9/15/2009

۵ سال گذشت

۵ سال گذشت...
۵ سال پیش در چنین روزی اولین روزی بود که در آلمان بودم. شرح سفرم را اینجا کمی نوشته بودم . صبحانه در مهمانسرای جوانان خورده بودم و برای امتحان زبان به دانشگاه رفته بودم. ۴ ساعت امتحان زبان و گیج و منگ از خستگی سفر و بی برنامه... بدون خوابگاه. بدون دوستی آشنایی... تنها آشنای کلاس زبان اصفهانم صبح مرا تا دانشگاه رسانده که به امتحان برسم و گفته بعد از امتحانت برو توی راهرو دانشگاه اطلاعیه های خانه و خوابگاه راببین و سعی کن در یکی دو روز آینده چیزی پیدا کنی. خداحافظی کرده و رفته و من مانده ام تنهای تنها.

به چیزی که فکر نمی کنم زندگی گذشته ام هست. به ۸ سال زندگی مشترک که ۳ ماه پیش پشت سر گذاشتم. به چیزی که فکر نمی کنم زندگی آینده ام است که چطور خواهد شد. به تنها چیزی که فکر می کنم اینکه باید یک کافی نت پیدا کنم به خانواده ام بگویم که سالم رسیدم. صدای پدر و مادر و خواهر برادرهایم را بشنوم.

یادم هست که حس و حال عجیبی بود. همه جا روشن. همه جا تمیز. همه جا منظم. هوای ابری و کمی سرد.


... دفترچه یادداشت اون روزهام را پیدا کرده ام و می خوانم. جالبه... خیلی جالب:‌

تاریخ ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۴
ساعت ۴

کمتر از یک ساعت دیگه به هامبورگ می رسم. از یک ساعت پیش استرسم شروع شده. دارم از دلشوره فلج می شم. هول اینکه بارم گم بشه. هول اینکه قطار اشتباهی سوار بشم. هول اینکه موقع عوض کردن قطار اشتباه کنم... وحشتناکه. هول اینکه نتونم پول خرد کنم و تلفن بزنم حتی!‌
هواپیما بالا و پائین می ره و دلم روی هم می ریزه. بیشتر راه را از هوش رفته بودم. از خستگی.
و امتحان فردا... و رسیدن به امتحان فردا... چقدر همه چیز هولناک به نظر میاد. یک کمی هم مریض شده ام. کاملا مستعد سرما خوردن به نظر می رسم. هواپیما افتاد توی دست انداز! فعلا بروم.

ساعت ۵
هنوز ۴۰ دقیقه مانده به پیاده شدن. هه هه!‌دارم روی ابرا پرواز می کنم. اما به چه حالی!‌
حسی که دارم خیلی خفیف تر از اون زمانیه که به اشتباه ریاضی دانشگاه شیراز قبول شدم و رفتم اونجا. البته اونموقع پدرم با من بود. وقتی خداحافظی کرد و رفت حس غربت عجیبی بهم دست داد.
حالا هم دوباره رشته ریاضی!‌ این بار توی یک کشور دیگه...

دیروز توی اتوبوس موقع برگشتن از تهران حتی از شنیدن صدای مهستی هم احساساتی شده بودم!‌فکر می کردم چقدر طول می کشه تا بتونم موزیک ایرانی گوش بدم.

ساعت ۸ ایستگاه قطار هامبورگ
۷ دقیقه دیگه قطارم می رسه. از لحظه ای که رسیدم توی فرودگاه هامبورگ کل اضطرابم فرونشین شد. یک محیط خیلی خیلی شیک، آرام و مرتب. همه چیز خیلی خیلی مرتب. یک آشنا* هم دیدم که خیلی کمکم کرد. فعلا همه چیز خوبه.
* از هواپیما که پیاده می شدیم دخترکی را دیدم که به نظرم خیلی آشنا می آمد. سلام علیک کردیم. فهمیدم که هم دانشکده ای بوده ایم و او هم تقریبا شرایط مرا داشت. حسنی که داشت این بود که کسی می آمد دنبالش و آن شخص طبیعتا به من هم کمک کرد که برنامه قطارم را پیدا کنم و ببینم کدام قطار از کدام سکو و کی کدام قطار را بگیرم و ...

10:24 AM نوشا   -   0 نظر

 






نینوچکا صبورترین دوست من در تمام روزهای خوش خلقی و بد خلقی است. امان از وقتیکه او هم حالش گرفته باشه...

آدرس
خانه
تماس
فید خوان


این ها سایتهایی هستند که معمولا مرتب بهشون سر می زنم... بعضی هاشون را واقعا دوست دارم و هر بار روحم تازه می شه از خوندن نوشته های جدیدشون... بعضی ها هم کلا طاقت فرساست خوندن نوشته هاشون اما باید!!.


گلمریم
Only Some Words
آشپزخانه کوچک من
وقتی همه خواب‌ند
پیاده رو
شادی
صاب مرده
سر هرمس
یک سرخپوست خوب
گفت و چای
انجمن دفاع از حقوق کودکان
گوشه
آهو نمی شوی...
آوای زندگی
اسپریچو نوشت
بانوی گیلک
باید بنویسم
برای تو - جیران
بلوط
حقوقدان پاریسی
خیاط باشی
در قند قزل آلا
روزنگار خانم شین
زن روزهای ابری
زن زمینی
زنانه‌ها
زن‌نوشت
سه روز پیش - مرضیه رسولی
فسیل متفکر
لنگ‌دراز
لی‌لی
ماه هفت شب - بهاره رهنما
میچکا کلی
بی بی مهرو - افغان
بدون مرز
بن بست خاك و آرزو



آرشیو
January 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
May 2012
June 2012
July 2012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
March 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
April 2014
June 2014
July 2014
August 2014
October 2014
January 2015
March 2015
April 2015