مربای هویج و عرصات
از دیروز مرخصی هستم. از خواب بیدار شدم. یک راست رفتم توی آشپزخانه سراغ قابلمه مربای هویج که دیشب درست کرده بودم. به نظر خودم که محشر از آب در آمده. اینجا مربای هویج اصلا نمی شناسن.
می رم به سمت بالکن. به بیرون نگاه می کنم و فکر می کنم که تا چند روز دیگه برای دومین بار امسال زنبق ها در میان. نمی دونم سال پیش هم زنبق ها دو بار گل دادن یا فقط یک بار.
بعد با خنده ای در مغز فکر می کنم این فکرها واقعا توی ذهن کسی می گذره که فردا داره عروسی می کنه؟
خلاصه ماجرا از این قراره که بعد از این که حدود ۸ ماه طول کشید تا مدارک لازم برای ازدواج کامل بشه و بعد از این که مامان بابای من ویزا نگرفتن و بعد از اینکه مشخص شد که اجازه ازدواج فقط ۶ ماه مهلت داره به فکر پلان ب افتادیم. پلان ب این بود که یک جایی خارج از آلمان ازدواج کنیم که خانواده من هم بتونن بدون محدودیت ویزا سفر کنن. از اونجایی که یکی از معدود کشورهایی که بین ایران و آلمان قرار داره و ایرانی ها و آلمانی ها به سادگی می تونن بهش سفر کنن ترکیه هست، ما تشریفات رسمی ازدواج را در اینجا انجام می دهیم و با پدر مادرهامون و خواهر برادرهامون در ترکیه جشن می گیریم.
اینه که یک جورایی همه چیز ریلکس تر هم پیش می ره. و اینه که آدم می تونه یک روز قبل از عروسی هم مربای هویج درست کنه و به زنبق های روی بالکن فکر کنه.
پس نوشت: مامان بابای سیتا اینجا هستند. حدود ۲۰۰ کیلومتری اینجا زندگی می کنند و برای مراسم آمده اند. من توی آشپزخانه مشغول لازانیا درست کردن هستم. سیتا از مامان باباش می پرسه نوشیدنی چی می خورن. مامانش می گه آب. سیتا میاد توی آشپزخونه و یکهو صدای شکستنی میاد. فکر می کنم مامان سیتا می خواسته لیوانی چیزی از دکور برداره و زده شکسته. پشت سرش صدای شکستنی دوم میاد و دوباره و دوباره. خنده ام می گیره. نمی فهمم چی شده. می خندم می پرسم همه چی اوکی هست؟ سیتا می ره ببینه چی شده. میاد می گه وای می دونی این صدای چی بود که شکست؟چینی های محبوبت بود. می گم چرند. می رم دنبالش و می بینم که در بالکن بازه. مامان بابای سیتا روی بالکن مشغول زمین زدن چینی هایی هستن که با خودشون آوردن.
این یک رسم قدیمی آلمانی هست که شب قبل از عروسی دوستان عروس و داماد و خانواده ها چینی های قدیمی را زمین می زنند و می شکنند که شگون بیاره.
8:30 PM نوشا
-
18 نظر