11/24/2009

بازگشت به غربت قبلی

دو روزه که برگشته ایم. سفر خوبی بود به خصوص که دوستان خیلی خوبی را دیدم که خیلی حس خوبی بود. دو تا از دوستانی را دیدم که شاید ۱۵ سال بود ندیده بودمشان. یکی دو نفر را هم نشد که ببینم که کلی حیف شد. الان هم خسته ام. شب و روزم که قاطی پاتی شده که هیچ اصلا هم حوصله کار کردن ندارم. یعنی الان سر کار نشسته ام و حتی با خودم کلنجار نمی رم که کار کنم...

شیکاگو، نیویورک،‌ فیلادلفیا و واشنگتن که شاید مهمترین شهرهای بزرگ آمریکا حداقل در ساحل غربی هستند را دیدیم. به نظرم در نهایت تفاوت خیلی چشمگیری بین زندگی آمریکایی و اروپایی نیست. فکر می کنم برای کسی که از ایران میاد هر دوش تا یک حدودی بهشت برین هست. اما یک جورایی به نظرم زندگی در جامعه آمریکایی به خاطر چالشهای روزمره ای که آدم باهاش مواجه می شه و کلا به خاطر استیل زندگی آمریکایی به زندگی ایرانی نزدیکتره و در عوض زندگی اروپایی یک جورایی ریلکس تر و راحتتر اما خوب غریبانه تره.

مرخصی
آمریکایی ها ظاهرا به کار زیاد خیلی اهمیت می دهند. ۱۰ روز مرخصی در سال به نظرشون یک قاعده است که با هر چند سال سابقه کار ۳-۴ روز بهش اضافه می شه. توی آلمان فکر می کنم اگر روزی مرخصی را از ۲۵ روز در سال به ۱۰ روزتغییر بدهند حتما انقلاب می شه چون آلمانی ها معمولا یک سال تمام کار می کنند و پول جمع می کنند برای سفر و اگر برای سفر مرخصی کافی نداشته باشند حسابی فلسفه زندگی شون به هم می ریزه.

پول و پله
ظاهرا آمریکایی ها به خاطر اینکه مثلا نسبت به آلمان مالیات خیلی کمتر می دهند درآمد بهتری دارند. اما از اونجایی که بیمه درست درمونی ندارند یک جایی باید کلی پول خرج دوا و درمون کنن و از اونجایی که خونه هایی که می سازند همه یک جورایی حالت موقتی داره باید برای تعمیرات و یا خریدن خونه جدید و ... کلی پول صرف کنند به علاوه کسانی که بچه دار هستند برای کالج بچه ها و دانشگاه واقعا پوستشون کنده است. اینه که فکر می کنم در نهایت با اینکه آدم در آمریکا یک درصدی بیشتر پول در میاره اما در نهایت چیز زیادی براش نمی مونه.
تفاوت اساسی دیگه اینه که توی اروپا به خاطر ساختار سوسیالیستی اکثر کشورها اصولا این موقعیت را نداری که یک شبه ره صد ساله بری و مثلا با یک ایده زندگی ت رو زیر و رو کنی اما خوب چنین چیزی در آمریکا کاملا شدنی هست. در نهایت به نظرم برای کسی که دنبال یک زندگی معمولی و کار معمولی هست زندگی در آمریکا خیلی مزیتی بر اروپا نداره.

یخ و پارچ آب
توی ایران توی این رستوران بی کلاسها بود که آدم هر موقع می رفت یک پارچ آب استیل می آوردن با یک عالمه یخ توش که وقتی طرف براتون آب می ریخت همه یخ ها با هم سرازیر می شدند توی لیوانتون ها... اینم یک چیز خیلی طبیعی هست توی آمریکا. یعنی ممکنه بری توی یک رستوران خیلی شیک که پول خون پدرشون را ازت بگیرن اما طرف جلوی چشمت پارچ استیل را می گیره زیر شیر آب،‌ آب می کنه و برات می ریزه توی لیوان. توی آلمان کلا رایج نیست که کسی آب لوله کشی بخوره هر چند که آب لوله کشی قابل خوردن (نوشیدن) هست اما آلمانیها یک سلیقه نفرت انگیز دارند که همیشه آب معدنی می خورند و از اونجایی که اکثر منابع آبشون مثل آبعلی گازدار هستند اینه که اینها اکثرا عادت دارن که آب معدنی گازدار بخورند(نفرت انگیزش مال این قسمت بود).

واکسی و تاکسی و شال و روسری
یک چیزی که منو خیلی یاد ایران می انداخت تاکسی های زیاد در حال رفت و آمد در شهر بود و دیگه واکسی های کنار خیابون و بساطی ها که شال یا تی شرت و اینجور مقولات می فروشند. بخصوص توی نیویورک آدم همش یاد تهران می افته از دیدن اینجور صحنه ها. اما خوب میان ماه من تا ماه گردون!

بازگشت
سفر برگشت به سیتا خیلی بد گذشت چون به خاطر سرما خوردگی یک کمی گوشش مشکل داشت و موقع فرود فشار زیادی به گوشش وارد شد و به خاطر اینکه پرواز مستقیم نبود دوبار فرود هواپیما به فاصله کوتاه و پشت سرهم باعث شد که پرده گوشش خونریزی کنه و درد زیادی داشته باشه که باید یک مدتی مداوا کنه تا دوباره خوب بشه.

11:44 AM نوشا   -  

 

11/11/2009

اینجا شیکاگو

امروز چهارمین روز از سفر به شیکاگو بود... شیکاگو یک شهر پر از آسمونخراشه و این آسمانخراشها نمای شهر را خیلی زیبا می کنند و در شب هم زیباییش به خاطر رودخانه و نورپردازی ها چند برابر می شه. در کل با وجود همه آسمانخراشها شهر خیلی عصبی ای نیست. یعنی از ترافیک زیاد و بوق و ملت عصبی خیلی خبری نیست و همین این شهر را دلنشین می کنه.

اینجا یک کمی تفاوتهای چشمگیر آلمان و آمریکا را که تا به حال به نظرم آمده را می نویسم... پیدا کردن تفاوتها با ایران به عهده شما.

سگ و ماچ و قهوه
اینجا ظاهرا خیلی سگ خانگی رایج نیست یا حداقل به اندازه آلمان رایج نیست. یعنی وقتی که توی خیابون راه می ری هی نباید نگران این باشی که نکنه یک سگی داره پشت سرت راه می ره یا اینکه مراقب باشی سگهای مینیاتوری ملت را زیر پا له نکنی... شاید زندگی شهرنشینی خیلی اجازه سگ داشتن نمی ده یا شاید هم رایج نیست که سگهاشون را بیارن با خودشون توی مرکز شهر که به نظر من خودش یک نکته خیلی مثبته :D

چیز دیگه ای که اینجا برخلاف آلمان توی این چند روز اصلا ندیدم اینه که هر گوشه و کنار جوونها (ویا پیرترها) رو ببینی که درحال ماچ و موچ هستند. شاید اینم یک دلیل هست که آلمانیها به آمریکایی ها می گن امل.

توی فیلمهای قدیمی آمریکایی را دیدید که همه هنرپیشه ها یک سیگار گوشه لبشون هست؟‌ این سیگار را جایگزین کنید با قهوه توی لیوانهای مقوایی یک بار مصرف. فکر می کنم این مد جدیده که هر کسی توی خیابون یک لیوان قهوه دستشه و از این طرف می ره به اون طرف. اما بدیش به اینه که وقتی هم می ری توی یک کافه مثل استارباکس یا اکثر کافه های دیگه می نشینی و قهوه سفارش می دی باز هم توی همین لیوانهای یک بار مصرف بهت قهوه می دهند که واقعا چندش آوره.

ملت کلاهبردار
چیز خیلی بدی که اینجا هست اینه که قیمتی که روی کالاها نوشته اند قیمت بدون مالیات هست. یعنی وقتی چیزی را برمی داری که روش نوشته ۱۰ دلار پای صندوق چیزی بین ۷ تا ۱۱ درصد مالیات بهش اضافه می شه که باید پرداخت کنی! کلا هر چیزی که می خواهی بخری خودت هر چقدر هم که حساب کتاب کنی آخرش چیزی که باید پرداخت کنی خیلی فرق می کنه با اون چیزی که روی کالا نوشته شده. حالا تا وقتی که کالا در حد خروس قندی باشه مشکلی نیست... اما مثلا هتل می خواهی رزرو کنی قیمت اتاق بدون مالیات نوشته شده... کلیک می کنی و تا آخر فکر می کنی خوب اتاق شبی مثلا ۲۰۰ دلار قیمتشه که برای ۲ شب می شه ۴۰۰ دلار. کلیک می کنی و شماره کردیت کارتت را هم می دی و چیزی که از کردیت کارتت کم می شه ۵۸۰ دلاره چون ۱۴.۵٪ مالیات آمده روش!!!‌ این مثلا یک چیزی هست که در آلمان (و شاید هم اروپا) ۱۰۰٪‌ ممنوع هست که قیمتی به مشتری اعلام کنی و هزینه هایی را از چشم او مخفی کنی.

موبایل
روز اول یکی از تبلیغاتی که به نظرم جالب آمد تبلیغ شرکت مخابراتی بود مبنی بر اینکه با ما قرارداد ببندید تا به صورت مجانی به شما تلفن شود... بعد فهمیدم که اصولا وقتی به کسی تلفن می کنی و مثلا هزینه ۱۰ سنت در دقیقه پای توی می افته طرف مقابل که تو بهش زنگ زدی و هیچ تقصیری هم نداره هم باید معمولا چیزی در همین حدود ۱۰ سنت پرداخت کنه! یا حتی مثلا برای دریافت sms باید پول بدی! اینهم چیزیه که مثلا در آلمان ممنوع هست و قانونش هم اینه که سرویسی که تو شخصا استفاده نکرده ای نباید به پات نوشته بشه. یکی از بچه های اینجا می گفت من تفریحم اینه که به برادرم sms بزنم و فقط بگم تو برای اینکه من بهت sms زدم باید ۱۵ سنت پول بدی!

پرچم آمریکا
من تا قبل از این همش فکر می کردم که هر فیلمی که توی آمریکا پر می شه این هالیوودی های ابله قبلش می رن توی تمام خیابونها و خونه ها و هتل ها پرچم آمریکا را آویزون می کنن که تبلیغ آمریکا باشه... اما الان به عنوان شاهد زنده می تونم شهادت بدم که این ملت واقعا هر قوطی کبریتی که دستشون بیاد یک پرچم آمریکا بهش وصل می کنند.

فروشنده ها
توی آلمان رایجه که وقتی توی یک فروشگاه می ری صاحب فروشگاه یا کارکنان سلام می کنن بهت و تو رو به حال خودت می گذارن. بعد از مدت کمی معمولا با احتیاط جلو میان و می پرسن که آیا کمکی از دستشون برمیاد و آیا دنبال چیز خاصی می گردی یا نه که می تونی بگی دارم دنبال فلان چیز خاص می گردم یا می تونی بگی همین جوری دارم نگاه می کنم.

اینجا اینجوریه که توی فروشگاه که می ری طرف میاد جلو سلام می کنه و می پرسه حال شما چطوره و بعد خودش را به اسم معرفی می کنه و می گه من باب هستم اگه کاری داشتید من را صدا کنید! همین طور هم توی رستوران. باید صبر کنی تا پیشخدمت بهت یک میز برای نشستن نشون بده. بعد که نشستی طرف میاد یک کمی حال و احوال می کنه خودش را با اسم معرفی می کنه و بعد سفارش غذا می گیره... خلاصه که اینجا از نظر سرویس یک جورایی باحال تره.

پاپ کورن و دونات
اینجا یک عالمه مغازه هایی هست که فقط پاپ کورن می فروشن... یعنی ملت صف بسته اند که پاپ کورن بخرن و مغازه که می گم منظورم واقعا چیزی شبیه یک کافه هست و نه دکه کنار خیابون! اینجا کلی هم مغاز دونات فروشی هست که انواع و اقسام دونات می فروشن... اما این دونات ها کجا و دوناتهای چهارراه ولی عصر تهران یا چهارباغ اصفهان کجا. نتیجه این که توی شیکاگو که راه برید کلی دونات کل زده می بینید که نوشا خریده و کل زده دیده اون مزه ای نیستند انداخته دور... (البته توی سطل و نه کنار خیابون)

2:10 AM نوشا   -  

 

11/05/2009

میس جون

هفته ای یک یا دوبار بعد از کار می روم ورزش. یکی از خانمهای کلاس یک خانم ایرانی هست که فکر کنم حدود ۵۰ سال سن داشته باشه. زن بامزه ایه و خیلی هم معاشرتیه.

دو سه جلسه بود که متوجه شده بودم یک خانم خیلی پیر شاید حدود ۷۰ سال به کلاس اضافه شده.با کلی چین و چروک و واقعا پوست و استخوان. هیچ وقت مستقیم باهاش حرف نزده بودم اما همش فکر می کردم چقدر تحسین برانگیزه که آدم دراین سن و سال ورزش کنه.

داشتیم با خانم ایرانی حرف می زدیم و این خانم مسن مذکور هم کنارمان ایستاده بود و لبخند می زد... خانم ایرانی شروع کرد به انگلیسی به خانمه لباس ورزش منو نشون دادن و گفتن که this is very beautifull... this is from iran... بعدش بلندتر. from iran. very beautifull.

بلند تر از حد معمول حرف می زد و کلمات را شمرده شمرده تکرار می کرد. من با خودم فکر می کردم که این خانمه که آلمانی بلد نیست. اینجوری هم که این خانم ایرانی باهاش حرف می زنه حتما انگلیسی هم خیلی بلد نیست. برای خودم سناریوهای مختلف توی ذهنم می بافتم. اینکه مثلا حتما مامان یا مامان بزرگ کسیه که اینجا زندگی می کنه و اومده یه مدتی سر بچه اش یا نوه اش... حتی داشتم با خودم فکر می کردم که شاید مثلا از لهستان اومده. فکر می کردم که اگه ساکن آلمان بود خوب حتما آلمانی بلد بود...

خانم ایرانی انگلیسیش گل کرده بود و همینجوری جمله انگلیسی ادا می کرد و هر جمله را ۶۰ بار تکرار می کرد...
I am from Iran. She is from Iran. I am from Tehran. She is not from Tehran.

اونوقت اون خانمه دست از لبخند زدن برداشت و پرسید که من از کدوم شهرایران میام. من گفتم از اصفهان. گفت ٬آهان ... اصفهان! اصفهان جنوبی تر از تهرانه نه؟٬‌

به خاطر دندون مصنوعی و لهجه انگلیسی ای که داشت بار اول حرفش را نفهمیدم. پرسیدم ببخشید؟ بدون اینکه خیلی به مغزش فشار بیاره یک کم شمرده تر گفت ٬اصفهان جنوبی تر از تهرانه. تهران هم سطح همدان ه از نظر جغرافیایی٬...

من واقعا کف کرده بودم! گفتم واوو!! شما از کجا می دونید؟‌ پرسیدم که اون از کجا میاد. گفت از شیکاگو!‌ خوب که دقت می کردم می دیدم که واقعا لهجه غلیظ آمریکایی داره و به خاطر همین بد فهمیده می شد.

پرسیدم که اینجا چکار می کنه... گفت که توی دانشگاه شیکاگو استاد بخش باستان شناسی هست و کلا در مورد آشوری ها تحقیق می کنه و اونجا بود که فهمیدم چرا اسم همدان به گوشش خورده. اینجا اومده که بایکی از استادهای آلمانی روی یک پروژه کار کنه برای ۶ ماه که الان سه ماهش گذشته... میام خونه اسمش را گوگل میکنم و میبینم که کلی هم کتاب داره در این زمینه.

برای همین از جاهایی مثل کلاس ورزش یا کلاس زبان خوشم میاد. چون آدم با کلی قشرهای مختلف آشنا می شه.

خلاصه اینم اتفاق بامزه ای بود. بامزه ترش این که من این هفته دارم می رم شیکاگو و به طور تصادفی توی این شهر کوچیک با کسی آشنا می شم که از شیکاگو میاد!!!

2:07 PM نوشا   -  

 

11/01/2009

ریلکس

یک شنبه عصر... هوا کم کم تاریک می شه و دیگه درخت رنگ و وارنگ با برگهای پاییزی را جلوم نمی بینم. پنجره چاتاق بازه و یک بند بارون میاد. مهمانهای دیشب رفته اند و آثار مهمانی هم محو شده. تا ۴ صبح پابه پای مهمانها بیدار بوده ام و امروز حوصله کار جدی ندارم. نشسته ام پای اینترنت. کمی بین کانالهای ایرانی کمی بالا پایین می رم. کمی شو و کمی تفسیر اخبار و آخرش از خیرش می گذرم. دوست دارم فقط وقت گذرانی کنم. یکی دو قسمت قدیمی تر desperate housewives را می بینم.

با خودم فکر می کنم به کسی زنگ بزنم. اما کسی به ذهنم نمی یاد که توی این ساعت روز خونه باشه. دوست های ایران هنوز سر کار هستند. دوست های آمریکا و کانادا هنوز از خواب بیدار نشده اند. با مامان اینها دیشب حرف زده ام و دوستهای آلمان را همه هفته گذشته دوره کرده ام. اصولا آدم که اینجا یک شنبه به کسی زنگ نمی زنه که!

به سیتای بیچاره فکر می کنم. اونم امروز می خواست یک روز کامل ریلکس کنه. کلی کتاب برای تولدش هدیه گرفته که می خواست بخونه. اما امروز دوستش پرواز داشت به امارات برای یک قرار کاری. صبح از فرودگاه زنگ زد که پاسپورتش را جا گذاشته. از صبح سیتا دنبال پاسپورت می گشت تا آخر طرف یادش اومد که توی کدام سوراخ موش قایم کرده پاسش را. زنگ می زنه می گه پاسپورت را پیدا کردم. من با خودم فکر می کنم بیچاره حالا باید بره تا دوسلدورف و برگرده. از ما تا دوسلدورف نیم ساعت سه ربع راهه. سیتا اعلام می کنه: خبر بد اینه که باید برم فرانکفورت چون پروازش در واقع فرانکفورت بوده. می گه باید قبل از ۷ اونجا باشم که این تنها پروازیه که می تونه بگیره و قبل از فردا صبح امارات باشه که فردا اونجا قرار کاری مهمی داره... این یعنی دو ساعت و نیم رفت و دو ساعت و نیم برگشت!!! و این یعنی آخر هفته بی آخر هفته!‌

5:32 PM نوشا   -  

 

10/27/2009

گل صحرایی

از زندگی اروپایی می دونید عاشق کدوم لحظه ام؟

عاشق کمی بعد از ساعت ۸ هستم. مغازه ها همه بستن هوا تاریکه تک و توک آدمها در حال رفت و آمد هستن... یک نرمه سوز سرد ولی نه خیلی سرد میاد. دستاتو کردی تو جیب مانتو و داری تند تند میری كه هم گرمت بشه هم به قطار برسی یا مثل دیشب من به سینما برسی. اونوقت یکهو از دورا یک موسیقی آسمانی می شنوی. می بینی كه اون دورها کسی نشسته وسط پیاده رو و داره گیتار میزنه. انقدر قشنگ میزنه كه دلت میخواد تا بی نهایت وایستی و گوش کنی. اما حیف كه دیرته... حیف كه هوا سرده... حیف كه تنهایی روت نمیشه وایستی بر و بر به کسی نگاه کنی كه برای پول آهنگ میزنه! یعنی از این شرمنده می شی که کسی که اینهمه هنر داره بشینه کنار خیابون برای پول خرد گیتار بزنه. اگه کیف پولت دم دستت باشه ۵-۶ قدم میری و دوباره بر میگردی... پولی میاندازی توی سفره طرف و دوبار میری...

با حسرت اینکه کاش میشد این صدا همیشه تو گوشت بمونه. خلاصه این لحظه ای از زندگی اینجاست که من عاشقش هستم...

دیشب توی سینما فیلم گل صحرایی را دیدم. فیلم داستان زندگی واریس دیری مدل سومالی تبار است و محور فیلم ختنه زنان است. چیزی که متاسفانه در کشور خود ما هم در بین برخی قومیت ها رواج دارد... رسم وحشیانه ایست. فیلم البته فیلم خوش ساختی است و برای دیدنش اونقدرها تلخ و اذیت کننده نیست. فکر می کردم امیدوارم که فیلم به ایران هم برود و آن قومیت ها که هنوز چنین مراسمی برگزار می کنند را تحت تاثیر قرار دهد.

11:16 PM نوشا   -  

 

10/20/2009

اشتباه

یکی از دوستانی که اینجا پیدا کردم یک دختر دورگه کرد-ترک بود. خیلی دختر پر انرژی ای بود و در کل آدم چند بعدی هم بود. همیشه خدا کلی سرش شلوغ بود. همیشه با شونصد نفر قرار داشت. عکاس و فیلمساز مستند و دانشجوی رشته فنی بود و ... واقعا هم دختر جذابی بود.

دو سال پیش بود که دیدمش. گفت که قصد داره چند ماهی بره انگلیس زندگی کنه که زبان انگلیسی اش راه بیفته. گفت که می ره ترکیه از خانواده اش کمی پول بگیره برای ۶ ماه زندگی در انگلیس. عکس خانواده اش را دیده بودم. پدر خوش تیپ و جذابی داشت. پدرش که ترک بوده عاشق مادرش که کرد بوده شده بوده و ترک دیار کرده بود و برخلاف میل خانواده از استانبول بزرگ به شهر کوچک کردنشین ترکیه کوچ کرده بود. دوست من و ۲ تا برادرش محصول این ازدواج بودن.

از ترکیه که برگشت یک چند ماهی گیج بود. گفت پدرش سرطان گرفته و خانواده اش همه ذخیره شان را خرج مداوا کرده اند. گفت که خانواده اش ازش پنهان کرده بودند و اگر سرزده نمی رفت شاید هیچ وقت نمی فهمید.

مدتها بود ندیده بودمش تا یک سال و نیم پیش... من دیگه کلاس نداشتم و کمتر گذارم به دانشگاه می افتاد. تا اون روز... توی راهرو دیدمش. با اون صورت بشاش آمد جلو مرا بغل کرد. کلی نشستیم و گپ زدیم. گفت که یک ترم عقب افتاده به خاطر دپرسی بیماری پدرش و حالا دوباره شروع کرده به خواندن... لابلای حرفها تلفن زنگ زد. پای تلفن به ترکی با کسی صحبت می کرد. از سرگرمی های من وقتی کسی پای تلفن به ترکی یا عربی حرف می زنه اینه که گوش کنم ببینم چه کلماتی را می شناسم... نگاهش می کردم که حرف می زد که یکهو دیدم که منقلب شد. ایستاد رو به پنجره و دیدم که مایوسانه گفت ٬تمام٬ و گوشی در دستانش خشکید... من اشک در چشمانم جمع شد... کلمه ٬تمام٬ توی گوشم زنگ می زد. زیر لبی پرسیدم پدرت؟‌ ... بغلش کردم. هق هقش سنگین بود. جای حرف زدن هم نبود.

تصمیم گرفت که دو سه ماهی برگرده ترکیه و کارهای خانواده را به دست بگیره تا مادرش دوباره روی پا بیاد. گفت که برادرهاش توی شهر دیگه ای زندگی می کنند و اون تنها کسیه که می تونه کنار مادرش باشه.

با چند تا از دوستان مشترک پول روی هم گذاشتیم رفتیم دیدنش و گفتیم برو اما این پول بلیط برگشتت که حتما برگردی و درست را تمام کنی...

چند ماهی نبود. وقتی که برگشت هم تا مدتی خودش نبود. لاغرتر شده بود. گفت که از وقتی که برگشته دچار سردردهای وحشتناکی شده. تعریف کرد که مادرش خیلی اذیت شده موقع خاکسپاری چون خانواده شوهرش همچنان چشم دیدن او را نداشته اند.


چند ماه بعدش که دیدمش گفت دارم ازدواج می کنم و می روم فرانکفورت. دوباره همون دخترک بی خیال قدیمی شده بود. درباره مردش حرف می زد و من دهانم باز مانده بود...گفتم ۳ ماه پیش که پدرت فوت کرد که کسی را نداشتی. این شوهر از کجا پیدا شد؟ گفت یکی از خواستگاران قدیمی اش را در ترکیه تصادفا دیده و این بار به دلش چسبیده و تصمیم گرفته که باهاش ازدواج کنه. برای من مثل روز روشن بود که این یکی از اشتباه ترین تصمیمات زندگیشه... برام مثل روز روشن بود که توی اون بحران روحی دنبال یک جایگزین برای نقش پدردر زندگی اش هست. گفتم ازدواج نکن... صبر کن... الان زوده.

گفت احتیاج به این دارم که خانواده ای داشته باشم. احتیاج به یک رابطه محکم دارم. باید ازدواج کنم...

مراسم عروسی شان جشن مفصلی بود در فرانکفورت بود با ۵۰۰ نفر مهمان که من متاسفانه نتوانستم بروم.

دو سه روز پیش بهش زنگ زدم که حال و احوالی کرده باشم... از چند نفر شنیده ام که برگشته دانشگاه و مشغول ادامه درسه. گفت می دونی دیگه دارم کامل برمی گردم پیشتون. گفت می خواد از شوهرش جدا بشه. گفت هیچ چیز اونجوری که فکر می کرده نیست. گفت شوهرش با این که اینجا بزرگ شده در اصل یک آدم کاملا متعصب و سنتی ترک هست و این تبدیل به یک مشکل بزرگ شده براشون. از خانواده شوهرش گفت و از خودش گفت و...

با خودم فکر می کردم چقدر ما جهان سومی ها یا چه می دونم خاور میانه ای ها زندگی هامون شبیه همه. چقدر خطاهامون شبیه همه. چطور چنین خطایی را هیچ وقت یک آلمانی مرتکب نمی شد اما یک دختر ایرانی هم حتما دچار چنین اشتباهی می شد؟ چطور ازدواج کردن با اولین کسی که در خونمون سبز می شه برامون از مبرهن ترین واضحاته حتی اگه بدونیم که اشتباه محضه؟ چطور با کسی ازدواج می کنیم که اصلا نمی شناسیمش؟‌

11:25 PM نوشا   -  

 

10/15/2009

تصویر ذهنی

۳-۴ رووزه که از سفر برگشتم. سفر سختی بود... اما حسنش این بود که برای اولین بار دست داد که به مونیخ بروم و یک بار دیگه به برلین سفر کنم که یکی از شهرهای محبوب من هست. فکر می کنم حتما مقصد بعدی که برای زندگی انتخاب می کنم اگر انتخابی در کار باشه برلین هست. توی این سفر بعضی آدمها را برای اولین بار می دیدم و بعضی ها را هرچند بار اول هم نبود اما از دوباره دیدنشون ٬مجذوب٬ می شدم.


تجربه اول:
جلسه مونیخ با کسی بود که تا به حال ندیده بودمش. یک سال تمام هفته ای یک ساعت در یک کنفرانس تلفنی با چندین نفر دیگه به انگلیسی شنیده بودمش. کنفرانسهای تلفنی هفتگی برای هماهنگی یک پروژه بودند که حالا به پایان رسیده. این آقا، هم مسوول کل پروژه بود و هم مدیر جلسات تلفنی. پشت تلفن تصویری که از این آدم توی ذهنم نقش می گرفت یک آدم اطو کشیده کت شلواری با یک تیپ کلاسیک بود. برای اولین بار که در مونیخ می بینمش و به آلمانی حرف می زنیم یک جورایی از لهجه بایری اش بیشتر از سر و وضعش جا می خورم. آلمانها کلا خیلی لهجه ندارن اما لهجه بایری (بایر مونیخی) را یک جورایی می شه با لری خودمون مقایسه کرد. فرض کنید یک عالمه وقت با یک ایرانی به انگلیسی حرف می زنید و طرف خیلی نرمال حرف می زنه. وقتی دهنش را باز می کنه که به فارسی حرف بزنه یهو لری حرف می زنه. این از حرف زدن... از اونجایی که سر محل کارش باهاش ملاقات می کردیم طبیعتا لباس معمولی تنش بود و می خواهید باور کنید می خواهید نه با کاپشن شلوار ورزشی!


تجربه دوم:
یکی از کسانی که در جلسه برلین حاضر بود یک پروفسور زن آلمانی بود. کسی که من فقط یک بار از نزدیک دیده بودمش و این بار بار دوم بود... همیشه جالبه که آدم کسانی را از نزدیک ببینه که سر کلاس درس از مقالاتشون و کتابهاشون کتاب مرجع بوده. این خانم هم همونجوره.
وقتی روی خیلی از مقالات و کتابها اسم یک زن می بینید و وقتی که از روی رزومه اش می دونید که طرف سن و سالی هم نداره یک جورایی یک تصویر خاصی از این آدم توی ذهن ایجاد می شه. اما تصویری که توی ذهن آدم ایجاد نمی تونه بشه اینه:‌
یک خانم بورگرد و قلمبه با قیافه آلمانی صورت بور و سر لپها سرخ. موهای کم پشت بوربلند که وقتی سر میزصبحانه می بینیش هنوز از دوش صبحگاهی خیسند. یک پلوور گل و گشاد کهنه و یک شلوار رنگ و رو رفته. بشقابش را پر می کنه و اونقدر تند تند می خوره که فکر می کنی از قحطی در اومده.
از همه جالبتر سر جلسه تمام مدت با کاموای بافتنی مشغول بافتن جوراب پشمی هست! برای بافتن جوراب هم به جای میل گرد فنردار از ۴ تا میل بافتنی استفاده می کنه! هر یک دور کامل که می بافه ۴ تا میل عوض کرده!‌ یعنی با همون سرعتی که دهنش رو موقع غذا پر و خالی می کنه بافتنی هم می کنه.
چیزدیگری که آدم اصلا ازش انتظارش را نداره اینه که طرف واقعا خیلی هم بد برخورده. یعنی یک خروس جنگی واقعی!‌ هر کسی که بر خلاف میل او رفتار کرده باشه واقعا نقش زمینش می کنه. گنده گو هم هست. خلاصه که ۱۰۰٪‌چیزی که خلاف انتظار آدمه.

9:52 AM نوشا   -  

 

10/11/2009

قصاص و اعدام بهنود شجاعی

چند روزی هست که نیستم. چند ماموریت کاری پشت سر هم... از بوخوم به فرانکفورت، به مونیخ،‌ به آگسبورگ، به وایدن و در نهایت به برلین...

امروز در هتل بعد از ۲ روز اخبار را چک می کنم و اولین خبر، خبر اعدام بهنود شجاعی است. خبر تکان دهنده است و روایت محمد مصطفایی وکیل بهنود از اجرای حکم از همه تکان دهنده تر است.

در تمام ماههای گذشته و با هر بار از پای چوبه دار برگشتن بهنود، نفسی می کشیدم و می گفتم این بار هم به خیر گذشت. اما این یک باربه خیر نگذشت... گزارش آقای مصطفایی را بخوانید. حال و روز مادر احسان را ببینید. این زن بدبخت که یک بار فرزندش را از دست داده به خاطر قانون نا انسانی قصاص تبدیل به یک قاتل هم می شود.

تمام مدت از خودم می پرسم چرا در اسلام یک زن حق ندارد قاضی شود چون احساساتش او را از قضاوت درست بازمی دارند... اما همین زن که مادر داغدار است باید در مورد قصاص تصمیم بگیرد... چه انتظاری داریم از یک مادر داغدار که شاید اگر قانون اجازه می داد همه کسانی را که پسرش نبودند را هم قصاص می کرد؟ ‌چطور قانون چنین اجازه ای می دهد که کسی که در این شرایط اصلا وضعیت روانی نرمالی نمی تواند که داشته باشد در مورد مرگ و زندگی کس دیگری تصمیم بگیرد؟

در اینکه بهنود شجاعی جرمی مرتکب شده حرفی نیست. در اینکه باید مجازات شود هم حرفی نیست. اما در اینکه میزان این مجازات را چه محکمه عادلی می باید تعیین می کرد حرف فراوان است. مادر عزادار... مادر داغدیده حاکم منصف نیست و نمی تواند باشد.

5:56 PM نوشا   -  

 

10/06/2009

آقای مدیر کل

چند وقت پیش مدیرکل یکی از اداره جات آلمان برای یک نشست میومد به شرکت ما. از اونجایی كه طرف خیلی آدم مهمی بود رییس ما از قبل کلی سفارش کرده بود كه میزهامون مرتب باشه و لباس مرتب پوشیده باشیم و رفت و آمد ضروری نداشته باشیم توی راهرو و دیر نیاییم و ... خلاصه روز موعود آمد و طرف آمد و مذاکرات انجام شد و طرفین هم خیلی راضی بودند.

تصویری كه من از آقای مدیر کل توی ذهنم مونده بود یه آقای آلمانی جا افتاده اتو کشیده با موهای جوگندمی و کت شلوار و در کل تصویر یک آدم خیلی شق و رق بود. دیروز حرف آقای مدیر کل پیش اومد. دیدم كه یکی از بچه های شرکت نیشش تا بناگوش باز شده. پرسیدم قضیه چیه. گفت اون روز را یادته كه اومده بود اینجا بازدید؟ گفتم آره. گفت رییس شرکت كه میخواست سنگ تمام بذاره سلین (منشی جوون شرکت) را فرستاده بود دم درپایین دنبالش. از اونجایی كه همون روز هم از بدشانسی آسانسور خراب بوده مجبور شدن كه از راه پله بیان. وسط راه آقای مدیر کل با کله میخوره زمین (یا به قول آلمانی میفته روی دماغش). حالا این همکار من غش کرده بود از خنده و نمیتونست ادامه بده ... میگم خوب بیچاره افتاده زمین دیگه اینقدر خنده داره؟ میگه نه... آخه نمیدونی ... طرف بعد كه ایستاده و خودش رو مرتب کرده و در حالی که خودش از خنده مرده بوده گفته: لعنت بر شیطون. دفعه دیگه باید حواسم رو جمع کنم جای دیگه یی رو نگاه کنم.

اینجاست كه منم غش میکنم از خنده. یک جوری این همکارم حق داره... هر بار كه حرف آقای مدیر کل بشه حتما این صحنه برام تداعی میشه. مخصوصا که آدم از چنین آدم شق و رقی انتظار چنین اعترافی را نداشت اونهم به اون بشاشیت.

Labels:

1:51 PM نوشا   -  

 

10/02/2009

جشن تولد ۸۵ سالگی

آخر هفته پیش تولد ۸۵ سالگی بابا بزرگ سیتا بود. از حدود ۹ ماه پیش دعوت کرده بودن و ما هم كه ۹ ماه پیش برنامه یی نداشتیم طبیعتا بله رو گفت بودیم و این شد كه وقتی كه دوست ایرانی تبار من ۲ هفته قبلش کارت عروسیش رو آورد مجبور شدیم كه بگیم شرمنده ... یه نفر خیلی خیلی زودتر از شما رزرو کرده.

اینجا رسمه کلا كه تولد های روند را حتما جشن بزرگ میگیرن. سالن میگیرن و اندازه یک عروسی آدم دعوت میکنند. برای این جشن هم حدود ۶۰ نفر دعوت شد بودن كه با معیار های اینجا واقعا جشن بزرگی به حساب میاد. ساعت ۱۱ صبح توی یک رستوران وعده بود... ساعت ۱۲ ناهار به صورت سلف سرویس سرو شد و دو سه ساعت بعدش کیک و قهوه عصرانه با یک عالمه کیک های مختلف. در فاصله ناهار و کیک یک گروه ارکستر آمد حدود ۱ ساعت آهنگ اجرا کرد. این گروه، گروه ارکستر آتش نشانی بود كه توی شهر کوچیک اونا فکر کنم تنها گروه رسمی ارکستر بوده. و من همونجا فهمیدم كه آقای بابا بزرگ ۸۵ ساله هم در جوونی توی همین گروه ترومپت میزده تا وقتی كه مشکل قلبی پیدا کرده.

آهنگ هایی كه میزدن البته آهنگ رقص و سرور نبودن... بیشتر حالت مارش نظامی داشتن. یک بار فقط یک تانگوی خوشگل نواختند كه آقای بابا بزرگ با خانوم خیلی باحالش تانگو رقصید. در تمام مدتی كه اونا آهنگ میزدن آقای بابا بزرگ اشک می ریخت... کلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و یاد ایام کرده بود. گروه هم کلی سنگ تمام گذاشتن و همش لابلای آهنگ ها متن هایی می خوندن که مضمونش این بود که ما برای این اینجا هستیم که تولد ۸۵ سالگی تو را جشن بگیریم.

آقای بابا بزرگ کلی برای خودش جالب بود كه ۸۵ سال از عمرش گذشته. فکر کنید چندین سال در زمان جنگ جهانی دوم در آمریکا در اسارت بوده. بعدش چندین سال کار کرده. اوقات بیکاریش تابلو آبرنگ میکشیده كه توی خونشون پره و من هر بار میرم محو منظره هاش میشم. ترومپت میزده تا وقتی که بازنشست شده. عمل جراحی قلب باز کرده و چیزی كه الان اذیتش میکنه لرزش شدید دستش هست.

ازش میپرسیم حالش چطور... میگه عالی. میگه هر روز یک درد دیگه به درداش اضافه میشه اما اینجوری حد اقل میدونه كه زنده است. سیتا میگه تو این سن و سال آدم اگه از خواب پا شه ببینه جاییش درد نمیکنه حتما نشونه خیلی بدیه... طنز تلخیه... اما هردوشون قاه قاه میخندن.

این آقای بابا برزگ و خانمش واقعا یکی از بی نظیر ترین آدم هایی هستن كه من تا به حال دیدم. خانمش با این سن و سال انقدر پر انرژیه كه حتا دختراش بهش حسادت میکنن. همینجور از اینطرف به اونطرف. برقص و برنامه ریزی کن و خونه تعمیر کن و جشن بگیر و نوه داری کن و...

خلاصه جای شما خالی...

6:45 PM نوشا   -  

 

9/25/2009

جلوگیری از خطا

یک آلمانی معمولی هرگز اجازه نمی ده که غافلگیر بشه. یعنی در حالی که ما ایرانیها همش دعا دعا می کنیم که همه چیز به خیر و خوشی پیش بره آلمانیها ۱۰۰۰ ساعت برنامه ریزی می کنند و تمام حالاتی که ممکنه به نتیجه نامطلوب ختم بشه را از همون اول فیـلتر می کنند.

نمونه ساده اش: آرایـش عروس... توی ایران چند تا عروسی رفته اید که عروس از دیدن قبافه آرایش شده خودش توی آینه شوکه نشده باشه؟ (حالا شوکه از نظر مثبت یا منفی)
یک آلمانی معمولی ارایشگاهی انتخاب می کنه که به نظرش خوب میاد و قبل از مراسم دو سه بار می ره تمرین که آرایشگر نشون بده که مدل موهاش چه طوری خواهد بود و آرایش صورت چطوری..

فکر می کنید چند تا آرایشگر می تونید پیدا کنید توی ایران که حاضر باشند زیر بار چنین چیزی بروند؟‌
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مثال دیگه:
توی دانشگاه توی ایران من یادمه که یک واحد درسی بود به اسم ارايه مطالب علمی و فنی. هدف این درس این بود که هر دانشجو یک مطلب علمی انتخاب کنه، در موردش تحقیق کنه و یک سمینار بده. استادی که مسوول این درس بود در تمام ترم تنها کاری که کرد توزیع سرفصل ها، مشخص کردن تاریخ سمینار هر دانشجو و در انتها نمره دادن بود. تو به عنوان دانشجو خودت موظف بودی مطالب سمینارت را آماده کنی. خودت تصمیم گیرنده بودی که چی بگی و چی نگی و بعد از نیم ساعت سمینارت هم هیچ کسی جیک نمی زد. یعنی تو در نهایت نمی دونستی که کارت خوب بود بد بود مشکلش چی بود. آخر ترم هم یک نمره ای از استادت می گرفتی که نمی دونستی دقیقا کم و زیادیش مال چیه.

حالا این طرف قضیه اینجوریه:
توی رشته ما حتماباید توی دانشگاه یک بار بایدیک سمینار در مورد یک موضوع علمی می دادی. کاری که می کنی اینه که می ری سراغ یک استاد. اون استاد ۴-۵ تا مطلب بهت معرفی می کنه که تو یکیش را انتخاب می کنی که تا اینجاش مثل قدیمهاست. بعدش بهت وقت می ده که مطلب را بفهمی و اسلایدهات رو آماده کنی. بعدش اسلایدهات رو ۳-۴ روز قبل یا یک هفته قبل از سمینار می بینه و نظرش را می گه که کجاها باید اصلاح بشه و چه چیزایی باید حذف بشه و چه چیزهایی اضافه.
تغییرات را انجام می دی و دوباره می بری نشون می دی و دوباره نظرش را می گه و دوباره و دوباره و دوباره تا وقتی که به نظرش کار خوبی از آب در بیاد.
بعد چیزی که مهم تره تمرینه. بهت می گه بشین وقت بگیر و سمینارت را جلوی من بگو! ممکن هم هست که ۳-۴ نفر از گروهش را هم دعوت کنه که بیان سمینار تو را بشنوند که هم نظرشون را بگن و هم اینکه تو خجالتت بریزه. دفعه اول تمرین خوب آدم هوله و به مطلب مسلط نیست و یک چیزی را اشتباه توضیح می ده و بیشتر از وقتش حرف می زنه یا زود تمام می کنه...
۲-۳ بار که تمرین می کنی و هر کسی که اونجا نشسته یک نظری می ده کاملا این سمینار برات جا می افته و وقتی که جلو ۵۰ نفر یا ۱۰۰ نفر یا ۱۰ نفر سمینار بدی خیلی برات فرقی نمی کنه.

این یک تفاوت خیلی بزرگ سیستم آموزشی اینجا با ایران هست که دقیقا چیزی را به تو یاد می دهند که مهمه... یعنی بعد از این سمینار کلی چیز یاد گرفتی که در حال عادی شاید سالها تجربه کسب می کردی.

جالب اینجاست که عین همین کار را هم توی محل کار انجام می دهند. مثلا امروز یکی از بچه ها که یک محصول جدید به محصولات شرکت اضافه کرده همه را به یک سمینار آزمایشی دعوت کرده بود که در اون سمینار این محصول را معرفی کنه.
حدود ۲۰ نفر به سمینار گوش کردند و در آخر یک بار از اول تا آخر تمام اسلاید ها رااز اول تا آخر مرور کردند و هر کس نظری داد... نظرات مهم و نظرات جزیی...
-عکس توی اسلاید شماره ۵ گویا نیست. به نظر من به جاش دو تا عکس بذار که یکیش فلان جور باشه یکیش بهمان جور
-اسلاید شماره ۸ خیلی شلوغه خط ۲ را کامل حذف کن ۴ تا خط آخر را ببر توی یک اسلاید جدید
-لحنت را سعی کن زنده تر نگه داری که ملت خوابشون نبره
-توی اسلاید شماره ۱۰ چیزی که نوشتی تبلیغ شرکت دیگه به حساب می یاد که ما اجازه اش را نداریم حذفش کن
خلاصه هر کسی چیزی می گه و این کار تکرار می شه و تکرار می شه تا این سمینار دقیقا همون نتیجه ای را بده که مورد نظره.

همونجا توی سمینار به این فکر می کنم که باید اینو توی وبلاگم بنویسم بلکه کسی این را بخونه و بره توی محیط کارش یا دانشگاهش همین را پیاده کنه.

10:46 AM نوشا   -  

 

9/22/2009

سلمونی آلمانی

بعد از مدتها هوس می کنم که بروم آرایشگاه و کمی موهایم را مرتب کنم. رنگ و هایلایت و خلاصه کلی صفا بدم. از اونجا که در این مملکت همه چیز‍* در ساعت ۸ شب به پایان می رسه و تمام دکانها تعطیل می شوند زنگ می زنم به آرایشگاهی که توی پاساژ شهر می شناسم که می دونم مجبوره تا ۸ شب باز باشه. برای ۵ و نیم وقت می گیرم.

با ۱۰ دقیقه تاخیر ناخواسته از سر کار راه می افتم و یک تراموا را هم از دست می دهم که در نتیجه باید ۵ دقیقه منتظر بعدی بمانم و نهایتا به جای اونکه ۵ دقیقه زودتر برسم ۱۰ دقیقه دیرتر می رسم. خانمی که باهاش تلفنی صحبت کرده بودم با شرمندگی می گه که چون ۱۰ دقیقه دیر آمده ام مشتری دیگه ای قبول کرده. از من غرغر و از او معذرت خواهی. اما در نهایت از غرولند چیزی به عمل نمی یاد. چون مشتری ای که قبول کرده ۱ ساعت کار می بره و دیگه ظاهرا به کار من نمی رسه...

به توافق می رسیم که حداقل تا اینجا آمده ام سر موهام را کوتاه کنه. می گه با کمال میل. فقط باید منتظر بمونم که کارش با اون مشتری تمام بشه. کمی توی پاساژ می گردم و پول خرج می کنم که حس بهتری پیدا کنم. وقتی برمی گردم منتظر نشسته است. به روال همیشگی آرایشگاههای اینجا اول موها را می شوره و یک ماساژ حسابی هم به کف سر می ده که آدم روحش تازه می شه. طبق معمول فراموش هم نمی کنه که بپرسه درجه حرارت آب خوبه یا نه. می نشینم روی صندلی. موها را شانه می زند و می پرسد که چه جوری کوتاه کند. می گم فقط دم موها را بزنه. می پرسه یک سانت؟

می گم یک سانت که خیلی کمه. فکر می کنم وقتی می گه یک سانت مثلا دو سانت کوتاه می کنه ... بهش می گم نه حدود ۳ سانت. با خودم فکر می کنم ۳ سانت که بگم ۵ سانت کوتاه می کنه و همونقدری هست که در نظرم هست. برای تاکید می پرسه ۳ سانت؟ می گم بله. چند دقیقه افشون موهای منو قیچی می زنه و می گه تمام شد. تشکر می کنم. موهام را خودم سشوار می کشم که مجبور نشم ۱۵ یورو اضافی برای سشوار بدم. حس می کنم که موهام اصلا کوتاهتر نشده اند و همونقدر که بوده اند مانده اند. از سر جام بلند می شم. از دیدن تکه های چیده شده موهام روی زمین خنده ام می گیره. بهش می گم فکر کنم واقعا دقیقا ۳ سانتی متر کوتاه کردین نه؟ تمام تکه هایی که روی زمین ریخته اندازه هم هستن و همه می تونم شرط ببندم که با اختلاف یکی دو میلیمتر ۳ سانت هستند.

از سوالم تعجب می کنه. من هنوز در حال خنده هستم. می گم من هنوز به عادت آرایشگرهای ایرانی هستم. اونجا هر موقع می خوام ۵-۶ سانت کوتاه بشه باید بگم ۲-۳ سانت. قیافه اش اونقدر وحشت زده می شه که من دوباره خنده ام می گیره... می گه وای خدای من چه وحشتناک.

* در اینجا به خاطر قوانین کار و ... باید تمام مغازه ها ساعت ۸ ببندند. شنبه ها اکثرا تا ۶ هستند و یکشنبه ها کلا تعطیله. البته رستوران ، کافه تریا، بستنی فروشی دیسکو و جاهای دیگر تا تقریبا دیروقت باز هستن. اما خرید یا کارهایی قبیل آرایشگاه یا وقت دکتر اصولا برای شاغلان معضل بزرگیه. مثلا دکترها اکثرا تا ساعت ۴ عصر بیشتر نیستند و روزی که وقت دکتر داری باید عملا مرخصی بگیری...
صد البته رستورانها و کافه ها و جاهایی مثل دیسکو اینا تا دیروقت باز هستن.

* سلمونی هم که می گم منظورم آرایشگاه به معنی که ما توی ایران داریم نیست. چون اینجا یه چیزی دارن به اسم Friseur که می شه همون سلمونی و یک جیزی دارن به اسم cosmetic که می شه همون آرایشگاه و مخصوص آرایش صورت و ... هست. اونجوری سالن آرایش که مثلا عروس باشی و صبح بری توش هاشولی واشولی و شب در بیای تر و تمیز و مانیکور کرده و آرایش کرده و موی درست شده و ... ندارند یا به اون صورت رایج نیست. برای هر کدوم این مقاصد به مکان مربوطه مراجعه کنید...

11:03 AM نوشا   -  

 

9/15/2009

۵ سال گذشت

۵ سال گذشت...
۵ سال پیش در چنین روزی اولین روزی بود که در آلمان بودم. شرح سفرم را اینجا کمی نوشته بودم . صبحانه در مهمانسرای جوانان خورده بودم و برای امتحان زبان به دانشگاه رفته بودم. ۴ ساعت امتحان زبان و گیج و منگ از خستگی سفر و بی برنامه... بدون خوابگاه. بدون دوستی آشنایی... تنها آشنای کلاس زبان اصفهانم صبح مرا تا دانشگاه رسانده که به امتحان برسم و گفته بعد از امتحانت برو توی راهرو دانشگاه اطلاعیه های خانه و خوابگاه راببین و سعی کن در یکی دو روز آینده چیزی پیدا کنی. خداحافظی کرده و رفته و من مانده ام تنهای تنها.

به چیزی که فکر نمی کنم زندگی گذشته ام هست. به ۸ سال زندگی مشترک که ۳ ماه پیش پشت سر گذاشتم. به چیزی که فکر نمی کنم زندگی آینده ام است که چطور خواهد شد. به تنها چیزی که فکر می کنم اینکه باید یک کافی نت پیدا کنم به خانواده ام بگویم که سالم رسیدم. صدای پدر و مادر و خواهر برادرهایم را بشنوم.

یادم هست که حس و حال عجیبی بود. همه جا روشن. همه جا تمیز. همه جا منظم. هوای ابری و کمی سرد.


... دفترچه یادداشت اون روزهام را پیدا کرده ام و می خوانم. جالبه... خیلی جالب:‌

تاریخ ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۴
ساعت ۴

کمتر از یک ساعت دیگه به هامبورگ می رسم. از یک ساعت پیش استرسم شروع شده. دارم از دلشوره فلج می شم. هول اینکه بارم گم بشه. هول اینکه قطار اشتباهی سوار بشم. هول اینکه موقع عوض کردن قطار اشتباه کنم... وحشتناکه. هول اینکه نتونم پول خرد کنم و تلفن بزنم حتی!‌
هواپیما بالا و پائین می ره و دلم روی هم می ریزه. بیشتر راه را از هوش رفته بودم. از خستگی.
و امتحان فردا... و رسیدن به امتحان فردا... چقدر همه چیز هولناک به نظر میاد. یک کمی هم مریض شده ام. کاملا مستعد سرما خوردن به نظر می رسم. هواپیما افتاد توی دست انداز! فعلا بروم.

ساعت ۵
هنوز ۴۰ دقیقه مانده به پیاده شدن. هه هه!‌دارم روی ابرا پرواز می کنم. اما به چه حالی!‌
حسی که دارم خیلی خفیف تر از اون زمانیه که به اشتباه ریاضی دانشگاه شیراز قبول شدم و رفتم اونجا. البته اونموقع پدرم با من بود. وقتی خداحافظی کرد و رفت حس غربت عجیبی بهم دست داد.
حالا هم دوباره رشته ریاضی!‌ این بار توی یک کشور دیگه...

دیروز توی اتوبوس موقع برگشتن از تهران حتی از شنیدن صدای مهستی هم احساساتی شده بودم!‌فکر می کردم چقدر طول می کشه تا بتونم موزیک ایرانی گوش بدم.

ساعت ۸ ایستگاه قطار هامبورگ
۷ دقیقه دیگه قطارم می رسه. از لحظه ای که رسیدم توی فرودگاه هامبورگ کل اضطرابم فرونشین شد. یک محیط خیلی خیلی شیک، آرام و مرتب. همه چیز خیلی خیلی مرتب. یک آشنا* هم دیدم که خیلی کمکم کرد. فعلا همه چیز خوبه.
* از هواپیما که پیاده می شدیم دخترکی را دیدم که به نظرم خیلی آشنا می آمد. سلام علیک کردیم. فهمیدم که هم دانشکده ای بوده ایم و او هم تقریبا شرایط مرا داشت. حسنی که داشت این بود که کسی می آمد دنبالش و آن شخص طبیعتا به من هم کمک کرد که برنامه قطارم را پیدا کنم و ببینم کدام قطار از کدام سکو و کی کدام قطار را بگیرم و ...

10:24 AM نوشا   -  

 

9/07/2009

کنسرت شجریان

شنبه شب گذشته کنسرت شجریان بود توی فیلارمونی کلن. جای همگی شماها خالی. کنسرت خوبی بود. قسمت اول دستگاه شور و چند آهنگ قدیمی. یک وقفه چند دقیقه ای و بعد دستگاه همایون و اجرای آلبوم جدید رندان مست. مجید درخشانی و مژگان شجریان در سمت چپ و راست او نشسته بودند و جمعا ۳ ساز جدید به نامهای سبو ،‌صراحی و کرشمه که طراحی خود استاد شجریان بود در این کنسرت به کار گرفته شده بودند.

سیتا هم بار اولی بود که کنسرت شجریان می آمد. به نظرش عجیب می اومد که شجریان نشسته می خونه. می گفت همیشه گفته می شه که بهترین حالت برای آواز خواندن در حالت ایستاده است چون ریه بیشترین حجم را پیدا می کند.
من:‌ والله تا جایی که من می دونم معمولا سبک موسیقی سنتی اینه که چهارزانو روی زمین بشینی... اما خوب چندسالیه که روی صندلی می نشینند...
سیتا: به نظر من یک اشکال بزرگ اینه که نوازنده ها همش سرشون در گریبون خودشون هست و به ملت نگاه نمی کنند.
من:‌این سبک موسیقی سنتیه بالام جان. اینها باید سر در گریبون باشن و با موزیک خودشون فقط حال کنند.
سیتا: چرا هیچ کدام هیچ کلامی حرف نمی زنند. از اول شروع می کنند به زدن و خواندن و بعدش تعظیم می کنند و می روند.
من: ...
سیتا:...
من:...

برخلاف تصور من خیلی هم آدمها سبز پوش نبودند. خود گروه شهناز هم کلی رنگ و وارنگ لباس پوشیده بودند ولی سبز نبودند.

کنسرت تمام شد و تشویق ۲۰۰۰ نفر تماشاچی سالن را برداشت و فریاد دوباره دوباره... با خوشحالی دیدیم که استاد شجریان و مجید درخشانی نگاهی به هم کردن و سر تکان دادن و دوباره برگشتن به سر جاهاشون... شروع کردند به کوک کردن سازها و من مونده بودم که چی می خوان بخونن که باید براش دستگاه عوض کنند. بعد شروع کردند به زدن یکهو اشک در چشمان من جمع شد و فریاد جمعیت به هوا رفت:

همراه شو عزیز همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود
تنها نمان به درد همراه شو عزیز
همراه شو همراه شو همراه شو عزیز
همراه شو عزیز تنها نمان به درد
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود

اینجا می تونید ویدئوش را ببینید.

10:39 PM نوشا   -  

 

8/30/2009

تی شرت و پیشداوری ها

یکی از بچه های اینجا هست که پدرش سوریه ای و مادرش آلمانی هست. اما از اونجا که پدر و مادرش خیلی سال پیش از هم جدا شده اند و او پیش مادرش زندگی کرده طبیعتا عربی یاد نگرفته. حالا با تمام شدن درسش تصمیم گرفته که بره کلاس عربی که بتونه موقع دیدار از پدرش در سوریه با خانواده پدریش عربی حرف بزنه و هم پدرش را خوشحال کنه. کلاس عربی اش توی یک مسجد تازه تاسیس اینجا برگزار می شه و هر بار کلی داستانهای بامزه تعریف می کنه از کلاس عربی...

یک بار می گفت که کلاس ربع ساعت دیرتر شروع شده و همه با هم ربع ساعت دیرتر آمده اند. وقتی که پرسیده قضیه چیه همه گفته اند که نماز مغرب بوده. و وقتی پرسیده که چرا دوهفته پیش پس کلاس سر موقع شروع شده گفته اند چون اونموقع هنوز خورشید خیلی دیرتر غروب می کرده و اونها مجبور می شده اند بعد از کلاس نماز بخوانند.

تعریف می کنه که معلم عربی هر بار قبل از اینکه درس را شروع کنه دعا می خونه و به تخته فوت می کنه که از شر شیطان برکنار باشه موقع درس دادن و توی هر جمله ای حتما ۳-۴ بار انشاالله می گه.

خوب تمام این مسایل طبیعتا برای این دوست ما خیلی خیلی جدید هستن و همش سعی می کنه که اونها رو یک جوری هضم کنه و هم اینکه خوب خودش هم یک جوری خیلی ضایع نباشه.

مثلا تعریف می کنه که هر بار که می خواد بره کلاس توجه می کنه که تی شرتی که پوشیده قبلش توجه می کنه که نوشته روی تی شرتش یک عبارت خفن آتئـیستی یا ضد خدا و دین نباشه. می گه دفعه پیش که می رفتم کلاس تی شرتی تنم بود که روش نوشته بود Kill Bush... می گفت فکر کردم خوب حالا این تی شرت مشکلی نداره و حتما جماعت کلی هم کیف می کنند از دیدن چنین تی شرتی.

خوب رفته بود کلاس و بعد که بیرون آمده بود با خودش فکر کرده بود ای بابا حالا اگه پلیس آلمان این مسجد را زیر نظر گرفته باشه و ببینه که یک نفر آلمانی با تی شرت ‌kill bush می ره توی یک مسجد حتما فکر می کنه اینجا از همون مراکزیه که تــروریـست تعلیم می دهند. خنده داره نه؟!‌

12:28 PM نوشا   -  

 

8/21/2009

در رحمت

یک بار زنگ زدم به یکی از دوستان... طبق عادت پرسیدم مزاحم که نشدم؟ گفت نه اصلا. فقط امروز در رحمت باز شده و کلی دوستای دیگه هم بهم زنگ زدند.

دیروز سیتا صدام می زنه و می گه از دانشگاه استاد ایرانی مون زنگ زده و گفته که یک برنامه تور نصفه روزه هست که مخصوص دانشکده است و ۲ نفر جا اضافه دارند. از ما دعوت کرده که بریم. باید نصف روز مرخصی بگیریم. ولی در عوض برنامه قایق رانی و پارو زنی هست و بعدش هم تیر اندازی با تیرکمان. می گم چرا که نه. به نصف روز مرخصی اش می ارزه.

میام پای کامپیوتر و می بینم که یکی از دوست جون ها برام آفلاین گذاشته که:‌ نوشا... من و شوشو داریم فردا میایم آلمان!‌ چیزی نمی خوای برات بیاریم؟!‌ کلی ذوق می کنم که بهش ویزا دادند. هرچند که ویزای ۱۰ روزه اش را اونقدر دیر داده اند که تا بیاید برسد اینجا ۳ روزش گذشته است. اما همین هم غنیمته. طبیعیه که باید شب بیایند پیش من و اینجوریه که بعد ۱۰ کیلومتر پارو زنی و تیرکمان بازی در گرمترین روز آلمان با سیتا می ریم فرودگاه دنبال شون و یک جوری حس می کنم واقعا در رحمت باز شده...

10:16 AM نوشا   -  

 

8/17/2009

دوبله فیلم و تعصب زبانی

بخش اول

مهمان های عرب که می رفتند بحث مفصلی باهاشون داشتیم. یکی از آقایون معتقد بود که آلمانها به خاطر اینکه به زبانشون خیلی مغرور هستند اگر هم انگلیسی بلد باشند انگلیسی صحبت نمی کنند. می گفت وقتی باهاشون حرف می زنی می فهمند اما به تو به آلمانی جواب می دهند. این در حالی بود که در تمام مدتی که در شرکت ما بود همه بچه های شرکت طبیعتا باهاش به انگلیسی صحبت می کردند. اما تجربه ای که کرده بود این که وقتی برای خرید لوازم یدکی ماشین به یکی از نمایندگیها رفته بوده شاگرد نمایندگی باهاش آلمانی حرف زده. ما خیلی سعی کردیم که بهش حالی کنیم که اون کسی که توی نمایندگی کار می کنه تحصیلات بالایی نداره و در نهایت انگلیسی خیلی نمی دونه و به همین خاطر هم ممکنه که یک چیزهایی بفهمه اما نمی شه ازش انتظار حرف زدن داشت. اما خوب مرغ یک پا داره.

جالب اینکه خود آلمانیها معمولا سعی می کنند یک جوری زبان انگلیسیشون را تقویت کنند که ضایع نباشه در چنین مواردی. همیشه هم مثال میارن می گن توی فرانسه کسی اگه انگلیسی هم بلد باشه باهات حرف نمی زنه که تو مجبور بشی باهاش فرانسه حرف بزنی. کما اینکه من فکر می کنم در مورد فرانسوی ها هم قضیه همین طوره که اکثرشون اصولا فقط فرانسوی بلد هستن و نه هیچ زبان دیگه ای. اینه که وقتی مثلا به عنوان توریست به پاریس وارد می شی برای خرید بلیط قطار و مترو و ... کلی باید دنبال کسی بگردی که حرف تو را به مامور فروش بلیط حالی کنه ...

بخش دوم
با همکار عراقی ام و یک همکار آلمانی رفته ایم سلف برای ناهار... همکار عراقی می پرسه نظرت در مورد این مهمانها چی بود. یک کمی گپ می زنیم و بعد به عنوان یک چیز بامزه این بحث که در بالا نوشتم را تعریف می کنم. همکار عراقی اول می خنده. می گه آره تمام عربها کلا این دید را در مورد آلمانها دارند که آلمانیها به زبان خودشون خیلی می نازند و به همین دلیل انگلیسی صحبت نمی کنند. می گه حالا من در این حد اینو قبول ندارم. اما به نظر من آلمانیها واقعا به زبانشون می نازند. یک دلیل واضحش هم این هست که همه فیلم ها را به آلمانی دوبله می کنند!!!!!‌

من که دارم شاخ در میارم می گم چی؟!‌ می گه ببین مثلا الان هلند هیچ فیلمی را دوبله نمی کنه. همش به انگلیسی هست و با زیر نویس. می گم خوب اونها شاید هزینه دوبلاژٓ فیلم براشون خیلی زیاده یا کلا تکنولوژیش را ندارند. بعدش هم زبان هلندی اونقدری به زبان انگلیسی نزدیک هست که بشه بدون خوندن زیر نویس هم فیلم را فهمید.

می گم ما توی ایران هم همیشه فیلم ها را دوبله می کنیم. یعنی از روز ازل می کردیم. آخه توی ایران ۵۰ سال پیش که کسی سواد فارسی هم نداشت که بتونه زیر نویس بخونه و در ثانی ایران صنعت دوبله داره و با ۳۰ میلیون جمعیت اونموقع و ۷۰ میلیون جمعیت حالا دوبله هم به صرفه بود.

یک جوری دهانش باز می مونه!‌ تا حالا به این فکر نیفتاده بود که مثلا ارباب حلقه ها را هم می شه به فارسی دید!‌ می گه ما همیشه فیلم ها را با زیر نویس می بینیم. البته خود عراق که اصلا صنعت دوبله نداره. اگر هم فیلمی دوبله باشه از سوریه میاد... یک کم مکث می کنه و می گه تنها فیلم هایی که ما دوبله می کنیم فیلم های ایرانی هستن. چون ما از این می ترسیم که مردم با دیدن فیلم به فارسی و خوندن زیرنویس عربی از زبان فارسی خوششون بیاد و شروع کنند کلمات فارسی را در محاورات روزمره استفاده کنند!!

بعد بحث طبیعتا ادامه پیدا می کنه چون طرف می خواد ثابت کنه که این خیلی یک چیز مهمی هست که آدم فیلم را به انگلیسی ببینه و در مزایای زیرنویس و ... و بعد می گه یا مثلا دانشگاه. خوب آدم پس چرا توی دانشگاه به انگلیسی درس می خونه؟!‌ می گم احتمالا چون شما توی عراق شعبه های دانشگاههای آمریکایی یا انگلیس دارید وگرنه توی همه جای دنیا دانشگاههای معمولی به زبان بومی تدریس می شوند. می پرسه یعنی تو الان تو ایران که درس خوندی به چه زبانی خوندی؟ و من خیلی عاقل اندر سفیه می گم خوب معلومه به فارسی!

.... و این قصه ادامه دارد

می دونید همیشه بعد از چنین بحث هایی آدم یک حس عجیب غریبی پیدا می کنه. یک جور حسی مثل آدم فضایی ها که از یک سیاره دیگه اومدن و یک چیزهایی تعریف می کنند که همه با چشمهای گرد نگاهشون می کنند.

11:14 AM نوشا   -  

 

8/10/2009

سرخوشی

بعد از روزها و ماهها حس بهتری دارم امروز. شاید به خاطر اینکه روز اول هفته خارجکی است و آخرهفته طولانی خوبی را طی کرده ام. بارها و بارها مطالبی از تاریخ معاصر ایران خوانده ام و هر بار حس کرده ام که این بار فرق می کند. شاید برای اینکه چیزی در درونم می گه این راه به سلامتی به پایان می رسه. چون می بینم که این بار هوشیاری زیادی در حرکتهای خودجوش هست. امروز نوشته نیک آهنگ را می خوانم در مورد پرهیز از خشونت و فکر می کنم چه خوب. چه خوب که در چنین شرایطی کسانی با چنین وسواسی در مورد اصولی مانند پرهیز از خشونت صحبت می کنند.

تمام جذابیت این جنـبـش سـبـز هم شاید در این است که حرکت خودجوش مردمی است. مردمی که ذاتا صلح طلب و مهربان و با صفا هستند و همین به اعتقاد من نقطه قوت این حرکت است. زمان می برد اما ارزشش را دارد. در تاریخ گذشته ایران که نگاه کنیم سردارعلی ها و میرزاکوچک خان ها و ستارخان و باقرخان ها و گروهکهای متعدد قبل و پس از انقلاب با آن همه خونی که فدا کردند چیز واقعا بزرگی به دست نیاورند.

جذابیت این جنـبـش سـبـز شاید در این است که مردم ایران بدون وجود گـاندی نوعی خودشان رهبری را بدست گرفته اند و ایمان دارم که در این راه شکست نمی خورند. زیبایی آن در این است که موسوی و کروبی ها از مردم خط می گیرند و نه بر عکس.

به زودی پست های غیر انتخاباتی هم می نویسم. قبل از انتخابات ۵-۶ پست نوشته بودم که به تدریج منتشر کنم که همگی در آوار اخبار این روزها مدفون شدند. به زودی دستی به سر و گوششان می کشم و به روزشان می کنم.

10:27 AM نوشا   -  

 

8/06/2009

تحلیف و سوگند واقعی به قرآن

قسم قرآن خوردن در این شرایط وانفسا هم واقعا روحیه می خواست که طرف ما روحیه اش را هم نشان داد... شاید در تمام مدت تحلیف می ترسید که صاعقه بزنه و از وسط نصفش کنه یا اینکه دستش را بگذاره روی قرآن و همینجوری خشک بشه به خاطر قسم دروغ... اما خوب متاسفانه نشد.

متاسفانه نه صاعقه ای آمد و نه کسی خشک شد و نه آنچنان آبی از آب تکان خورد. تمام روزهای گذشته کارنامه دولت مهرورزی را در ذهنم مرور می کنم با تمام رویدادهای وحشتناکشان:
  • طرح جامع عفاف و رسمی ساختن چیزی به نام ٬پلیس امنیت اخلاقی٬
  • طرح مبارزه با اراذل و اوباش و در واقع آماده سای نیروهای ضد مردمی برای چنین روزهایی
  • ارایه طرح حمایت از خانواده که نام دیگرش طرح ضد حقوق زنان می شه گفت و بر اثر مقاومت زنان از دستور خارج شد... اما در ۴ سال آینده باید منتظر رجوع دوباره اش باشیم
  • طرح ادغام بسیج در سپاه و در نتیجه مسلح شدن نیروهای بسیج (منبع)
  • طرح واگذاری۴۲۰۰ مدرسه به حوزه علمیه قم(منبع)
  • بازنشست و یا اخراج بیش از ۱۰۰ استاد دانشگاه مخالف برنامه ها و سیاستهای مهرورزی
سیاستهای اقتصادی و تورم و مابقی را هم که خودتان هم می دانید و در جریان هستید که شاید واقعا کوچکترین مشکل باشند. شاید به اندازه کافی هوشیار نبودیم در سالهای گذشته. شاید باید به هر کدام این مسایل بالا واکنش شدیدتری نشان می دادیم... شاید همان ۳۰ سال پیش پدران ما به همه این اعتراف گیری ها و شکنجه ها و زیاده طلبی ها واکنش شدیدتری نشان می دادند...

باید منتظر روزهای آینده بود. روزهای سخت آینده فقط برای ما سخت نیست و فقط برای ما نیست که بی خوابی به همراه می آورد. ما که با همیم همه آنها بی خواب می شوند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان زبان آلمانی دان اگر وقت و حوصله داشتید به گرداندن وبلاگ ایران در مطبوعات آلمان کمک کنید.

10:42 PM نوشا   -  

 

8/02/2009

اعترافات و مرغ پخته


شو مضحک تیتر روزنامه آنلاین اشپیگل هست در مورد اعترافات و دادگاه دیروز. جبهه مشارکت می گه این روند مرغ پخته را هم به خنده می اندازه و برای ما جایی برای خنده نیست.

و برای ما تنها چیزی که می ماند چهره تکیده بشاش ترین مرد وبلاگستان است. محمدعلی ابطحی که به گواهی دوست و دشمن یکی از بهترین انسانهای روزگار بود و هست. یکی از معدود دست اندرکارانی که همیشه دنبال کار دستگیرشده ها را می گرفت... او هنوز هم مرد خوب وبلاگستان است. هنوز هم هست. ما همه می دانیم که پشت پرده چه خبر است و ما پشت هم می مانیم. ما با هم می مانیم و آنها را همین از پا در می آورد.

آقای ابطحی دوستت داریم برای همه اعترافهایت

11:35 AM نوشا   -  

 

7/30/2009

سفـارتی ها

زنگ می زنم به سفـارت برای یک سوال. خانمی که پشت خطه نمی تونه جوابم را بده می گه صبر کنید وصلتون می کنم به همکارم. همکارش گوشی را برمی داره و می گه باید یک کم منتظر بمونید چون پای تلفن هستم. می گم چشم. اشکالی نداره.

با یک خانمی سر و کله می زنه. صبر می کنم تا حرفش تمام بشه. گوشی را می گذاره و به همکارش چیزی می گه که من نمی شنوم. همکارش جواب می ده آره بابا حقشون همونه که احمدی نژاد رئیس جمهورشون بشه. می خواستن میر حسین بیاد!‌ اون یکی می گه شنیدی خیلی از علمـا می خوان برن نـجف؟ می گه آره!‌ خیلی اوضاع شلوغه... اولی می گه فهمیدی قضیه جودو کارها رو؟ دولت ۳ نفر رو همینجوری سوار هواپیما کرده که برن...

من این طرف خط با خودم فکر می کنم سفارتی ها هم اون غولهایی که ما فکر می کنیم نیستن ها!!!‌

3:33 PM نوشا   -  

 

7/24/2009

تحریم ... سقوط ... مرگ

یک حادثه مرگبار هوایی دیگر...

یاد چند ماه پیش در آلمان می افتم. یک حادثه قطار طی اون قطار از ریل منحرف می شه و تا جایی که من یادم هست تلفات جانی ای نداشت. اما جامعه آلمان را شوکه کرد. هیئت تحقیقی مشغول به کار شد که علل سانحه را پیدا کنه و به این نتیجه رسید که قطار مذکور یک نقص فنی مادرزاد داشته که ممکن هست تمام قطارهای این سری ساخت مشکل مشابهی داشته باشند. کاری که سازمان راه آهن آلمان کرد این بود که تمام قطارهای مشابه را طی یک برنامه ریزی دقیق چک کنه و به مردم اطمینان بده که مشکلی وجود نداره و اگه وجود داشته برطرف می شه. به نظر من به این کار می گن جلب اعتماد عمومی و پیشگیری از سوانح ناگوار. کاری که ما ایرانیها فقط می توانیم به خواب ببینیم... این کار طبیعتا هزینه زیادی بر داشت و مردم زیادی هم به خاطر محدود شدن خطوط قطار در آن مدت دچار مشکل شدند و راه آهن آلمان طبیعتا ضرر زیادی کرد... اما ارزش جان انسانها ظاهرا بیشتر از خسارت ناشی از این تست بود...

ایران از سال ۱۹۷۹ براساس قوانین تحریم هوایی از سوی ایالات متحده، نمی ‌تواند هواپیماهایی را که بیش از ۱۰درصد قطعات آن را آمریکا تولید کرده است خریداری کند. مقامات هواپیمایی ایران از مدت‌ها پیش به خریداری هواپیماهای روسی روی آورده‌اند. پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ بیش از هزار و ۵۰۰ صد نفر در سوانح هوایی ایران کشته شده‌اند.

هواپیماهای ایرباس ۱۰۰٪ توسط اروپا تولید می شود و شامل تحریم آمریکا نمی شوند. ایران هم که ظاهرا کشور فقیری نیست. سوال اینجاست که چرا اینهمه هواپیمای روسی لعنتی؟!‌ چرا کسی پاسخگو نیست؟!‌ اینها مشکلات تحریم نیست ... اینها مشکلات بی لیاقتی دولتمردان ماست. یکی پس از دیگری. یکی بدتر از دیگری.

چرا چنین دولتی ولو در روز آخر کار به خاطر بی کفایتی استیضاح نمی شود؟!!!!‌


7:40 PM نوشا   -  

 

مهمان عرب

برای شرکت مهمان آمده. دو تا آقا و یک خانم از یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس. آمده اند محصولات شرکت را ببینند و با شرکت از نزدیک آشنا بشوند. در واقع کارشون مستقیم با من ربطی پیدا نمی کنه. اما برای شام می روم که دخترک تنها نباشد. رئیس تذکر می ده به فلانی بگید خیلی بحث سیاسی نکنه. می دونم منظورش چیه. منظورش اینه که مثلا بحث بحرین یا خلیج فارس یا عرب یا بحثهای از این قبیل را سعی کنی اصولا پیش نیاد که بخواد بحث بشه.

دخترک قیافه کاملا عربی داره. چشمهای بزرگ و ابروهای پرپشت تمیز کرده و محجب هم هست ولی خیلی خوش سلیقه در انتخاب رنگ مانتو و روسری. خیلی هم خوش اخلاق و زبله... مدرک از انگلیس داره و حالا برگشته توی کشور خودش یک پست مهم داره و به نظر آدم موفقی میاد. آقاهه مثل اکثرمردهای عرب سیاه چرده و ته ریش مرتب و ادعا کرده که ۱۷ تا ماشین داره و اینجا همش دنبال لوازم یدکی ماشین هاش می گرده. یک آقای دیگه هم هست که در واقع رابط بین شرکت ما و اونها هست که اونهم عرب هست ولی ساکن آلمان.

طبق قرار ساعت ۸ می ریم هتل دنبالشون که طبق خلق و خوی شرقیشون نیم ساعتی ما رو معطل می کنند و از ۸ و نیم گذشته لک و لک سر و کله شان پیدا می شه. اون آقای رابط که یک کمی زودتر رسیده به ما می گه خوب باید بدونید که اینها به اینجور زندگی عادت ندارند. اینها معمولا ۱۰ صبح می رن سر کار و ساعت ۲ هم تعطیله. می گم نمی شه منم استخدام کنن؟!‌ فکر کن با یک لیسانس...

به محض اینکه می رسند شروع می کنند به گپ زدن بین خودشون. اونقدر گرم بحث بین خودشون هستن که اصولا کـس دیگه ای مجال حرف زدن پیدا نمی کنه. یک جوری بحثشون می رسه به شبکه الجـزیره. یکی شون می گه این شبکه اولین شبکه عرب زبانی بود که به طور مستقل و بدون وابستگی جناحی شروع به کار خبررسانی کرد. دخترک هم با یک ذوق و شوقی تعریف می کنه و می گه آره خوب همش از بی بی سی عربی شروع شد. بعد که اونها توی عربستان مشکل پیدا کردند خیلی هاشون رفتند توی شبکه الجـزیره و ... بهشون می گم ما الـجزیره را بیشتر به پخش فیلم های بن لـادن و القـاعده و ... می شناسیم. دخترک می خنده. ظاهرا بین عرب جماعت این شبکه اسم و رسم دیگه ای داره. ظاهرا واقعا یکی از شبکه های معتبر خبریشون هست که تصادفا اخبار از ما بهترون را هم پخش می کنه.

بعد از مدتی گپ زدن یکی شون می پرسه که من از کجا می یام. می گم از ایران. سرش را تکون می ده و می گه می دونم که اینو نباید بگم چون نمی خوام حالت را بد کنم اما من واقعا از اتفاقاتی که این روزها در ایران می افته ناراحتم و خیلی نگران هستم. می گه که بطور دقیق تمام اخبار ایران را پی گیری می کنه و بعد بحث انقـلاب ایران شروع می شه. برام خیلی جالبه که در حرفهاشون از کلمه revolution استفاده می کنند که به معنای انقـلاب هست و نه اعتراض به رای یا اعتراض به رئیس جمهور. و نه اینکه فکر کنید انقـلاب ۵۷ را می گن... نه!‌ همین انتخابات خودمون را منظورشونه.

هر کدام یک نظری دارند. یکی می گه ایران به شـاه احتیاج داره. ایرانیها خیلی باهوش و مستقل هستند. این مـلاها نمی گذارند ایرانیها پیشرفت کنند. یکی نقد رفسنـجانی می کنه. اون یکی نقد منتـظری می کنه و من توی کف مونده ام که اینها چقدر در جریان آخرین اخبار هستند.
یکی شون یک حرف جالبی می زنه. می گه در ایران اگه دمـوکراسی واقعی بود موسـوی حتی یک دونه رای هم نمی آورد.

یکی که ظاهرا مسئول فروش در خاور میانه هست کلی برای سیتا و یکی دوتا آلمانی دیگه تعریف می کنه که ایران چقدر در منطقه خاورمیانه کشور بزرگ و مهمیه. اینکه توی یکی از نشست های چند سال پیش به این نتیجه رسیده اند که بانک ملی ایران بزرگترین بانک منطقه هست (از لحاظ تعدد شعبه ها). بعد هم از احـمدی نـژاد می ناله. می گه در زمان احمـدی نـژاد هیچ معامله ای با ایران نمی شه برقرار کرد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد از یک ماه و نیم دیشب تنها شبی بود که پای اینترنت ننشستم. یعنی خیلی با خودم مبارزه کردم که اصولا کامپیوتر را روشن نکنم... تا اینجاش خوب بود. مشکل از اونجایی شروع شد که ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شدم با یک عالمه مقاله و نوشته و اخبار در کله ام که شاید همه را به خواب دیده بودم. بعد از یک ساعت مبارزه از جا بلند می شم و میام می نشینم سر کامپیوتر... اعـتیاد بد دردیه ها!

6:04 AM نوشا   -  

 

7/20/2009



ماشين پلـيس كه ايستاد مطمئن شدم كارم «تمام» شده و ديگر گير افتادم! آن هم درست به هنگام شركت در برنامه زنده تلويزيوني v o a ! و با خودم گفتم:چه شود؟!

جمعه شب در حالي در برنامه «تفسيرخبر» با صـداي آمـريكا مصـاحبه مي كردم كه در كنار خياباني در يكي از شهرهاي استان اصفهان ايستاده بودم. لابد صداي ماشينهاي عبوري را در خلال برنامه شينده ايد! كار بسيار خطرناكي بود، اما براي اينكه منزلي كه گرفته ايم در يك روستاي خلوت و محروم و «بي آنتن!» است، مكالمه ام قبل از برنامه بارها قطع مي شد.

وقتي قرار بود درباره «جسارت تازه! لحن احمدي نژاد با قدرتهاي غربي» صحبت كنم، يك ماشين پليس آگاهي آمد و كنارم ايستاد و وراندازم كرد. ساعت نزديك يك بامداد بود و آنها به من شك كرده بودند. تقريبا" مطمئن شدم ممكن است گير بيفتم. اما براي مصاحبه، بعد از آقايان سـازگارا و حسامي، حالا نوبت به من رسيده بود. از پياده رو فاصله گرفتم و صحبتم را با سر و دست تكان دادن شروع كردم ولي لحنم آرام بود. قضيه سر و دست تكان دادنم را مي گويم. درباره جسارت گفتم:«اين جسارت احمـدي نژاد، گستاخي و دست و پا زدن است نه از روي قدرت و اقتدار؛ بلكه از روي ترس و وحشتي است كه مقامات نظام پيدا كرده اند و هر روز براي مردم و جهانيان شاخ و شانه مي كشند.»

...

جمله ام را تمام كرده بودم. ديدم ماشين پليس آگاهي هنوز ايستاده! بالاخره يك گروهبان از ماشين پياده شد و به طرفم آمد. شك آنها بيجا نبود. ساعت 12 و نيم نصفه شب، در يك شهر خلوت، كسي كنار خيابان داشت با موبايل حرف مي زد، آن هم حدود نيم ساعتي شده بود كه آنجا توقف كرده بودم تا «آنتن دهي» خط قوي باشد و مكالمه و مصاحبه ام مثل هفته قبل قطع و وصل نشود. تا ديدم دارد مي آيد، رفتم داخل تنها مغازه اي كه در آن ساعت باز بود؛ يك ساندويچ فروشي. مأمور هم پشت سرم آمد داخل و تظاهر كرد با خوردني ها وَر مي رود ولي خيلي «تابلو» مرا زير نظر داشت.
...
سـازگـارا داشت حرف ميزد و لازم بود من در گوشي تلفنم «دري وري» بگويم تا آن مأمور بشنود! به ساندويچ فروشي گفتم:«قربان پيتزا داريد؟» گفت نه فقط همين ساندويچها رو داريم كه ليستش رو نوشتيم! مأمور داشت بيخودي با چيپس و پفكها ور ميرفت و مرا مي پائيد. دعاي «وجعلنا» را خواندم تا خداوند باز هم آن حجاب نامرئي را ميان من و مأموران و سگان نايب امام زمان(!) قرار بدهد و آن مأمور برود. در تلفن با اعتراض و كلافگي به «همسر خيالي!» خود در آن طرف خط گفتم:«خب عزيزم! بخد اينجام پيتزا نداره!... اينقده اذيتم نكن خانم! بخدا از دستت به كوه و بيابون ميزنم ها! آخه اين وقت شب هوس پيتزا كردنه؟» بعد به ساندويچ فروش گفتم:« آقا دو تا همبرگر بذار، بالاخره خانم به همبرگر رضايت دادند!» زيرچشمي مأمور را ديد مي زدم. اينها را كه شنيد، ظاهرا" خيالش راحت شد و لبخندي زد و نفس راحتي كشيد و رفت بيرون...
تکه ای از نوشته اخیر بابک داد هست که آخر شبی منو به حد نهایت تحت تاثیر قرار داد. اگر فرصت کردید کل نوشته را بخوانید.

11:08 PM نوشا   -  

 

7/17/2009

حزب الله

امروز از همکار لبنانی ام می پرسم ببینم چیزی به گوشش رسیده که حزب الله الان در تهران هست و مشغول تادیب مردم ایران؟ یک جور بدجنسانه ای می خنده. می گه جدی می گی؟‌ اگه اینجوری باشه که خیلی جالبه ... می گه می دونی که حزب الله میاد ایران دوره های آموزشی می بینه و برمی گرده. حالا کار روزگار اینه که ایران بیاد حزب الله را بر علیه مردم خودش رو کنه.

11:25 PM نوشا   -  

 






نینوچکا صبورترین دوست من در تمام روزهای خوش خلقی و بد خلقی است. امان از وقتیکه او هم حالش گرفته باشه...

آدرس
خانه
تماس
فید خوان


این ها سایتهایی هستند که معمولا مرتب بهشون سر می زنم... بعضی هاشون را واقعا دوست دارم و هر بار روحم تازه می شه از خوندن نوشته های جدیدشون... بعضی ها هم کلا طاقت فرساست خوندن نوشته هاشون اما باید!!.




آرشیو
January 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009