6/30/2009



نتیجه انتخابات هم تایید شد. از امروز دوره جدیدی در زندگی همه ما ایرانیها آغاز می شه. چیزی که مشخصه اینکه از امروز کارهای زیادی هست که باید انجام بدیم. چیزی که مشخصه اینکه راه بسیار سخت و بسیار دور و درازی در پیش رو هست.

منهم مثل شما گیج. منهم مثل شما هنوز نمی دانم. منهم مثل شما هرلحظه زندگی ام پای اخبار و یا در بین ایرانیهای بهت زده دیگرمی گذرد. راه سختی در پیشه. باید با هم بمونیم. این شعر برشت شاید بهترین مرهم امروز باشه...

در ستایش آموختن

ياد بگير، ساده‌ترين چيزها را!
برای آنان که بخواهند ياد بگيرند،
هرگز دير نيست.
الفبا را ياد بگير! کافی نيست؛ اما
آن را ياد بگير! مگذار دل‌سردت کنند!
دست به کار شو! تو همه چيز را بايد بدانی.
تو بايد رهبری را به دست‌گيری.

ای آن‌که در تبعيدی، ياد بگير!
ای آن‌که در زندانی، ياد بگير!
ای زنی که در خانه نشسته‌یی، ياد بگير!
ای انسان شصت ساله، ياد بگير!
تو بايد رهبری را به دست‌گيری.

ای آن‌که بی‌خانمانی، در پی درس و مدرسه‌ باش!
ای ان‌که از سرما می‌لرزی، چيزی بياموز!
ای آن‌که گرسنگی می‌کشی، کتابی به‌دست‌گير! اين، خود سلاحی‌ست.
تو بايد رهبری را به‌دست‌گيری.

ای آن‌که از سرما می‌لرزی، چيزی بياموز!
ای آن‌که گرسنگی می‌کشی، کتابی به‌دست گير! اين، خود سلاحی ست.
تو بايد رهبری را به‌دست‌گيری.

ای دوست، از پرسيدن شرم مکن!
مگذار که با زور، پذيرنده‌ات کنند.
خود به دنبالش بگرد!
آن‌چه را که خود نياموخته‌یی
انگار کن که نمی‌دانی.
صورتحسابت را خودت جمع بزن!
اين تويی که بايد بپردازی‌اش.
روی هر رقمی انگشت بگذار
و بپرس: اين، برای چيست؟
تو بايد رهبری را به‌دست‌گيری.

برتولت برشت

متاسفانه متن آلمانی شعر را پیدا نکردم. اگر داشتید برایم بفرستید.

9:57 AM نوشا   -  

 

6/21/2009



به حد مرگ غمگین. به حد مرگ عصبانی. به حد مرگ نگران. مستاصل و پریشان...

شاید اینها تمام کلماتی باشه که روز و شب من و همه شما را در روزها و شبهای اخیر توصیف می کنه.


ولگرد
شتابان نزديک و به همان سرعت دور مي‌شود
گزمه‌ها قِدّيسان‌اند
گزمه‌ها قِدّيسان‌اند
گزمه‌ها قِدّيسان‌اند
گزمه‌ها قِدّـ
قطع با صدای گلوله
سکوت ِ ممتد.
طبل و سنج ِ عزاداران از خيلي دور.
صدای قدم‌های عزاداران که به‌آهسته‌گي در حرکت‌اند، در زمينه‌ی خطبه‌ی
ِمداح.
صدای سنج و طبل گه‌گاه بسيار ضعيف شنيده مي‌شود.


دشنه در دیس ... شاملو




مـناظـره کـروبی و مـوسـوی را یادتون هست؟‌به عنوان حرف آخر که کـروبی از مـیرحسـین پرسید حالا که پاپیش گذاشته ای تا آخرش هستی یا نه؟ و همونموقع کی فکر این روزها را می کرد؟!

5:32 PM نوشا   -  

 

6/14/2009



لطفا اگه ایران هستید و دسترسی به سایتهای خـبری ندارید و دسترسی به ضـد فـیلتر ندارید برام آفلاین بگذارید یا میل بزنید تا براتون ایمیل بزنم.

دوستان خارج از کشور لطفا اخبار را به دوستانتون ایمیل کنید. اکثر شبـکه های خـبری در ایران بسته شده اند.

9:29 AM نوشا   -  

 

6/13/2009



و به این می گن جنایت سازمان یافته...

2:18 PM نوشا   -  

 

6/10/2009

انتخابات ۳

در جواب به افسون و هوتن در مورد پست انتخابات و اهمیت انتخابات برای ایرانی داخل کشور یا خارج کشور باید بگم فکر می کنم تا وقتی که ما خودمون را ایرانی می دونم و حتی وقتی که دیگه خودمون را دیگه ایرانی نمی دونیم اتفاقاتی که در ایران می گذره و از جمله انتخاب ریاست جمهوری روی زندگی همه ما تغییر مستقیم و یا غیر مستقیم داره. حتی برای تصمیم برگشتن یا برنگشتن و برای تصمیم کار در ایران ... طبیعیه که توی ایران که باشی زندگی روزمره ات کاملا تحت تاثیر قرار می گیره و اینجا هم به نحو دیگه ای هر روز درگیرش هستی. هر کدوم از ما خارج از کشوری ها خانواده و کلی دلبستگی درایران داره و برچسب هویتش را هم هر روز به دوش می کشه.

حالا این که هیچی اینجا یکی دو تا دوست لبنانی من هم چند روزه که شروع کردن به ناخن جویدن که نکنه حالا که توی لبنان پارلمان آزادی خواه روی کار اومده توی ایران دوباره احـمدی نژاد رئیس جمهور بشه و تمام امیدهای ما را برای صلح بر باد بده. خلاصه باید اینو هم بدونیم که خلقی از جمله لبنانی و فلسطینی منتظر همین نتیجه انتخاب بین بد و بدتر ما هستند و برای اونها شاید هم حتی بیشتر از ما هم سرنوشت ساز باشه. اینه که هر جور که هست باید رای بدیم...

2:43 PM نوشا   -  

 

6/09/2009

انتخابات ۲

این به نظرم یکی از بهترین کلیپهای انتخاباتی بود... شما دست به کار شوید منهم بعد از سر کار باید به چند نفر تلفن بزنم ارشادشون کنم.


11:33 AM نوشا   -  

 

6/08/2009

انتخابات

وقتی که اینطرف آب هستید و دلتون مثل سیر و سرکه جوش انتخابات را می زنه و روزی ۱۰۰ بار با خودتون می گید کاش الان ایران بودم... کاش می دیدم اوضاع احوال انتخاباتی چطوریه. اونوقت وسط کار و پروژه و اینها به خودت می گی بابا بی خیال کار. بی خیال مرخصی... یکهو ۱ هفته مرخصی می گیری و پا می شی می ری ایران.
غر و لندهای بقیه را هم کاری نداری که ای بابا یک هفته که کمه و به هیچی نمی خوره و چرا وقت نمی کنی دیدن این بری و دیدن اون بری و ...

خوبیش همینه که یک هفته ایرانی. دیروز که برگشتم تا حالا هنوز توی تبم. الان دو ساعته که نشستم سر میز کارم و نمی تونم هیچ جوری حواسم را جمع کارم کنم... یعنی اصلا نمی خوام شروع کنم. توی فکر ملتی هستم که تا ۴ و ۵ صبح توی خیابونها هستن و برای کاندیدای محبوبشون تبلیغ می کنند. توی فکر مناظره ها و حال و هوای انتخابات و ... همش به خوندن نقدها و اخبار دارم می گذرونم.

فکر می کنم شور و حال انتخاباتی اونقدر زیاده که آدم لازم نیست نگران باشه که این بار کسی رای نده. منهم دیروز با چند نفری قرار گذاشتم که جمعه بریم Bonn رای بدیم.

برام جالبه که می بینم همین انتخاب بین بد و بدتر هم کلی غنیمته. همین که تفاوت بین بد و بدتر تفاوت زمین تا آسمونه. اینکه خوشحالم که همین انتخاب بین ۴ نفر را داری که بتونی انجام بدی. فرض کنید که قانون انتخابات ایران هم مثل سوریه بود. یعنی ریاست جمهوری مادام العمر بود و هر 7 سال یک بار موقع انتخابات فقط یک کاندید وجود داشت که باید بهش رای می دادی و تازه یک مامور هم کنترل می کرد که حتما به همون یک نفر رای بدی.

اینه که فکر می کنم همین یک کوچولو دموکراسی را باید استفاده کنیم و از اینکه اوضاع بدتر از بدتر بشه جلوگیری کنیم.


--------------------------------------------------------

باید به این نوشته کاوه هم لینک بدهم.

10:53 AM نوشا   -  

 

5/24/2009

وقت شناسی

یکی از تفاوتهای بسیار بزرگ بین ایرانیها و آلمانی ها وقت شناسی شون هست. حالا این که آلمانیها وقت شناس هستند که چیز جدیدی نیست که من براتون تعریف کنم و شما تعجب کنید که ... اما اینکه حسشون نسبت به یک قرار چطوریه به نظر من هم بعد از اینهمه مدت جالب میاد.

چند روز پیش جلسه ساکنین ساختمان بود. سیتا از من پرسید که دوست دارم منهم توی جلسه شرکت کنم یا نه و منهم گفتم چرا که نه. جلسه ساعت ۶ شروع می شد و من حساب کردم که اگر ساعت ۵ و ۵۰ دقیقه از شرکت بریم به موقع می رسیم. و راستش را بخواهید به عنوان یک ایرانی کلی هم مفتخر بودم که دارم جوری برنامه ریزی می کنم که به موقع برسم.

ساعت ۵ و ربع سیتا آمد و گفت آماده باش که باید ۵ و نیم بزنیم بیرون... من با تعجب که چرا اینقدر زود؟‌تا اونجا که ۱۰ دقیقه بیشتر راه نیست...

مثل ۱۰۰۰ بار دیگه بهم یادآوری کرد که وقت شناس اون کـسیه که ۱۰ دقیقه قبل از قرار اونجا باشه و نه سر موقع...

منهم مطیع گفتم چشم... همونطور که فکر می کردم زود رسیده بودیم ولی برام جالب بود که اولین نفر نبودیم.

یک کمی قدم زدیم و وقت کشی کردیم و برگشتیم توی سالن. سالن تقریبا پر شده بود. برگزار کنندگان جلسه هم برگه های مختلف توزیع می کردند... از تعرفه جدید آب و گاز تا صورتحساب سوخت سال گذشته و ...

در سالن هم کم کم بسته شد اما نه کامل بسته. جوری که لاش باز بمونه که اگر کسی اومد ببینه که کسی اینجا نشسته.

من کم کم حوصله ام سررفته بود که چرا شروع نمی کنند... کم کم جای نشستن هم نبود و توی حضور و غیابشون هم تقریبا همه حاضر بودند (در واقع همه بغیر از خانم کپلی که ۱۰ دقیقه بعد نفس زنان از راه رسید) خلاصه... شروع کردم به غر و لند که چرا شروع نمی کنند پس... سیتا با اشاره پرسید که موبایلم را خاموش کرده ام یا نه (چیزی که همیشه فراموش می کنم) موبایلم را در آوردم که بی صداش کنم... نگاه کردم روی صفحه اش و دیدم هنوز ۲ دقیقه مونده به ۶.

برای من بی نهایت جالب بود که واقعا همه قبل از ۶ اونجا بودند و اینکه جلسه دقیقا سر ساعت ۶ شروع شد.

بعد از جلسه به سیتا گفتم توی ایران معمولا اگر جلسه ساعت ۶ باشه همه تازه ساعت ۶ از خونه راه می افتند و اگر زرنگ باشند ۶ و ۱۰ دقیقه سرقرار هستند.

4:25 PM نوشا   -  

 

5/15/2009

دوراندیشی

مدتیه که به این فکر می کنم که چه چیزهایی هستند که توی فرهنگ مردم ایران می شه عوض کرد که در واقع چیزهای کوچکی هستند ولی توی سطح زندگی تاثیر خیلی بزرگی دارن. دارم سعی می کنم به این تفکرات قالب بدم. طبیعتا بیشتر این تفکرات نتیجه مقایسه فرهنگ یا عادتهای ایرانی هست با فرهنگ و عادات آلمانی... یعنی دو تا فرهنگی که بیشتر از همه باهاشون از نزدیک در تماس بوده ام.


یکی از تفاوتهای بزرگ فرهنگی ایران و آلمان در مقابله با حوادث و اتفاقات هست.
خلقیات یک آلمانی اینجوری هست که همیشه سعی می کنه احتمال خطای هر موقعیتی را به حداقل برسونه.
یک نمونه اش بیمه هست. شما شاید توی هیچ جامعه دیگه ای نبینید که جوان ۲۵-۲۶ ساله نگران این باشه که حقوق بازنشستگی اش چقدره واینکه چه بیمه ای داشته باشه که این حقوق را بیشتر کنه. یا ۱۰۰۰ مدل بیمه ای که توی آلمان وجود داره و هر آلمانی ای دست کم ۱۰-۲۰ بیمه مختلف داره. بیمه بازنشستگی، بیمه درمان، بیمه بیکاری، بیمه عمر، بیمه خسارت، بیمه از کار افتادگی، بیمه آنش سوزی و...

یادم میاد به چند سال پیش توی ایران که پدر یکی از همکارهام تصادف کرد و نخاعش آسیب دید. یادمه که پدرش زمین گیر شد و مدت زیادی دوران خیلی سختی برای خانوادشون بود. یادم میاد که تعریف می کرد که مامانش که یک زن معمولی خانه داره بر حسب تصادف دوستی داشته که بهش پیشنهاد داده بود که از خرجی ماهانه خانه مقداریش را بده بیمه بازنشستگی. می گفت اگر این بیمه نبود و من هم سر کار نبودم،پدر من هم که بیمه نیست و الان خانواده ما کامل زیر صفر بود.

فکر می کنید این کار نشدنی ای هست که به زنان خانه دار یاد بدیم که برای خودشون بیمه بازنشستگی رد کنند؟‌ بحثم الان زنانی نیست که ۱۲ تا بچه دارند و شوهرشون توی زندانه و ۱۰۰۰ تا بدبختی دارند... منظورم زنان معمولی خانه دار هست که شوهرشون کار آزاد داره و در آمد متعادلی داره. زنانی که به طور معمول از شوهرشون خرجی می گیرند و با این خرجی ۱۰۰۰ تا چیز چرند می خرند. النگو و مخده و روبالشی و ...

یا ایده جالتر اینکه به جای اینکه اینهمه ماهانه صدقه و خیرات بدیم بیاییم و برای یکی دو نفر بیمه بازنشستگی رد کنیم که حداقل از یک سنی به بعد محتاج این و اون نباشند. یعنی این که ماهانه ۵۰-۶۰ هزار تومان بدی برای کسی نون و گوشت بخری هم کار خوبیه اما خوب بیمه یک کار اصولی تری هست.

نظر شماها چیه؟‌

9:29 AM نوشا   -  

 

5/06/2009

بی کـسی

یکی از بدیهای غربت بی کـسی هست. اینکه کلی فک و فامیل و دوست و رفیق دور و برت نیست. حالا اگه مثل من هم یک لا قبا پاشده باشید آمده باشید بلاد غربت که دیگه بدتر. یعنی اینکه هیچ فک و فامیل و دوست و آشنایی هم اینطرف نداشته باشی...

حالا یک موقع مثل من شانس بیاری یکی از بچه هایی که از قدیم ندیم ها سلام علیکی داشتیم توی یک مدرسه بودیم و توی یکی دانشگاه و یک شهر و دیار را اینجا پیدا می کنی یا بهتر بگیم اون تو رو پیدا می کنه که خوب بهت می گن خوش شانس. همین که کـسی باشه که آدم عصری... شبی... وقتی دلش می خواد با کـسی گپ بزنه بهش زنگ بزنه و باهاش گپ بزنه... یا اینکه بهش بگه من آخر هفته دارم می رم خرید. اگه وقت داری توی هم بیا. با هم یک شهر دیگه که به هر دومون نزدیکه قرار می گذاریم و هر کدوم یک عالمه تو راهیم تا برسیم اما باز هم همین دیدن و گپ زدن خوبه. حرفای خاله زنکی، حرفهای جدی، حرفهای غیر جدی، پشت سر مرد جـماعت، پشت سر اصفهانی ها، پشت سرآلـمانی ها، خـارجی ها،‌ داخلی ها صفحه گذاشتن روحیه آدم را کلی عوض می کنه.

هر از گاهی شب عید یا شب یلدا یا موقع تولدی چیزی که باشه کسی هست که باهاش برنامه بگذاری دور هم باشیم...

حالا اگه مثل این حاج خانم دوست من شانس بیاری توی یک مملکت دیگه بهت بورس دکترا می دن و می ری از یک غربت به غربت دیگه. از یک مملکت غریب به یک مملکت غریب دیگه.

خلاصه اون یکی که می ره این یکیه که می مونه و با خودش می گه... هممم... دوباره تنها ... سعی می کنی که پوست کلفت بمونی.

12:55 PM نوشا   -  

 

4/21/2009



امروز از راه رسیده و نرسیده همکار عراقی می پرسه ببینم نظر شما ایرانی ها در مورد احـمدی نژاد چیه؟ می دونم که اشاره اش به حرفهای دیشب در کنـگره ضد نـژاد پـرستی هست. ظاهرا که عرب جماعت خیلی کف کرده از سخنان دیشب اوشون. بهش می گم به نظر من استثنائن حرفهای دیشب احـمدی نـژاد به نظرم مهمل نیومد اما چیزی که هست شاید باید کـس دیگه ای این حرفها رو بزنه تا مضحک نباشه. کسی که توی کشور خودش حقوق انسانی مفهوم چندانی نداره یک جورهایی مضحک به نظر میاد که اینقدر حرص حقوق دیگران را بخوره.

می پرسه توی ایران حقوق سنی ها چطوره... اجازه دارن مثلا برای خودشون مسجد داشته باشند یا نماز بخونن؟ می گم خوب اون آره. می گم وضعیت اقلیت ها توی ایران خیلی بد نیست... مثل اقلیت مسیحی یا یهودی.... چشمهاش گرد می شه... می پرسه شما توی ایران مسیحی هم دارید؟‌می گم خوب آره... می گه یهودی هم دارید؟‌می گم آره می گه بابا ایران خیلی دموکراسیه... یعنی نسبت به کشورهای عرب که حساب کنی واقعا دموکراسیه. می گه اونموقع ها زمان صدام مثلا شیعه ها هیچ حق و حقوقی نداشتند. مسجد اگر می ساختند روی سرشون خراب می کرد. یادم میاد که در زمان احـمدی نـژاد هم برای اولین بار مسجد سـنی ها در ایران خراب شد... می گم دموکراسی تعریف دیگه ای داره... شاید ایران نسبت به کشورهای عرب دموکرات به حساب بیاد اما معنیش این نیست که ایران دموکراسیه...

و از اونجا بحث انتخـابات شروع می شه. طرف هم ناراحته که چرا خـاتمی کاندید نشده یادم به دوتا نوشته آخر دکتر شیرزاد می افته و می یام که بهشون لینک بدم: عسل و خربزه و پست آخرش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چیز دیگه ای که می خواستم اینجا بنویسم و در واقع کم کم فراموش کرده بودم و افسون عزیزم یادآوری اینکه چطور می تونید اطلاعات فیس بوک تون را از جستجوی گوگل و سایر موتورهای جستجو حذف کنید:
  • Login to your Facebook account
  • Hit Privacy
  • Hit Search
  • Now deselect the following statement: “Create a public search listing for me and submit it for search engine indexing.”
  • Hit Save
لطفا اگر فیس بوک دارید حتما اینکار رو بکنید وگرنه هر کسی می تونه با گوگل کردن شما شبکه دوستانتون رو هم پیدا کنه و از اونجایی که این اطلاعات اطلاعات شخصی هستن حتما باید از دید دیگران پنهان بمونن.

10:01 AM نوشا   -  

 

4/08/2009



یک حس خوب...

چند روز پیش...

از خواب بیدار می شم... دوش می گیرم. آماده می شم که برم سر کار. به گلها آب می دم. به ماهی ها غذا می دم و بعدش یادم میاد که یک کار خیلی خوب هست که باید انجامش بدم... دیروز تصادفا توی شهر جایی دیده ام که پیاز گل زنبق می فروشند و خریده ام. پیازهای گل زنبق را می کارم توی باغچه روی بالکن و از خودم می پرسم چند روز طول می کشه تا در بیان. شاید این لذتش هم بیشتر از سبزه کاشتن باشه. از ذوق اینکه هر روز صبح از ذوق گلهای زنبق از خواب بیدار می شم ذوق می کنم.

امروز آخرین روز تعطیلات ۴ روزه عید پاکه. حالا اینش به تنهایی چیز جالبی نیست. چیزی که جالبه اینه که شنبه شب گذشته توی اکثر شهرهای آلمان می تونستید صحنه هایی را تجربه کنید که معمولا آدم فقط فکر می کنه که در ایران در ۴شنبه سوری اتفاق می افته. در این روز هم دقیقا مثل ۴شنبه سوری مردم آتش آخر سال را روشن می کنند و با آتش زدن چوبهای کهنه آغاز بهار را جشن می گیرند.

چیزی که خیلی جالبه تقارن زمانی کریسمس و شب یلدا و تقارن عید پاک و نوروز هست که گرچه ۱۰۰٪ منطبق نیستند اما واقعا تفاوتشون چند روز بیشتر نیست و این نشون می ده که همه این اعیاد در واقع ریشه در طبیعت داشته اند.

10:47 AM نوشا   -  

 

3/22/2009




اینم از ۵ سین امسال من با دسته گل رنگ و وارنگ سیتا. سبزه و سمنو و سنجد هر سه تمام شده بود و من به این نتیجه رسیدم که هر چند که ۵ سین ۷ سین نمی شه اما بهتر از هیچی که هست.

سال جدید را به همتون تبریک می گم و آرزوی روزهای خیلی خیلی خوب در سال ۸۸ براتون دارم.

5:27 PM نوشا   -  

 

3/13/2009



سیتا مشغول روزنامه خوندن... سرش را بلند می کنه یک چیزی می پرسه. من تنها چیزی که به گوشم میاد اینکه پس امسال از پرس (presse) خبری نیست؟ ... می گم کدوم پرس؟ چی پرس شده؟ چی اومده توی پرسه؟ (presse به آلمانی به معنی مطبوعات هست)

می پرسه می گه امسال دیگه kresse درست نمی کنی؟ ... می پرسم کرس دیگه چیه؟ می گه همون که هر سال قبل از نوروز خیس می کنی تا موقع سال تحویل سبز شده باشه... امسال یادت رفته؟!!!!‌

و من جیغم در میاد که واقعا امسال یادم رفته و سیتا طبیعتا غرق افتخار می شه که چیز به این مهمی را یادش بوده. حالا خودمونیم به عنوان یک مرد اینکه چنین چیزی را به یاد بیاره واقعا باید بهش مدال داد نه؟

2:26 PM نوشا   -  

 

3/06/2009



قسمت اول

امروز بعد از یک روز بی نهایت پرکار کاری و ملاقات یک دوست بعد از ساعت کار به خونه میام و با لذت به برنامه ۲-۳ روز آینده ام فکر می کنم. که فردا بروم نمایشگاه سبیت و دو روز آخر هفته را مهمانی و شکم چرانی پیش مامان سیتا.
شروع می کنم کم کم به وسایلم را آماده کردن که فردا صبح قبل از رفتن فقط همه چیز را بریزم توی ساک دستی ام و بروم. حتی یادم می مونه که بسته گز و سوهان که مامان اینها فرستاده اند برای مامان سیتا را از گنجه خوراکیها در بیارم و بگذارم روی بقیه وسایل....

دوربین و شارژر موبایل و کتاب و ... همه چیز. یعنی حتی به این فکر می کنم که کارت قطار جدیدم را هم یک هفته پیش گذاشته ام توی کیف پولم که فراموشش نکنم و دردسر بشه. کم کم خودم کف می کنم از اینکه چقدر همه چیز مرتتبه. از اینکه چقدر خوبه که همه چیز مرتتبه...

بعدش با خودم فکر می کنم برای اینکه حسابی آلمانی رفتار کرده باشم بلیط قطارم را هم همین امشب اینترنتی بخرم که فردا فقط شیک از خونه برم تا ایستگاه قطار و سوار بشم و ...

قسمت دوم
حالا دقیقا همین لحظه نقطه عطف ماجراست...

مشکلی پیش اومده و اینکه کیف پولم ناپدید شده. بگرد و بگرد و بگرد. ساعت ۹و نیم شب... به این فکر می کنم که کارت قطار و کارت دانشجویی (که هنوز ۲-۳ هفته دیگه باهاش می شه سوار اتوبوس و مترو شد) و کردیت کارت و کارت بانک و پول و کارت ورزش و خلاصه دار و ندارم از دست رفته. و از همه بدتر قید مسافرت فردا را هم باید بزنم.

فکر و فکر و فکر... به نتیجه قطعی می رسم که کیف پولم را توی اتوبوس ساعت ۸ و ۴ دقیقه به سمت خونه جا گذاشته ام. پای پیاده راه می افتم می روم آخر خط به این امید که یک راننده اتوبوس اونجا باشه و بتونه راهنماییم کنه یا از مرکز بپرسه که شاید کسی کیف پول را تحویل داده باشه.

مثل توی فیلم های درام مثل دمب اسب از آسمون بارون میاد.

خانم راننده اتوبوس از مرکز می پرسه و اونها جواب می دن که خبری نیست. بهم یک تلفن می ده و می گه که امشب تا قبل از ۱۲ شب می تونم به این تلفن زنگ بزنم. چون ۱۲ شب تمام اتوبوسهای این خط اونجا جمع می شوند.

قسمت سوم
پای پیاده بر می گردم خونه. زنگ می زنم به تلفنی که خانم راننده داده. می گم که ساعت ۸ و ۴ دقیقه توی اتوبوس خط شماره فلان کیف پولم گم شده. طرف یک چیزی می گه که من نمی فهمم. آخرش می فهمم که داره یک آدرس را توضیح می ده. می پرسم ببخشید چی گفتید؟ می گه گفتم همین چند دقیقه پیش آورده اند تحویل داده اند. می تونید بیایید بگیرید...

و من طبیعتا بال در می آورم. باید با همان خط اتوبوس کذایی بروم تا اون یکی انتهای خط. مشکل کوچکتر اینجاست که پول بلیط خریدن هم ندارم. این طرف و اون طرف خرده سنت هایی که پیدا می کنم را جمع می زنم ... به ۲ونیم یورو که رسید می زنم بیرون.

ساعت شده ۱۱ و اتوبوس خط کذایی میاد و ۲۰ دقیقه طول می کشه تا به انتهای خط برسیم. انتهای خط یک جورایی ترسناکه. تاریک و یک عالمه اتوبوس و یک ساختمان گنده گه باید از جلوی کلش رد بشی تا به اونجایی برسی که راننده اتوبوس خط بهت آدرس داده. با خودت فکر می کنی آدم باید نصفه شبی جگر شیر داشته باشه این دور و برها پرسه بزنه . خلاصه کیف پولت را می گیری و از آقاهه تشکر می کنی و بر می گردی...

بر می گردی توی ایستگاه اتوبوس و تازه توی کیف پولت را نگاه می کنی... تمام کارتها سر جاشون هستند. حتی برای اولین بار متوجه می شی که به جای یکی، دو تا کارت ورزش داری!!!‌ اما ۱۰۰ یورو که تازه از بانک گرفته بودی طبیعتا توی کیف نیستند. با اینحال خوشحالی که کارتها را داری و از شر ۱۰۰ جا سر زدن و کارت باطل کردن و کارت جدید تقاضا کردن و ... راحتی.

قسمت چهارم
تو همین فکر ها هستی که می بینی انگار اتوبوس باید خیلی وقت پیش می اومد و نیومد. روی برنامه اتوبوس دقیق تر نگاه می کنی می بینی نوشته ساعت ۲۳ و ۳۷. بالای ۳۷ نوشته B و پائینش نوشته D. ‌ B مشکلی نیست... اما D اون پایین پایین نوشته که یعنی فقط جمعه شب ها و شبهای روزهای تعطیل سرویس داره. و اینجوری می شه که نصفه شبی می مونی توی گل و با خودت فکر می کنی توی این خراب شده آخر دنیا که تاکسی هم رد نمی شه.

قسمت آخر
چند دقیقه توی منگی می مونی و توی فکری که چکار کنی چکار نکنی که یک صدای آشنا به گوشت می رسه... به خودت می گی هر چی نباشه اینجا آلمانه دیگه!!! و اون صدا صدای یک تراموای شهری یا بقول آلمانیا اشتراسن بان هست که نصفه شبی فرشته نجاتت می شه و تو رو تا ایستگاه مرکزی می بره. اونجا دوباره از دستگاه پول می گیری و می شینی توی یک تاکسی و کمی از ۱۲ گذشته دوباره توی خونه هستی.

12:17 AM نوشا   -  

 

2/22/2009



یک ساعت تمام می نشینم به نگاه کردن عکسهای امین نظری و آرش عاشورنیا... به نظر من کارهاشون محشره... یعنی هر عکس برای خودش دنیایی داره.

..................................................................................................................

دیروز بعد از مدتها می خواستم skype کنم. دقیقا یادم نبود که اصولا عضو بوده ام یا نه... گفتم امتحان می کنم. اول از همه با اسم کوچکم امتحان کردم و یک پسورد ابلهانه را تستی زدم که ببینم اصولا می گه این کاربر وجود داره یا نه... در کمال تعجب دیدم که وارد شد و لیستی از آدمهایی که دوستان من نبودند باز شد. من با دهان باز جلوی لیستی نشسته بودم که مال من نبود و با خودم فکر می کردم که این آدم که چنین پسورد احمقانه ای انتخاب کرده حقشه که بزنم پسوردش را عوض کنم... ولی این بار را رحم کردم.

حالا شما که اینجا را می خوانید خدا وکیلی اینقدر پسوردهای ابتدایی انتخاب نکنید. اصولا پسوردهای ساده که کلماتی هستند که در یک دیکشنری معمولی پیدا می شن را می شه ظرف ایکی ثانیه هک کرد و الان که من اینجا نشسته و شما اونجا ۱۰۰۰ تا برنامه هست که اینکار رو به سادگی آب خوردن انجام می ده.

قوانینی که برای انتخاب یک پسورد مطمئن باید رعایت کنید را اینجا لیست می کنم باشد که مایه عبرت شود:
  • پسوردهای کوتاهتر از ۸ کاراکتر را در زمان محدود می شود هک کرد. بنابراین سعی کنید پسورد شما حداقل ۸ کاراکتر باشد.
  • پسوردهایی شامل یک کلمه یا دو کلمه ساده باشند به سادگی هک می شوند.
  • سعی کنید پسورد شما حتما حاوی یکی دو عدد و یک کاراکتر ویژه مثل $ % & # باشد.
  • سعی کنید در پسوردتان حتما یکی دوحرف را به صورت کپیتال بنویسید. مثلا niN9@chka یک پسورد نینوچکایی مطمئن هست.
  • و از همه مهمتر اینکه یک پسورد آبکی که انتخاب می کنید روی تمام اکانت هاتون نگذارید. واقعا سعی کنید حداقل پسورد سیستم تون با پسورد بانکتون یکی نباشه.
  • از اونجایی که شما هم مثل من کم کم پا به سن می گذارید و این پسوردهای سخت را نمی تونید حفظ کنید از یک password manager استفاده کنید. (تحت لینوکس wallet و تحت ویندوز password safe یا password memory یا هر چیز دیگه ای که سراغ دارید. )

خوبی استفاده از یک password manager اینه که تمام این پسوردهای عجیب و غریب را می تونید توش ذخیره کنید و با هر بار login فقط پسورد مخصوص password manager را وارد می کنید.

10:13 PM نوشا   -  

 

2/17/2009

روزنامه خوانیهای سیتا

سیتا نشسته به روزنامه خواندن... ٬تسایت٬ یکی از بهترین هفته نامه های آلمانی زبان هست.
بلند می گه اینجا یک مقاله هست در مورد آقای چاتمی. اصلاحش می کنم و با تشدید روی ٬خ٬ می گم خـاتمی. نگاه می کنم روی صفحه ای که می خونه. یک عکس بزرگ از آقای خـاتمی هست با تیتر بزرگ ٬مرد خوب تهران٬.

چند وقت پیش ... یک مقاله دیگر...

روشو به من می کنه و می پرسه تو حجـاریان را می شناسی ؟ می گم آره... توضیح می دم که چند سال پیش تـرور شد و مدتی در کما بود اما به طرز عجیبی جان بدر برد. سیتا می گه آره اینجا هم نوشته... اما در عین حال هم نوشته که پایه گذار سـازمان اطـلاعات ایران بعد از انقـلاب بوده. می گم آره خوب ولی در ایران امروز هم در واقع فقط کسانی اجازه فعالیت دارند که از اول با رژیـم بوده اند و یک جوری به قول خودمان سـابقه انقـلابی دارند …

مدتی می گذره و سیتا دوباره می پرسه تو فیلم مارمولک را دیدی؟‌ ( سعی می کنه مارمولک را که با حروف لاتین نوشته شده تلفظ کنه ) با خنده می گم آره... سرم را می برم روی روزنامه و عکس کمال تبریزی را که می بینم می فهمم که مصاحبه ای هم با کمال تبریزی هست... نصف صفحه یک عکس خیلی بزرگ از آیـت الـلـه خـمینی هست و تیتر مقاله هم نوه ناخلف هست... با خودم فکر می کنم که دوباره چه موضوعی پیش اومده در مورد نوه آقا؟ از سیتا می پرسم اینها چه ربطی داره به نوه خـمینی؟ سیتا خنده اش می گیره و می گه نه... نوه اینجا به معنی نسل بعدی انقلاب هست. مقاله در موردکسانی هست که در زمان انـقلاب نقش مثبتی داشتند و بعدها به منتقدان نظام تبدیل شدند. از جمله حجـاریان، معصـومه ابتـکار که در زمان گروگـانگیری آمـریکایی ها به عنوان مصـاحبه گر با اونها در تماس بوده یا کمال تبریزی و... از سیتا خواهش می کنم که بعد از خواندن مقاله را به من بده تا نگاهی بهش بیندازم.

به نظر من خیلی واقع بینانه نوشته شده و دید نسبتا خوبی به کسی می ده که این دوران را از نزدیک تجربه نکرده. روزشمار انقلاب هم ضمیمه مقاله است که به نظر من اونهم خیلی مختصر مفید و خوب نوشته شده...

5:53 PM نوشا   -  

 

2/09/2009



آقای سوریه ای شرکت ما به تازگی دوباره پدر شده. ازش می پرسم که خانواده ها حتما دلشون پر می کشه برای دیدن نوه جدیدشون. می گه برای پدر و مادر خانمش دعوت نامه فرستاده. اما مشکلی که هست اینه که پدر خانمش توی عـربسـتان سـعودی کار می کنه و اونجا خارجی هایی که کار می کنند هر کدام زیر نظر یک کفیـل هستند که باید امضا کنه که این طرف اجازه داره مثلا بره آلمان نوه اش را ببینه یا نه.
حالا از بد شانسی اینها کفیـل پدر خانمش دو سه ماهه که فوت کرده و باید صبر کرد تا پسرهاش کارها را بین خودشون تقسیم کنند و یکی شان این قضیه را به عهده بگیره!‌
با خودم فکر می کنم این سـعودی ها هم یک جوری هنوز توی دنیای خودشون زندگی می کنندها! همه جای دنیا اینجور کارها را سفارت انجام می ده. اما این ها هنوز درگیر کفیل و کفالت هستند.

..........................................................................................................................................

٬عقاید یک دلقک٬ را به آلمانی دست گرفته ام. ۳ سال پیش مامان سیتا کتاب را بهم هدیه داد و من یکی دو بار دست گرفتم که بخونمش اما هر بار حس کردم که زبانم اونقدر خوب نیست که بتونم روان بخونمش. این بار حس کردم روان تر می تونم بخونم. خودم به خودم حسودیم می شه که می تونم کتاب هاینریش بل را به زبان اصلی بخونم

..........................................................................................................................................

فردا روز خوبیه. بعد از مدتهای مدید یک روز مرخصی دارم. جبران اینکه هفته گذشته شنبه آخر هفته را تا ساعت ۱۱ شب سر کار بودیم اجازه داریم که یک روز را به جاش تپر کنیم. ۱۰۰۰ تا کار ردیف کرده ام برای همین ۱ روز. سینما رفتن و آرایشگاه رفتن و قرار ملاقات با دوست و رفیق و پست کردن چیزهایی که ۱۰۰ ساله می خوام پست کنم و ...

12:39 AM نوشا   -  

 

2/02/2009



هفته گذشته هفته پرکاری بود. هم تحویل یک پروژه بزرگ بود که حتی شنبه تعطیل را هم تا ۱۱ شب سر کار بودیم و هم دو تا ملاقات کاری بود که باید براشون کلی چیز آماده می کردم و از همه وحشتناکتر که تا جمعه می باید مدارکم را برای تقاضای بورس می فرستادم که خیلی کار وحشتناکیه. یعنی باید اول رزومه می نوشتم که این چیزیه که من در تمام عمرم ازش متنفر بودم... بعد باید یک فرم ۸ صفحه ای پر می کردم. از این ۸ صفحه همه چیزش مرتب بود به غیر از ۴ تا پاراگراف که باید می نوشتم. اولیش اینکه انگیزه شما از اینکه می خواهید چنین غلطی بکنید چی بوده. دوم اینکه در چه زمینه هایی تا بحال تحقیق کرده اید بعدش موضوع تزتون چی بوده و آخرینش هم اینکه چه کارهای عملی ای در راستای این پروژه انجام داده اید.

چیزی که هست نوشتن همین ۴ تا پاراگراف پوست من را کند. اینکه می شینی جلوی برگه سفید و به این فکر می کنی که چرا می خواهی دکترا بخونی... یعنی یک چیزی که در اون لحظه به نظرت یکی از بدیهی ترین بدیهیات حساب میاد را باید یک جوری بنویسی که بتونه یک نفر آلمانی که در مقام تصمیم گیری در مورد بورس تو هست را متقاعد کنه. بدتر از همه اینکه نمی دونی که طرف چی دوست داره که ببینه و بخونه. یعنی مثلا نمی تونی که نصف پاراگراف را با سلام و درود به روح شهـیدان و غیره پر کنی که!‌ باید یک جوری نشون بدی که تو آدمش هستی که چنین باری را بلند کنی. بعدش باید استدلال کنی که چرا می خوای این رشته را ادامه بدی و نه هر رشته دیگه ای... و اینجا هم نمی تونی مثلا بنویسی که من از بچگی دوست داشتم اینکاره بشم.

بعد از ۲-۳ روز که هیچ چیزی نتونستم بنویسم به استادم میل زدم که آقا خداوکیلی یک کمکی به من بکن. این استاده هم که کلا از اون دسته استادهایی هست که برای دانشجوها خیلی مایه می گذاره یک ساعت بهم وقت داد.
از یک ساعت نیم ساعتش را نشسته بودم اونجا سرم را گرفته بودم توی دستم که چی بنویسم. توی این نیم ساعت استادم یک توصیه نامه بلند بالا نوشت و مهر و موم کرد و گذاشت جلوم و من هنوز ۱ کلمه هم ننوشته بودم.

گفتم اصلا من نمی دونم از کجا شروع کنم. از جاش بلند شد... یک بسته کاغذ آورد گذاشت جلوی من گفت بیا ۵ دقیقه وقت داری. ۵ دقیقه کلماتی را که به ذهنت می یاد در مورد چیزهایی که توی ۶ ماه گذشته یاد گرفتی را بنویس.... می دونید جالبیش چی بود؟‌ این که کلمه اول نسبتا خیلی سریع به ذهنم رسید و بعد کلمه دوم و همین جوری پشت سر هم ۱۵- ۱۶ تا کلمه اومد که برای هر کدوم می شد یک کتاب نوشت.

ظرف کمتر از ۵ دقیقه یکهو از وضعیتی که داری با یک ذهن کاملا خالی کلنجار می ری به وضعیتی رسیدم که نمی دونستم اینهمه چیز را چطوری توی یک پاراگراف جا بدم. این برام خیلی تجربه جالبی بود. یعنی با خودم فکر کردم دفعه دیگه سر چنین مسایلی می دونم که از کجا باید شروع کنم و اینکه چطوری از حالت بلاتکلیفی در بیام.

خوب حالا باید منتطر موند و دید که نتیجه بورس چی می شه. از کل کسانی که تقاضا داده اند اول ۶۰ نفر و بعد ۲۴ نفر و در نهایت ۱۲ نفر انتخاب می شوند. یعنی دو مرحله مصاحبه هم داره که باید ازش جون سالم بدر برد. بعدش هم من برای نصف یک بورس تقاضا دادم که بتونم نصف دیگه اش را کار کنم و باید دید که همه اینها با هم جور در میاد یا نه. در واقع اگر که جور بشه پوستم کنده است.

10:52 PM نوشا   -  

 

1/24/2009



ایمیل میاد از کتابفروشی ایرانی شهر ما که مجله فیلم این ماهتون و دو تا کتابی که سفارش داده بودید اومده... پاک یادم رفته بود که یک موقعی دو تا کتاب اسم برده بودم که اگه تونستند برام تهیه کنند. می رم که تحویل بگیرم. هر موقع که می رم اونجا نیم ساعتی هم می ایستم به گپ زدن. زن و شوهر ایرانی که بیست و چند سالی هست که اینجا هستند و ...

یکی از کتابهایی که آمده ٬کافه پیانو٬ هست. سه چهار روزی که گذشته هر روزش را به پر پر بودم که وقتی جور کنم و. بخوانمش. هر روز ۱۰ - ۲۰ صفحه ای خواندم... با اینکه در تب و تاب خوندن کتاب بودم همش یک جوری دلم گرفته بود برای لحظه ای مثل الان که کتاب تمام شده و نمی شه لحظه ها را باهاش کش داد... خیلی وقت بود که کتابی به این جذابیت نخوانده بودم. در واقع بزرگترین نقطه قوت کتاب هم شیوایی نثر کتاب هست و فرهاد جعفری به نظر من به طرز باور نکردنی ای از تمام علامتهای ویرگول گذاری استفاده می کنه و اونها رو جوری به کار می بنده که طولانی ترین جملات را به سادگی بشه خوند... به نظر من لذت خواندنش را نباید از دست داد.

آقای فروشنده کتابفروشی ایرانی می گه کتاب را که خوندید چند نکته هست که دوست دارم در موردش باهاتون بحث کنم. می گه چند نسخه از کتاب را سفارش داده بود و خودش و خانمش کتاب را خوانده اند و دلشون می خواد با کسی که تا همین تازگیها توی ایران زندگی می کرده حرف بزنند. می دونم که بیست و پنج شش ساله که از ایران آمده اند و برنگشته اند. تا حالا نپرسیده ام که چرا برنگشته اند اما می دونم که اگر که می تونستند حتما اینکار را کرده بوده اند...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هفته گذشته ایمیلی از استادم آمده که در واقع یکی دو ماه پیش انتظارش را داشتم. یعنی با خودم فکر کرده بودم با اینهمه رضایتی که از من داشت برای تز فوق حتما یک بورس برام جور می کنه که بشم دانشجوی دکتراش. حالا که کارم را شروع کرده ام و کارهای ویزا و دنگ و فنگ های اداره کار و غیره تمام شده یک ایمیل آمده که اگه هنوز هم پا کار هستی می شه یک کاریش کرد...

و من یک هفته است که مونده ام توی حل معمای قدیمی علم بهتر است یا ثروت؟! در واقع مساله اینه که اگه کار را ول کنی و بشی دانشجوی دکترا ۳ سال سابقه کار را از دست می دی و اگر بچسبی به کار و دکترا را بی خیال بشی موقعیتی را از دست می دی که شاید دیگه به این سادگیها توی عمرت پیش نیاد...

راه سومی که هست اینه که به جای ۴۰ ساعت در هفته چند ساعت کمتر کار کنی و به جاش دکترا بخونی که اینهم به این معنی می شه که باید در سه تا پنج سال آینده دوباره قید آخر هفته بی دغدغه را بزنی. خلاصه من موندم و نینوچکا و تصمیم گیری ...

10:14 PM نوشا   -  

 

1/19/2009



کم کم دارم به خودم شک می کنم که نکنه بچه ام زاغ بشه... قضیه از اونجا شروع شد که گلمریم توی وبلاگش در مورد هنر آشپزیش و آش شله قلمکار نوشته بود... الان که مصدع اوقاتتون می شم فکرمی کنم دو سه هفته شاید هم بیشتر ازش بگذره... اما اینهمه وقت طول کشید تا همه مواد را جور کردم و در نهایت دیروز یک دیگ گنده آش شله قلمکار بار گذاشتم.

الان هم که مهشید در مورد سنبوسه نوشته در به در دارم دنبال دستور پخت سنبوسه می گردم.

روزهای بی درسی و بی دانشگاهی روزهای خوبی هستند. کار زیاد و خسته کننده است. شب که می آیی خونه نای هیچ کاری نداری. اما چیزی که ارزشش را داره اینه که آخر هفته ها دیگه عذاب وجدان نداری. همش فکر نمی کنی که وای باید اینکار رو می کردم نکردم. باید برای فلان درس فلان تمرین را حل می کردم...

دارم ماه عسل آفتابی را می خونم. مجموعه داستان کوتاه هست از نویسندگان مختلف به ترجمه سیمین دانشور. بعد از مدتها از یک ترجمه خوب و روان لذت می برم.

11:59 PM نوشا   -  

 

1/11/2009



نامه آمده از اداره گمرک که یک بسته براتون اومده بیایید تحویل بگیرید. می دونم که مامان اینها قرار بوده چند تا بسته گز بفرستند. حتما نتونسته اند زیر دستگاه شناسایی کنند که محتوای بسته چی بوده. یاد برگشتن از ایران می افتم. توی فرودگاه امـام آخرین بازرسی ها طرف می گه ساک دستیتون را باز کنید. باز می کنم... یکراست می ره سراغ پلاستیک لواشک و درش می یاره ببینه توش چیه. من خنده ام می گیره از اینکه مستقیم می ره سراغ لواشک... کمی با طعنه کمی با تعجب می گم دستگاهتون لواشک هم نشون می ده... پسرک سرباز جوان خجالتی ای هست... با شرمندگی می گه لواشک را مثل تـریاک نشون می ده!!!‌

حالا اینجا می رم بسته را تحویل بگیرم. دیروز که قصد کردم که برم که یک عالمه برف اومده بود و هیچ مترویی اونطرفها نمی رفت. امروز توی ۱۳- درجه شال و کلاه کردم و رفتم. جعبه را باز کردم. توش چند تا جعبه گز و چند تا کارت پستال... یکی از گز ها را هم باز می کنم که طرف ببینه توش شیرینی هست و نه چیز دیگه... تعارف می کنم که برداره... با خنده می گه نه ممنون.


توی بسته یک تقویم ۸۸ فال حافظ هم هست. موقع برگشتن توی مترو شروع می کنم به ورق زدن... توی ذهنم و توی تقویم دنبال مناسبتهایی مثل روز مادر یا معلم و غیره می گردم. یکهو شک می کنم که امسال روز مادر را تبریک گفتم یا فراموش کردم... یک کم پریشون می شم. بعد یادم میاد که چرا اتفاقا تبریک گفتم... چون زنگ زدم که با مامان حرف بزنم که خونه نبود. بعد زنگ زدم به موبایل بابا اما اونهم پیش مامان نبود... کلی خوشحال شد که یکهویی زنگ زدم. بهش گفتم که می خواستم در واقع روز مادر را به مامان تبریک بگم... گفت آهان خونه خاله اینا هستند. اگه خواستی اونجا زنگ بزن. زنگ می زنم و کلی به خودم افتخار می کنم که چنین مناسبتی را از دست نداده ام.
چند روز بعد از روز کذایی مادر با خودم فکر می کردم که در واقع توی همین روزها باید تولد بابا می بود. دوباره تقویم شمسی را می گذارم جلوم و نگاه می کنم... می بینم که یک هفته از روز تولدش گذشته. آه از نهادم بلند می شه. بعدش دوباره روی تقویم نگاه می کنم می بینم که تولد بابا و روز مادر هر دوشون یک روز بودند و در واقع اون روز که به بابا زنگ زدم و گفتم که می خواستم روز مادر را تبریک بگم تولد خودش بوده!!!‌ اونقدر احساس حماقت کردم که اون سرش ناپیدا. برای برادرم که تعریف می کنم یک ساعت تمام غش غش می خنده.

5:57 PM نوشا   -  

 

1/05/2009



سفر خوب بود. یک هفته تمام به تنبلی و مجله فیلم خوندن و روزنامه خوندن و فیلم و سریال دیدن و ایزابل آلنده خوانی گذشت هر چند که نمی دانم چرا ایزابل آلنده هم اون ایزابل آلنده قدیمی نیست... بعدا در موردش شاید بنویسم. گروه همراه یک گروه آلمانی بودند که همش در حال بازی بودند. پوکر و پلی استیشن و هزارتا بازی … آلمانی ها کلا خیلی اهل بازی هستند. از پیر تا جوون دور هم جمع می شن و بازی می کنند. من تنها بازی دسته جمعی ای که توی ایران می شناختم از زمان جنگ روپولی بود. اما الان ۱۰۰۰ تا بازی مختلف هست که هر کدوم ۱۰۰۰ تا قاعده و قانون داره و سه ربع تمام طول می کشه تا یک نفر کل بازی را برات توضیح بده. من این بار ترجیح دادم که به جای بازی کتاب بخونم که البته کتاب خوندن هم برای آلمان جماعت چیز غریبه ای نیست.

یک نصفه روز هم قسمت شد که بریم کپنهاگ. با وجود اینکه که از کریسمس گذشته بود اما کپنهاگ هنوز یک جوری حال و هوای کریسمسی داشت با اون لامپها و درختهای کاج و ملت در حال خرید. البته از شیرینی دانمارکی (گل محمدی) هیچ جا خبری نبود... دانمارکیها ظاهرا آدمهای خیلی اهل مدی هستند... حداقل این چیزی هست که کتاب راهنمای دانمارک به عنوان مشخصه اونها ذکر می کنه. توی این سرما دخترهای زیادی را می بینی با چکمه بلند و جوراب شلواری نازک و دامن خیلی کوتاه که من حتی از نگاه کردن بهشون یخ می زدم. آرایش صورت هم در بینشون زیاد دیده می شه... چیزی که حداقل توی آلمان خیلی رایج نیست.
یکی از دوستان سیتا که مدتیه در دانمارک مشغول به کار شده هم همراهمون بود. ازش می پرسیم که نظرش راجع به دخترای دانمارکی چیه... فکر می کنیم که حتما خیلی توی کفه... اما طرف می گه که نمی تونه تصور کنه که با یک دختر دانمارکی دوست بشه. به نظرش زیادی به ظاهرشون اهمیت می دن و می گه خوشش نمیاد از زنهایی که صورتشون را نقاشی می کنند.
از حرفهاش یاد دوست دختر سابقش می افتم. دختر‌ِ بور با مزه ای بود اما هر بار که من می دیدمش باید با خودم می جنگیدم که بهش رژ لب تعارف نکنم از بسکه لبهاش بی رنگ بود... توی آلمان اصولا خیلی آرایش صورت رایج نیست. چیزی که خیلی رایجه رنگ مو هست و مانیکور. یعنی کسی که می خواد بره برای یک عروسی خودش را خیلی خوشگل کنه می ره ناخنهاشو مانیکور می کنه و می ره آرایشگاه رنگ موی جدید می زنه. اما اگه فکر کردید که مثل ما ایرانیها ۶۰۰ ساعت قبلش برن برای مو درست کردن یا آرایش صورت و اینها کاملا در اشتباهید. البته چیز جالبتری که هست اینکه هر چه که مسن تر می شوند بیشتر شروع می کنند به آرایش کردن... همممم … یا شاید هم اینطوری باشه که نسل قدیمشون بیشتر اهل آرایش بودند.

این را باید اون اولها هم برای مامان خانمم توضیح می دادم. هر بار که عکس می فرستادم بعدش تذکر می اومد که مامان جون یک کمی به خودت برس جلو این خارجیا... دفعه پیش که خودش اینجا بود دید که من وقتی می گفتم اینجا کسی آرایش نمی کنه نمی خواستم سرش را گول بمالم.

9:04 PM نوشا   -  

 

12/26/2008



امسال پنجمین کریسمسی هست که من آلمان هستم و کم کم داره می ره تازگیش رو برام از دست بده... در واقع سال اول که فقط توی خوابگاه به درس خوندن طی شد. از اونجا که کریسمس در واقع یک جشن خانوادگی هست آدمهایی مثل من که یک لا قبا اومده اند خارجه این موقعها یک جور حس و حال ننه من غریبم بهشون دست می ده... البته این حس به من یکی که دست نمی ده... اما به بعضی ها شاید ... سالهای بعدش را ولی با خانواده سیتا جشن گرفته ام و مثل همیشه همش به این فکر می کنی که چقدر حیف که نمی تونی با همه خانواده و دوستانت تمام این تجربیات را تقسیم کنی.

در پنجمین کریسمس در غربت برای اولین بار کلی مهمون داری کردم اونهم از نوع مهمون خارجکی که به حمدالله تعالی روی همه شان اساسی کم شد... حالا یک هفته می ریم مسافرت که سال تحویل میلادی را دانمارک باشیم و من همین جوری شونصد تا کتاب و فیلم بار کرده ام که اونجا بزنم به رگ. کلیه سریالهای مربوط به برره و پاورچین و باغ مظفر و ... هم روی سیستمم ریخته ام که حسابی برای سال آینده دوپینگ کنم.

7:15 PM نوشا   -  

 

12/15/2008



بادبادک باز را اگر خوانده اید فیلمش را هم ببینید. به نظر من فیلم خوب از آب در آمده... یعنی به عنوان مکمل کتاب خوبه. هر چند که بعضی نکات هستند که توی کتاب مطرح می شن و توی فیلم حرفی ازشون نیست. مثل حکومت ظاهر شـاه یا کشـتار صدها هزار نفر هـزاره ای به دست طالبان. یا این مساله که جنگ هزاره ها و طالبان در واقع مشکل بین شیعه و سنی بود و هست... اما از این نکات که بگذریم در کل، فیلم خوب از آب در آمده.

A migthy heart را هم دیدم. وقتی که می دونی که فیلم یک داستان واقعی یک ژورنـالیست هست که در پاکـستان ربوده می شه در حالیکه همسرش بارداره و ماجراها را توی فیلم دنبال می کنی فیلم یک جور دیگه ای اثر می کنه. مخصوصا که فیلم یک جور عجیبی رئال هست... با خودم به تمام ژورنـالیستهای ایـرانی فکر می کنم که توی زندان هستن... به سیتا می گم ایـران قضیه را جور دیگه ای حل می کنه. ژورنـالیست خارجی راه نمی ده توی کشور که اینجوری دردسر ساز نشه. ژورنـالیست ایرانی هم که کک دنیا نمی گزه هر بلایی که به سرش بیاد. مگر اینکه مثل زهـرا کاظـمی پاس کانـادایی داشته باشه...

12:22 AM نوشا   -  

 






نینوچکا صبورترین دوست من در تمام روزهای خوش خلقی و بد خلقی است. امان از وقتیکه او هم حالش گرفته باشه...

آدرس
خانه
خانه دوم
تماس

سایتهای مرجع
مرکز آمار ایران
فرهنگستان زبان و ادب فارسی

سایتهای خبری و انتخاباتی
بالاترین
ستاد من
کلمه
قلم نیوز


این ها سایتهایی هستند که معمولا مرتب بهشون سر می زنم... بعضی هاشون را واقعا دوست دارم و هر بار روحم تازه می شه از خوندن نوشته های جدیدشون... بعضی ها هم کلا طاقت فرساست خوندن نوشته هاشون اما باید!!.




آرشیو
January 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009