد عینک سفارش بدی و یحتمل ۲ ماه هم صبر کنی تا عینکت آماده بشه و... ای بابا! همین جوری آدم با قطار هم بره و بیاد هم بد نیست ها! اصلا من اگه گواهینامه نمی خواستم بگیرم عینکی نمی شدم که!‌

11:43 PM نوشا   -   7 نظر

 

بیست و سوم فروردین ماه 1389
4/12/2010

مردسالار کوچک

تفکر مردسالاری یعنی بچه فسقلی که قدش به سر زانوی من هم نمی رسه میاد می گه
٬نوشا تو اینهمه پول از کجا می یاری برای ماها سوغاتی بخری؟‌ همشو از سیتای بدبخت می گیری؟!‌٬

خواهرش می کوبه توی ملاجش که بچه پررو نوشا خودش کار می کنه،‌ چرا از کس دیگه باید پول بگیره؟‌ اونوقت بعدش تازه یک جوری نگاه می کنه که انگار داری سرش را گول می مالی!

6:13 PM نوشا   -   2 نظر

 

بیستم فروردین ماه 1389
4/09/2010

ترشی


فکر کن گرسنه باشی. عصر روز جمعه باشه که فقط داری به شکم چرانی شنبه و یک شنبه فکر می کنی، دقایق آخر کارت باشه و این عکس را هم که توی ایران گرفتی جلوی چشمت باشه. یعنی می دونی که فقط عکسش نیست که اینقدر خوشگله. چشیدی و می دونی همین قدر هم خوشمزه است.
اونوقت دیگه دین و ایمون می مونه برای آدم؟

5:52 PM نوشا   -   2 نظر

 

شانزدهم فروردین ماه 1389
4/05/2010

عید و عید پاک

دیروز بالاخره مرخصی نوروزی من رسما به پایان رسید و به خیر رسیدم به این محله.

عید ایران خوب بود. آدم بعد از ۶ سال که می ره می بینه هیچ چیزی عوض نشده. مردم همچنان با جدیت مشغول دید و بازدید و مهمونی و آجیل خوردن و شام و ناهار هستن. سریالهای نوروزی می بینن و هر موقع که تعداد آدمهای توی خونه کمتر از ۲۰ تا باشه و کلا صدا به صدا برسه می زنن روی فارسی۱. یعنی حتی مامان بزرگ من هم از ۷ صبح تا ۱۰ شب با جدیت فارسی۱ می بینه.

از توی هواپیما که بر می گشتم حس دلتنگی داشتم. دلم برای مامان بابا، خواهربرادرام و همه ۶۰۰ تا فامیل نزدیکم تنگه. برای معدود دوستانی که هنوز ایران هستن و برای فارسی حرف زدن. برای حرص خوردن از دست این و اون، برای غصه خوردن برای این و اون، راه به راه چای خوردن و پشت سر رژیم و این و اون غیبت کردن.

این هم یک عکس از سفره ۷سین در زاینده رود برای شما که اصفهان نبودید.


عید پاک
امروز آخرین روز تعطیلات عید پاک هست. عید پاک آلمانی به نظر من خیلی به نوروز نزدیکه. تاریخش هر سال تغییرمی کنه ولی همیشه نزدیکی های عید نوروز هست. اینجا هم مردم برای عید پاک سبزه سبز می کنند و تخم مرغ رنگ می کنند و یکشنبه شبش آتش روشن می کنن که آدم یاد ۴شنبه سوری می افته. تئوری من و برخی دوستان دیگه این هست که عید پاک در روزهای خیلی خیلی قدیم همون عید نوروز بوده و در واقع جشن شروع بهار بوده و بعدها کلیسا مثل خیلی جشن های دیگه به اون رنگ و بوی مذهبی داده.

11:34 AM نوشا   -   6 نظر

 

بیست و هشتم اسفند ماه 1388
3/19/2010

دم راهی

یکی از دیلماهای سفر به ایران مساله ٬لباس توی راه٬ هست. یعنی وقتی از آلمان ۷ درجه راه می افتید به سمت اصفهان ۲۷ درجه باید حساب ۲۰ درجه اختلاف دما را بکنید... معمولا در اینجور موارد آدم با خودش فکر می کنه یک چیز گرم می پوشم و اونجا که رسیدم رویی را در میارم و مشکل به سادگی حل می شه. در مورد ایران اما اینجوریه که با اینکه گرمتره اما باید تازه یک چیزی هم اضافه بر برنامه تنت کنی. مانتو و روسری و ... بعد خوب حتما فکر می کنید آستین کوتاه بپوش و روش مانتو... ولی خوب توی هواپیما که نمی تونی با آستین کوتاه بشینی که. یخ می زنی می ماستی. خلاصه تاملاتی داره برای خودش لباس بین راه.

دوستان عزیز از من به شما نصیحت موقع خرید سوغاتی به عاقبت بسته بندی اش هم فکر کنید. به جای خریدن بسته های گنده یک کیلویی پاستیل بسته های کوچیک کوچیک بخرید که بتونید لابلای چیزهای دیگه جاش بدید. به جای خریدن چیزهای دارای بسته بندی چهارگوش گنده چیزهای بدون بسته بندی و انعطاف پذیر بخرید که بتونید توی چمدونتون جاش بدید. از من گفتن بودها.

داشتم فکر می کردم که یعنی ۶ سال اینقدر زیاده که من اینهمه حس دوری دارم نسبت به جشن گرفتن نوروز با خانواده ام؟ بعد یادم افتاد که آخرین باری که تمام نوروز را در خانه پدری بودم احتمالا ۱۰-۱۲ سال پیش بوده. بعدش که برای خودم خانه زندگی دار شدم و بعد هم که آمدم این طرف ها... برای همین اینجوری نیست که فقط ۵-۶ سال گذشته باشه... خیلی بیشتر از اینها گذشته از روش. یادمه هر سال نزدیک سال تحویل برای خودم چیزی می نوشتم و در همون حال هم یک موقعی آخرش جیغ مامان در می اومد از بسکه کاراش مونده بود. اما خوب هیچ وقت کمک نمی خواست که... همه کارها را تنهایی می کرد و یک جایی که نفسش می برید جیغ وفریاد می کرد.
بعد سال تحویل و سبزی پلو شب عید. روز اول خونه مامان بزرگ با حضور همه فامیل از صبح تا شب.
بعد هم دید و بازدید پشت دید و بازدید و بحث های همیشگی مامان و بابا با هم، یا با ما بچه ها که دیدن خانواده فلانی و بهمانی بریم یا نریم. بعضی ها را ما نمی خواستیم بریم. بعضی ها را مامان نمی خواست بره. بعضی ها را بابا نمی خواست بره. بعضی ها را همه می خواستیم که بریم اما دیسیپلینش یک جوری بود که مثلا تو قهر بودیم نباید می رفتیم.. خلاصه هر روز بساطی بود. اما یک جورایی روز ۱۲ که می شد آدم به دیدن اونهمه آدم عادت کرده بود. از این خونه به اون خونه شدن و پرتقال و چایی و گز خوردن و خانه بعدی صف ایستادن برای دست به آب.

برام جالبه که بدونم هنوز هم دقیقا همونطوره؟ فردا صبح این موقع رسیده ام اصفهان و فکر کنم شب سال تحویله...

8:41 AM نوشا   -   4 نظر

 

بیست و چهارم اسفند ماه 1388
3/15/2010

عید

یکی دوهفته پیش بود که بلیط خریدم. از وقتی که آمده ام عید ایران نبودم. سالهای اول موقع عید اینجا فصل امتحانات بود و سال گذشته هم موقع عید هنوز دوره آموزشی کارم تمام نشده بود و هرچند می شد که مرخصی بگیرم اما حیا کردم.

بلیط را که خریدم هنوز باورش نکرده بودم. ۳-۴ روزی طول می کشه تا پول را پرداخت کنی و بلیط بیاد توی میل باکست و همه اش هم اینترنتی که یعنی کلا حسی نداره. تا اینکه شبی خواب دیدم که رفته ام ایران و رسیده ام اصفهان و منزل پدری و مامان و بابا و بروبچه ها همه جمع شده اند و طبق معمول با کنجکاوی منتظر باز شدن ساک هستند...
و حس من در اون لحظه بدترین حس دنیا بود. همش به خودم لعنت می کردم که اونقدر هول هولکی اومدم و اونقدر سرم به کار بود که هیچی خرید نکردم و توی شلوغ پلوغیهای رفتن و ماندن ٬حتی شکلات٬ هم نخریده ام...

صبح که از خواب بیدار شدم آنچنان شاکر دربار الهی بودم که یک فرصت دوباره به من داده که این قصورم را جبران کنم که نمی دانید. از آنروز هر روز مشغول خرید هستم. از این مغازه به اون مغازه. ازاین شهر به اون شهر. هنوز هم باور نمی کنم که ۳-۴ روز دیگه پروازم هست و هنوز باور نمی کنم که ۴-۵ روز دیگه عید هست. حال و هوای عید هم که نیست. اینجا هوا هنوز سرده، برف تمام شده و به جاش روزهای متوالی بارانی و ابر سیاه.

خلاصه شاید نصیب شد که ببینمتون... اگر نه که عیدتون مبارک باشه و چهارشنبه سوری تون هم به خیر باشه.

11:04 PM نوشا   -   14 نظر

 

هفدهم اسفند ماه 1388
3/08/2010

روز زن

یک بار دیگه هشتم مارس میاد و این بار به این فکر می کردم که در ۹ ماه گذشته چه ها دیدم از شیرزنان مملکتم. به این فکر می کردم که شاید هیچ وقت دلم برای مملکتم چنین نمی لرزید که این ماهها و اما هیچ وقت هم اینقدر زنانی را نمی شناختم که به وجودشون افتخار کنم. زنان ساده مملکتم. مادران عز.ادار... مادر ن.دا. مادر سه.راب و مادرهای دیگه. فخرالس.ادات مح.تشمی پور. زهرا ب.اکری و و و ... زنانی که مثل شی.رین عب.ادی و شادی ص.در و پروی.ن ارد.لان زنان رسانه ها نبودند. زنان ساده ای بودند مثل همه مادران ما. زنانی که اما داستان حسنک را زنده کردند چه زنده کردنی.

این بار تمام روز زن را به این زنان شجاع فکر می کنم و به شجاعتشان غبطه می خورم.

9:42 PM نوشا   -   4 نظر

 

دوم اسفند ماه 1388
2/21/2010

سلام از بروکسل

پروژه
الان روی تخت توی هتل نشسته ام. سالم ولی بی رمق. فردا تحویل مرحله ای از یک پروژه بزرگ هست. پروژه کلا از طریق اتحادیه اروپا تامین هزینه می شه و در حدود ۳ سال طول می کشه. حدود ۱۳ پارتنر روی این پروژه کار می کنند از کشورهای مختلف اروپایی و هر سال دو بار نشست هست. یک بار نشست پارتنرها و یک بار هم برای تحویل دادن یک فاز که فردا فاز دوسوم نهایی هست.

رانندگی
با استاد ایرانی با ماشین آمدیم. تمام مدت جون به لب شدم از رانندگی اش. عادتی که داره اینه که وقتی حرف می زنه ۹۰ درجه برمی گرده تو را نگاه می کنه و حواسش به جاده نیست. عادت داره که حداقل ۴۰ تا بیشتر از حد مجاز بره. مخصوصا از وقتی وارد بلژٓیک شدیم دیگه قضیه تو مایه های قطار وحشت بود. توی آلمان که اتوبانها معمولا مرز سرعت ندارند هرچی خواستی تند می ری. اما توی بلژیک کلا ۱۲۰ اینا بیشتر نمی شه رفت. بعد این بابا با ۱۸۰ می ره و بد و بیراه می گه به این بیچاره ها که فکر می کنن یک نفر پشت سرشون داره با ۱۲۰ میاد.

وقتی که رسیدیم واقعا یک نفسی کشیدم که به خیر گذشته. کلید اتاق را تحویل گرفتم. ساکم را گذاشتم توی اتاق و بدو بدو رفتم توی جلسه که ساعت ۶ شروع می شد. جلسه هماهنگی برای فردا بود که چی بگیم و چی نگیم و خلاصه کمی بحث به درازا کشد و شد ساعت ۸ونیم شب. منهم که فقط صبحانه خورده بودم دعادعا می کردم که زودتر تمام کنند برویم شام.

آسانسور
۸ونیم دیگه تمام حرفها زده شده بود و رفتیم که کوله پشتی ها و لب تاپ ها رو بگذاریم توی اتاق هامون و بریم یک جایی پیدا کنیم شام بخوریم. سوار آسانسور شدیم و در داشت بسته می شد که یکی دو نفر دیگه هم رسیدند و به اونها هم جا دادیم که سوار بشوند و یک کمی به هم بیشتر چپیدیم که مهربون باشیم با پارتنرهای پروژه مشترکمون.

بعد آسانسور رفت یک طبقه بالا و نگه داشت و از هوش رفت!‌ یعنی در باز نمی شد و هیچ دکمه ای را هم نمی تونستی فشار بدی. یعنی فشار می دادی اما تاثیری نداشت. ما هم ۷ نفر توی آسانسور چپیده به هم. یک کمی تلاش کردیم که در را باز کنیم. یک کمی دکمه ها را فشار دادیم ... خبری نشد. بعد آلارم را به صدا در آوردیم که بابا ما اینجا گیر افتادیم. آقای پذیرش هتل و یکی دونفر از آدمهای دیگه پروژه که بیرون بودن اومدن و ما خوشحال شدیم که صدای آقای سوئیسی پارتنرمون را شنیدیم. گفتیم دیگه نجات یافتیم.

بعد یک کمی زور زدن دیدن که در را نمی تونن باز کنن رفتن گفتن باید زنگ بزنیم سرویس بیاد. دو دقیقه بعد موبایل یکی از آقایون داخل آسانسور زنگ خورد. یک کم حرف زد و قطع کرد. پرسیدیم کی بود. گفت پارتنر سوئیسی بوده. گفته تا ما بیاییم از آسانسور در بیاییم ظاهرا طول می کشه و اونهای دیگه می رن یک بار پیدا کنن آبجو بخورن!!!!‌

خلاصه ما موندیم و یکی دو نفر آدم خل و چل که تو اون وضعیت از در و دیوار آسانسور بالا می رفتن و می خواستن از داخل در آسانسور را باز کنن. یک خانم اتریشی که فوبیای اتاق دربسته داشت و یکهو هول برش داشته بود که دیگه بیرون نمی یاد و داشت از ترس می مرد و یک خانم پروفسور هلندی آلمانی که اون وسط لب تاپش را در آورده بود توی اینترنت داشت دنبال نقشه ساختمانی آسانسور می گشت. و این استاد ایرانی ما که همش به اون باباها که آویزون آسانسور بودند التماس می کرد که بابا تو رو بخدا ول کنید.

خلاصه یکی دو بار دوباره زنگ آلارم را زدیم که آقای پذیرش هتل بیاد بهمون حداقل دلداری بده. هر بار اومد دعوا کرد که چرا زنگ می زنیم و هر بار گفت که زنگ زده سرویس بیاد. بعدش ما می دونستیم که تا فردا صبح هم کسی نمیاد. آخه توی بلژیک ساعت ۹ شب یکشنبه کی پا می شه بیاد تو را از آسانسور در بیاره؟‌ باید زنگ بزنی به آتش نشانی در این زمینه ها که آقای هتلی گفته بود که زنگ نمی زنه. شاید چون پاش گرون تمام می شد.

خلاصه بعد از ۴۵ دقیقه تمام تلفن زدیم به اون دوستان خیلی عزیز که رفته بودن آبجو خوری گفتیم اینجا دیگه کم کم هواهم برای تنفس نیست و ترا خدا بیایید ما را نجات بدید یا حداقل به این آقا هتلی فشار بیارید زنگ بزنه به آتش نشانی ای چیزی. خلاصه بعد از نزدیک یک ساعت با زور بازوی خودمون و کمک دوستان از اون طرف از آسانسور در آمدیم. تجربه منحصر به فردی بود.

مخصوصا شناخت آدمها!‌ فکر کن تو توی آسانسور گیر افتادی این غول تشرها می رن برای خودشون آبجو بخورن. اگه فقط دونفرشون یک کمی کمک کرده بودن همون ۵ دقیقه اول کار حل شده بود. ولی امان از شعور انسانی! یعنی این ۵ نفری که بیرون بودند یک نفر سوئیسی،‌ یک فنلاندی و دو دانمارکی همشون به درد لای جرز می خورن. واقعا آدم اینقدر بی مسئولیت؟!‌

11:01 PM نوشا   -   23 نظر

 

بیست و هشتم بهمن ماه 1388
2/17/2010

نور

امروز صبحی از اتاق خواب بیرون میام و با خودم فکر می کنم کی چراغ اتاق مطالعه را روشن گذاشته؟‌ بعدش می بینم که نه!‌ کسی که چراغ را روشن نگذاشته!‌ این آفتابه که تابیده!‌ بعد از هفته ها!‌

زودتر از معمول می رسم سر کار. انتظار ندارم که کسی توی شرکت باشه. نرسیده به اتاق منشی فکر می کنم واوو... چقدر سحر خیز شده ها. چراغ اتاقش روشنه. رد می شم و دوباره یادم میاد می بینم چراغی در کار نیست. نور خورشیده که همه جا را روشن کرده.

با خودم فکر می کنم یعنی آدم حس به این سادگی را فراموش می کنه؟‌ حس یک روز روشن آفتابی؟‌حس تابیدن آفتاب روی میز کارت؟‌ حس اینکه وارد اتاق کارت بشی و روز، روشن باشه مثل روز اونجوری که احتیاجی به چراغ نداشته باشی؟!‌

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوال مربوطه:
کسی از شما خارج نشینان بی غم و با غم هست که برای عید ایران باشه؟‌

10:19 PM نوشا   -   8 نظر

 

بیستم بهمن ماه 1388
2/09/2010

حرف

توی دلم غصه هست و توی دلم یک عالمه حرف هست که باید با چند نفری بزنم که الان توی دلشون غصه هست. باید بهشون بگم که همه چیزو می شه جور دیگه ای دید که اینقدر غصه دار نباشه. اگه اونجا بودم می رفتم خونه یکی یکی شون منتظر فرصت می موندم که خونه خلوت بشه. با یکی یکی شون سر حرف را باز می کردم. حرف که داغ می شد یک کمی چرت و پرت می گفتیم که فضا دوباره آروم بشه چه می دونم از رومیزی و گلدون جدید و طعم پولکی و گرمی و سردی هوا می گفتی و بعد دوباره از سر می گرفتی.
یا اصلا می گفتی پاشو بریم یک کم دم رودخونه قدم بزنیم و گپ می زدی باهاشون. ساعتها...

حالا زنگ می زنی به یکی یکی شون. نمی دونی کی زنگ بزنی که تنها گیرش بیاری. از پشت تلفن نمی بینی که چشمهاش پف کرده از گریه یا نه. نمی دونی رنگش پریده حالا یا معمولیه. نمی دونی قیافه اش عین کلاف سردرگمه یا عین سیب زمینی پخته و وارفته. یعنی همه اینها رو که از صدا نمی تونی تشخیص بدی که.

بعدش هم از خارج زنگ می زنی طرف همش هوله که پول تلفنت زیاد نشه. هی می گه خوب حالا بعدا که اومدی حرف می زنیم حالا پول تلفنت زیاد می شه. مجبوری حرفات رو تند تند بزنی. صدات عین اینها می شه که بیانیه صادر می کنند. لجت می گیره از صدای خودت.

همین دیگه...

11:48 AM نوشا   -   16 نظر

 

سیزدهم بهمن ماه 1388
2/02/2010

تمام شدن دوست

یکی از معضلاتی که من داشته و دارم شکاندن لیوان هست. یکی از عشقهای زندگی من خریدن لیوان چای و قهوه هست. هر از گاهی یک لیوان خیلی خیلی خوشگل پیدا می کنم و از اونجایی که می دونم که یکی دوام نمی یاره معمولا دو تا یا حتی ۴ تا می خرم و بعد از مدتی دوباره لیوان ام تمام می شه.

مدتی هست که به تمام شدن چیزهای مهم زندگی فکر می کنم. مدتی هست که یه تمام شدن دوستانم فکر می کنم.

هر کدام ما در زندگی دوستهایی داریم که از زمانهای خیلی خیلی دور می شناسیم. که با هم اخت هستیم و قراره که اگر تا آخر عمر هم هرگز دیگر همدیگر را ندیدیم دوست بمانیم. اما مسالتن... این دوستان گرامی که هر کدام یک جای دنیا هستند الان در مقوله این بحث نمی گنجند. چیزی که در موردش الان می نویسم دوستانی هستند که در چند قدمی هستند و می شه با کمی تلاش و هزینه کم حداقل برای آخر هفته برنامه چید و دیدشون. سیتا هم هست. اما زندگی آدم که فقط تشکیل نمیشه از یک نفر که! آدمیزاد باید دوستانی داشته باشه که تعدادشون از یک بیشتر باشه و بتونه باهاشون وقت بگذرونه یا گپ بزنه...

داشتم به این فکر می کردم که ۵ سال و اندی زندگی در آلمان چطوری شد که همش تند تند دوستهام تمام می شوند.

اول که آمدم اینجا که خوب توی بیلفلد بودم که یک شهر دیگری هست. یک ترم زبان خواندم و در همون یک ترم کلی رفقای جون جونی پیدا کردم. یعنی یک اکیپ بودیم با همه مشخصاتش. یک دختر سوریه ای و یک ترک و یک مالزیایی و چینی و یک پسر ژاپنی و تعداد نامعتنابهی دختران روس و بلغاری. با هم درس می خواندیم و آخر هفته ها قرار می گذاشتیم و تا توی چشممان صبحانه می خوردیم به رسم آلمانها و ...

ترم که تمام شد پذیرشم از این دانشگاه آمد و آمدم اینجا. روزی که آمده بودم برای مصاحبه با خودم فکر کردم ای لعنت خدا بر شیطون. این دانشگاه چقدر زشته. چقدر شکل دانشگاه صنعتیه و با خودم فکر کردم که حتما همین دانشگاه توی پیشونی ام نوشته شده که همین هم شد.

شهر به شهر که شدم غریب و تنها و تمام دوستانی که پیدا کرده بودم هم که دیگه در این نزدیکی نبودند و خلاصه دوران گندی بود.

ترم اول توی دانشگاه کار پیدا کردم. توی گروه استادم دو تا دختر ایرانی بودند که اول خیلی با هم عیاق شدیم. اما کار اونها پیش نرفت توی گروه و رفتند پی کارشان و یک جورهایی هم رابطه جالب و مداومی هم نتونستیم برقرار کنیم و خلاصه تمام شد یه جورایی.

بعد دوست خانم منو پیدا کرد که با هم توی یک مدرسه بودیم و یک دانشگاه و کلی با هم عیاق شدیم. ماهی یک بار که نوبت دکتر داشت و دکترش توی شهر ما بود می دیدیم همدیگر رو. در مناسبتهای ویژه مثل تولدها و نوروز و شب یلدا و ... می دونستی که یک نفر هست که می تونی روش حساب کنی. تا وقتی که دوست خانم بورس دکترای انگلیسش اومد و کلاغ پر.

بعد یک دوست دیگه پیدا کردم که یکی از دخترهای کلاس زبان ایران بود. اما نمی دونستم که در همین نزدیکی زندگی می کنه. با اون هم کلی عیاق شدیم. آخر هفته ها که حالت گرفته بود می دونستی که یک نفر هست که پایه است بریم دوسلدورف خرید و بریم کنسرت شجریان و یک عالمه پشت تلفن بی پولی وراجی کنی. اما داستان از این قرار بود که این دوست جون جدید یک مشکل خانوادگی داشت که به نظر من خیلی ساده قابل حل شدن بود و بنده در یک لحظه تاریخی فکر کردم که این مشکل را می تونم به سادگی حل کنم که نشد و اون دوست جون دلخور شد و من دلخور شدم از دلخور شدنش و از دیدگاهاش و تمام شد دیگه.

یک بار هم توی کلاس شنا با یک خانم ایرانی دوست شدم که خیلی خانم بامزه ای بود. هر هفته همدیگه را می دیدیم و بعد از کلاس کلی با هم حرف می زدیم و کلی با هم عیاق شده بودیم و شماره تلفن رد و بدل کردیم و از او هم اصرار که هر موقع از دم خونه اش رد شدم برم یک چایی چیزی بخوریم و گپی بزنیم. یک بار که از اون طرفها رد می شدم بهش تلفن کردم که اگه دوست داره بریم یک جایی قهوه ای چیزی بزنیم. اصرار کرد که بیا خونه. من باید خرید می کردم از مغازه ایرانی همون نزدیکی ها. گفتم شاید نیم ساعت طول بکشه کارم. کلی ذوق کرد و گفت حتما بیا خوشحال می شم. دم خونه اش که رسیدم اسمش روی زنگ و من هر چی اون زنگ را فشار دادم صدایی از ندایی نیامد. فکر کردم که شاید زنگ خرابه یا شاید آدرس اشتباهیه یا هرچی. تلفن زدم به همون شماره قبلی که باز هم کسی جواب نداد و من مات مونده بودم در این مهمان نوازی ایرانی... دیگه هم ازش خبری نشد و خلاص.

تازه این هم همه اش نبود ها... اما بی خیال.

خلاصه می خواستم بگم که دوستای آدم هم همینجوری هی تموم می شن... حالا نه اینکه فکر کنید دارم ننه من غریبم بازی در می آورم و کسی نیست که بخواد با من دوست بشه ها. نه دوستای جدید میان و می رن. بعضی ها بیشتر می مونن بعضی ها کمتر. یه جورایی رسم زندگانیه دیگه.

پس نوشت بی ربط:
اگر در دسته آدمهایی هستید که ٬بازی آخر بانو٬ بلقیس سلیمانی را دوست داشتید ٬خاله بازی٬ اش را از دست ندهید. من یک کمی با پایان آشفته بازی آخر بانو مشکل داشتم اما خاله بازی واقعا خواندنی بود.

11:40 PM نوشا   -   13 نظر

 

دوم بهمن ماه 1388
1/22/2010

اختلاف فاحش فرهنگی

خاطره دور:‌
سال اولی بود که آمده بودم اینجا. تابستونش یک سر رفتم ایران و وقتی که برگشتم گفتم برای همه یک یادگاری بفرستم. از عکسهایی که گرفته بودم به تعداد نفرات چاپ کردم و فرستادم ایران. برای مامان اینا و خواهر برادرا. برای خاله اینا و بروبچه هاشون. برای عمو اینا وبچه هاشون. برای اون یکی عمو اینا. از همه مهم تر تنها عکس تکی با مامان بزرگم را برای مامان بزرگ.

طبیعتا به مامان اینها هم نگفته بودم که چیزی فرستادم که سورپریز بشن. از دیدن عکسها خیلی خوشحال شده بودن ظاهرا. زنگ زدن که تشکر کنن. مامان با کمی تامل گفت فقط عکس مامان بزرگت را ندادیم بهشون. چون تو اون عکس تی شرتت آستین نداشت من تصمیم گرفتم که ندم بهشون!!!

نه که فکر کنید توی اون عکس من لباس دک.لته ای چیزی پوشیدم ها...نه!‌ یک تی شرت بیخودی! نه اینکه فکر کنید مثلا رکابی بود وکت و کولم پیدا بودها! نه!‌ تا بیخ گردنم هم اتفاقا بسته بود. فقط اون تی شرت بی مصرف از سر شونه آستین نداشت! بعدش نه اینکه فکر کنید ما یک خانواده خیلی مقید و روسری و چادر و اینایی هستیم ها!! نه! ‌نکنه که مردم عکس را ببینند و فکر کنند دختر اینها که اینقدر ساده پوش بود ببین رفته خارجه حالا حتی لباس بی آستین می پوشه!

خاطره نزدیک:‌
منزل خانواده آلمانی تازه بچه دار شده. مامان بچه توی آشپزخونه. بابای بچه مشغول شیشه شیر دادن به بچه.

مامان بزرگ و بابابزرگ های بچه دور بچه حلقه زده اند و کیف کرده اند از قدرت خدا. مامان بچه یک لحظه از توی آشپزخونه در میاد و اعلام می کنه اگه خواستید می تونید برید توی اتاق خواب عکس های منو ببینید. می ره دوباره توی آشپزخونه و در را می بنده پشت سرش.
ما موندیم و این سوال که چه عکسی چه چیزی را باید بریم ببینیم. مادرآقاهه و مادر خانمه می پرسن چی؟ چه عکسی؟ آقاهه در حال شیشه دادن به بچه خیلی عادی سرش را کج می کنه و می گه عکس نی.مه لخ.ت خانم من. من یک کمی گیج و ویج دنبال دیگران می رم توی اتاق خواب و می بینم که کلی عکس از روزهای آخر حاملگ.ی خانمه قاب گرفته و به دیوار زده شده. عکسها همه فقط با لباس زی.ر هستن و با ژست های مختلف گرفته شده اند. خانمه هم برا خلاف همیشه که اصلا آرایش نمی کنه توی عکس یک رژ خیلی پررنگ زده و خلاصه یه جورایی جذاب شده.
از همه جالبتر که مادر شوهر خانمه با یک ذوق و شوقی به همه می گه وای چقدر ثکثی شده. وای چقدر قشنگ. وای چقدر جذاب... یک جورایی معذب هستم. می دونید؟‌ بعضی چیزها هستند که به نظر من واقعا حریم شخصی و خصوصی آدم هستند. اینکه آدم دوست داره چنین عکسی بگیره و به دیوار اتاق خوابش بزنه قابل درکه. اما اینکه دعوت همگانی بکنی که ملت بیان و ببینن به نظر من یک کمی یه حالیه... این نشونه املیه منه؟! ‌شاید!‌

خلاصه که بعضی وقتها آدم می مونه توی کف این اختلاف فرهنگی فاحش. نظر شخصی بنده رو بخواهید باید بگم که مرده شوی هر دوشون.

9:59 AM نوشا   -   9 نظر

 

بیست و نهم دی ماه 1388
1/19/2010

شب فیلم ۲

باید اعتراف کنم که دموکراسی کلا هم می تونه چیز مزخرفی از آب در بیاد. یعنی مشکل اینه که وقتی اکثریت انتخاب می کنه و این اکثریت در واقع انتخابشون یک چیز کاملا چرندی هست اونوقت تو هم که همراه اونها توی این پروسه دومکراسی شرکت کردی باید چوب این را بخوری که در محیطی هستی که اکثریتش شکل تو نیست.

حالا بحث دقیقا همینه که وقتی توی یک شرکت که ۹۰ درصدش را جوانهای فریک کامپیوتری تشکیل می دهند رای گیری کنند که چه فیلمی ببینیم در نهایت چیزی بهتر از فیلمهای چرند اکشن بزن بکش رای نمیاره دیگه.

امروز وقتی ۳ تا خانم دیگه که از قضا توی رای گیری هم شرکت کرده بودند بعد از اعلام نتیجه راهشون را کشیدند و رفتند خونه با خودم فکر کردم چقدر بی ظرفیت. الان که با حالت تهوع از وسط فیلم اومدم بیرون با خودم فکر می کنم یک چیزی می دونستن ها...

پس نوشت:‌
از اونجایی که این شکل دموکراسی نشون داد که گروه اقلیت یعنی خانمها هیچ شانسی برای رسیدن به ایده آلش نداره قرار شد که از دفعه آینده از دو فیلم انتخابی یک فیلم انتخاب خانمها باشه و یکی انتخاب آقایون که حقوق اقلیت هم رعایت شده باشه. این تصمیم هم بدون مقاومت تصویب نشد ولی به هر حال فکر می کنم شروع خوبیه.

9:50 PM نوشا   -   6 نظر

 

بیست و چهارم دی ماه 1388
1/14/2010

شب فیلم

توی شرکت ما بچه ها هر از گاهی سعی می کنند برنامه های دیگه ای داشته باشن که بغیر از کار با هم بیشتر وقت بگذرونن. برنامه های ورزشی مثل فوتبال یا صخره نوردی و یا برنامه های فرهنگی تر مثل شب فیلم.

این بار داشتم فکر می کردم که چقدر آداب شب فیلم برگزار کردن اینجا با ایران فرق می کنه. توی دانشگاه مثلا که همیشه یک گروهی به اسم انجمن اسلامی یا چیزی شبیه اون بود که برای خودش تصمیم می گرفت فیلمی را نمایش بده یا نده. شب فیلم های حوزه هنری اینا هم که قابل مقایسه نیست با این قضیه... توی محل کار ایران هم راستش من تجربه اش را ندارم... نمی دونم چی از آب در می اومد ولی می تونم براتون تعریف کنم که اینجا بر چه منوالی هست.

مرحله اول:‌
یک ایمیل میاد از طرف کسی که مسئولیت برگزاری برنامه را قبول کرده که دوستان عزیز به زودی اولین شب فیلم شرکت در سال ۲۰۱۰ را خواهیم داشت. برای مشخص کردن تاریخ شب فیلم لطفا به فلان صفحه در وب مراجعه کنید و تاریخ هایی که می تونید را وارد کنید(ساده ترین راهش معمولا استفاده از سایت doodle.com هست). وارد صفحه می شی و اسمت را و روزهایی که در دوهفته آینده آزاد هستی و می تونی وقت بگذاری را وارد می کنی.

مرحله دوم:
بعد از ۳ روز رای گیری بسته می شه و ایمیل میاد که دوستان عزیز،‌ اکثریت شما رای دادید که ۳ شنبه آینده از ساعت ۶ و نیم شب فیلم برگزار بشه. حالا لطفا به فلان صفحه برید و فیلم هایی که دوست دارید ببینید را وارد کنید. هر کسی اسم خودش و فیلمهای مورد علاقه اش را وارد می کنه . اگر مثل من باشید و در هر کاری تا دقیقه نود صبر کنید مسئول برنامه کچلتون می کنه که پس چرا فیلم هاتو وارد نکردی...

مرحله سوم:
بعد از ۳ روز این صفحه هم بسته می شه و ایمیل بعدی میاد که این فیلمها در دایره انتخاب هستن. لطفا رای بدید که کدوم فیلم ها را می خواهید که ببینید. هر کسی رای می ده و در نهایت ۲ تا فیلمی که بیشترین رای را کسب کرده اند انتخاب می شوند و نمایش داده می شوند.

با خودم فکر می کردم دموکراسی واقعا باید توی خون آدم باشه ها...

6:33 PM نوشا   -   5 نظر

 






نینوچکا صبورترین دوست من در تمام روزهای خوش خلقی و بد خلقی است. امان از وقتیکه او هم حالش گرفته باشه...

آدرس
خانه
تماس
فید خوان


این ها سایتهایی هستند که معمولا مرتب بهشون سر می زنم... بعضی هاشون را واقعا دوست دارم و هر بار روحم تازه می شه از خوندن نوشته های جدیدشون... بعضی ها هم کلا طاقت فرساست خوندن نوشته هاشون اما باید!!.


گلمریم
Only Some Words
آشپزخانه کوچک من
وقتی همه خواب‌ند
پیاده رو
شادی
صاب مرده
سر هرمس
یک سرخپوست خوب
گفت و چای
انجمن دفاع از حقوق کودکان
گوشه
آهو نمی شوی...
آوای زندگی
اسپریچو نوشت
بانوی گیلک
باید بنویسم
برای تو - جیران
بلوط
حقوقدان پاریسی
خیاط باشی
در قند قزل آلا
روزنگار خانم شین
زن روزهای ابری
زن زمینی
زنانه‌ها
زن‌نوشت
سه روز پیش - مرضیه رسولی
فسیل متفکر
لنگ‌دراز
لی‌لی
ماه هفت شب - بهاره رهنما
میچکا کلی
بی بی مهرو - افغان
بدون مرز
بن بست خاك و آرزو



آرشیو
January 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
May 2012
June 2012
July 2012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
March 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
April 2014
June 2014
July 2014
August 2014
October 2014
January 2015
March 2015
April 2015