جلوگیری از خطا
یک آلمانی معمولی هرگز اجازه نمی ده که غافلگیر بشه. یعنی در حالی که ما ایرانیها همش دعا دعا می کنیم که همه چیز به خیر و خوشی پیش بره آلمانیها ۱۰۰۰ ساعت برنامه ریزی می کنند و تمام حالاتی که ممکنه به نتیجه نامطلوب ختم بشه را از همون اول فیـلتر می کنند.
نمونه ساده اش: آرایـش عروس... توی ایران چند تا عروسی رفته اید که عروس از دیدن قبافه آرایش شده خودش توی آینه شوکه نشده باشه؟ (حالا شوکه از نظر مثبت یا منفی) یک آلمانی معمولی ارایشگاهی انتخاب می کنه که به نظرش خوب میاد و قبل از مراسم دو سه بار می ره تمرین که آرایشگر نشون بده که مدل موهاش چه طوری خواهد بود و آرایش صورت چطوری..
فکر می کنید چند تا آرایشگر می تونید پیدا کنید توی ایران که حاضر باشند زیر بار چنین چیزی بروند؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مثال دیگه: توی دانشگاه توی ایران من یادمه که یک واحد درسی بود به اسم ارايه مطالب علمی و فنی. هدف این درس این بود که هر دانشجو یک مطلب علمی انتخاب کنه، در موردش تحقیق کنه و یک سمینار بده. استادی که مسوول این درس بود در تمام ترم تنها کاری که کرد توزیع سرفصل ها، مشخص کردن تاریخ سمینار هر دانشجو و در انتها نمره دادن بود. تو به عنوان دانشجو خودت موظف بودی مطالب سمینارت را آماده کنی. خودت تصمیم گیرنده بودی که چی بگی و چی نگی و بعد از نیم ساعت سمینارت هم هیچ کسی جیک نمی زد. یعنی تو در نهایت نمی دونستی که کارت خوب بود بد بود مشکلش چی بود. آخر ترم هم یک نمره ای از استادت می گرفتی که نمی دونستی دقیقا کم و زیادیش مال چیه.
حالا این طرف قضیه اینجوریه: توی رشته ما حتماباید توی دانشگاه یک بار بایدیک سمینار در مورد یک موضوع علمی می دادی. کاری که می کنی اینه که می ری سراغ یک استاد. اون استاد ۴-۵ تا مطلب بهت معرفی می کنه که تو یکیش را انتخاب می کنی که تا اینجاش مثل قدیمهاست. بعدش بهت وقت می ده که مطلب را بفهمی و اسلایدهات رو آماده کنی. بعدش اسلایدهات رو ۳-۴ روز قبل یا یک هفته قبل از سمینار می بینه و نظرش را می گه که کجاها باید اصلاح بشه و چه چیزایی باید حذف بشه و چه چیزهایی اضافه. تغییرات را انجام می دی و دوباره می بری نشون می دی و دوباره نظرش را می گه و دوباره و دوباره و دوباره تا وقتی که به نظرش کار خوبی از آب در بیاد. بعد چیزی که مهم تره تمرینه. بهت می گه بشین وقت بگیر و سمینارت را جلوی من بگو! ممکن هم هست که ۳-۴ نفر از گروهش را هم دعوت کنه که بیان سمینار تو را بشنوند که هم نظرشون را بگن و هم اینکه تو خجالتت بریزه. دفعه اول تمرین خوب آدم هوله و به مطلب مسلط نیست و یک چیزی را اشتباه توضیح می ده و بیشتر از وقتش حرف می زنه یا زود تمام می کنه... ۲-۳ بار که تمرین می کنی و هر کسی که اونجا نشسته یک نظری می ده کاملا این سمینار برات جا می افته و وقتی که جلو ۵۰ نفر یا ۱۰۰ نفر یا ۱۰ نفر سمینار بدی خیلی برات فرقی نمی کنه.
این یک تفاوت خیلی بزرگ سیستم آموزشی اینجا با ایران هست که دقیقا چیزی را به تو یاد می دهند که مهمه... یعنی بعد از این سمینار کلی چیز یاد گرفتی که در حال عادی شاید سالها تجربه کسب می کردی.
جالب اینجاست که عین همین کار را هم توی محل کار انجام می دهند. مثلا امروز یکی از بچه ها که یک محصول جدید به محصولات شرکت اضافه کرده همه را به یک سمینار آزمایشی دعوت کرده بود که در اون سمینار این محصول را معرفی کنه. حدود ۲۰ نفر به سمینار گوش کردند و در آخر یک بار از اول تا آخر تمام اسلاید ها رااز اول تا آخر مرور کردند و هر کس نظری داد... نظرات مهم و نظرات جزیی... -عکس توی اسلاید شماره ۵ گویا نیست. به نظر من به جاش دو تا عکس بذار که یکیش فلان جور باشه یکیش بهمان جور -اسلاید شماره ۸ خیلی شلوغه خط ۲ را کامل حذف کن ۴ تا خط آخر را ببر توی یک اسلاید جدید -لحنت را سعی کن زنده تر نگه داری که ملت خوابشون نبره -توی اسلاید شماره ۱۰ چیزی که نوشتی تبلیغ شرکت دیگه به حساب می یاد که ما اجازه اش را نداریم حذفش کن خلاصه هر کسی چیزی می گه و این کار تکرار می شه و تکرار می شه تا این سمینار دقیقا همون نتیجه ای را بده که مورد نظره.
همونجا توی سمینار به این فکر می کنم که باید اینو توی وبلاگم بنویسم بلکه کسی این را بخونه و بره توی محیط کارش یا دانشگاهش همین را پیاده کنه.
10:46 AM نوشا
-
0 نظر
سلمونی آلمانی
بعد از مدتها هوس می کنم که بروم آرایشگاه و کمی موهایم را مرتب کنم. رنگ و هایلایت و خلاصه کلی صفا بدم. از اونجا که در این مملکت همه چیز* در ساعت ۸ شب به پایان می رسه و تمام دکانها تعطیل می شوند زنگ می زنم به آرایشگاهی که توی پاساژ شهر می شناسم که می دونم مجبوره تا ۸ شب باز باشه. برای ۵ و نیم وقت می گیرم.
با ۱۰ دقیقه تاخیر ناخواسته از سر کار راه می افتم و یک تراموا را هم از دست می دهم که در نتیجه باید ۵ دقیقه منتظر بعدی بمانم و نهایتا به جای اونکه ۵ دقیقه زودتر برسم ۱۰ دقیقه دیرتر می رسم. خانمی که باهاش تلفنی صحبت کرده بودم با شرمندگی می گه که چون ۱۰ دقیقه دیر آمده ام مشتری دیگه ای قبول کرده. از من غرغر و از او معذرت خواهی. اما در نهایت از غرولند چیزی به عمل نمی یاد. چون مشتری ای که قبول کرده ۱ ساعت کار می بره و دیگه ظاهرا به کار من نمی رسه...
به توافق می رسیم که حداقل تا اینجا آمده ام سر موهام را کوتاه کنه. می گه با کمال میل. فقط باید منتظر بمونم که کارش با اون مشتری تمام بشه. کمی توی پاساژ می گردم و پول خرج می کنم که حس بهتری پیدا کنم. وقتی برمی گردم منتظر نشسته است. به روال همیشگی آرایشگاههای اینجا اول موها را می شوره و یک ماساژ حسابی هم به کف سر می ده که آدم روحش تازه می شه. طبق معمول فراموش هم نمی کنه که بپرسه درجه حرارت آب خوبه یا نه. می نشینم روی صندلی. موها را شانه می زند و می پرسد که چه جوری کوتاه کند. می گم فقط دم موها را بزنه. می پرسه یک سانت؟
می گم یک سانت که خیلی کمه. فکر می کنم وقتی می گه یک سانت مثلا دو سانت کوتاه می کنه ... بهش می گم نه حدود ۳ سانت. با خودم فکر می کنم ۳ سانت که بگم ۵ سانت کوتاه می کنه و همونقدری هست که در نظرم هست. برای تاکید می پرسه ۳ سانت؟ می گم بله. چند دقیقه افشون موهای منو قیچی می زنه و می گه تمام شد. تشکر می کنم. موهام را خودم سشوار می کشم که مجبور نشم ۱۵ یورو اضافی برای سشوار بدم. حس می کنم که موهام اصلا کوتاهتر نشده اند و همونقدر که بوده اند مانده اند. از سر جام بلند می شم. از دیدن تکه های چیده شده موهام روی زمین خنده ام می گیره. بهش می گم فکر کنم واقعا دقیقا ۳ سانتی متر کوتاه کردین نه؟ تمام تکه هایی که روی زمین ریخته اندازه هم هستن و همه می تونم شرط ببندم که با اختلاف یکی دو میلیمتر ۳ سانت هستند.
از سوالم تعجب می کنه. من هنوز در حال خنده هستم. می گم من هنوز به عادت آرایشگرهای ایرانی هستم. اونجا هر موقع می خوام ۵-۶ سانت کوتاه بشه باید بگم ۲-۳ سانت. قیافه اش اونقدر وحشت زده می شه که من دوباره خنده ام می گیره... می گه وای خدای من چه وحشتناک.
* در اینجا به خاطر قوانین کار و ... باید تمام مغازه ها ساعت ۸ ببندند. شنبه ها اکثرا تا ۶ هستند و یکشنبه ها کلا تعطیله. البته رستوران ، کافه تریا، بستنی فروشی دیسکو و جاهای دیگر تا تقریبا دیروقت باز هستن. اما خرید یا کارهایی قبیل آرایشگاه یا وقت دکتر اصولا برای شاغلان معضل بزرگیه. مثلا دکترها اکثرا تا ساعت ۴ عصر بیشتر نیستند و روزی که وقت دکتر داری باید عملا مرخصی بگیری... صد البته رستورانها و کافه ها و جاهایی مثل دیسکو اینا تا دیروقت باز هستن.
* سلمونی هم که می گم منظورم آرایشگاه به معنی که ما توی ایران داریم نیست. چون اینجا یه چیزی دارن به اسم Friseur که می شه همون سلمونی و یک جیزی دارن به اسم cosmetic که می شه همون آرایشگاه و مخصوص آرایش صورت و ... هست. اونجوری سالن آرایش که مثلا عروس باشی و صبح بری توش هاشولی واشولی و شب در بیای تر و تمیز و مانیکور کرده و آرایش کرده و موی درست شده و ... ندارند یا به اون صورت رایج نیست. برای هر کدوم این مقاصد به مکان مربوطه مراجعه کنید...
11:03 AM نوشا
-
0 نظر
۵ سال گذشت
۵ سال گذشت... ۵ سال پیش در چنین روزی اولین روزی بود که در آلمان بودم. شرح سفرم را اینجا کمی نوشته بودم . صبحانه در مهمانسرای جوانان خورده بودم و برای امتحان زبان به دانشگاه رفته بودم. ۴ ساعت امتحان زبان و گیج و منگ از خستگی سفر و بی برنامه... بدون خوابگاه. بدون دوستی آشنایی... تنها آشنای کلاس زبان اصفهانم صبح مرا تا دانشگاه رسانده که به امتحان برسم و گفته بعد از امتحانت برو توی راهرو دانشگاه اطلاعیه های خانه و خوابگاه راببین و سعی کن در یکی دو روز آینده چیزی پیدا کنی. خداحافظی کرده و رفته و من مانده ام تنهای تنها.
به چیزی که فکر نمی کنم زندگی گذشته ام هست. به ۸ سال زندگی مشترک که ۳ ماه پیش پشت سر گذاشتم. به چیزی که فکر نمی کنم زندگی آینده ام است که چطور خواهد شد. به تنها چیزی که فکر می کنم اینکه باید یک کافی نت پیدا کنم به خانواده ام بگویم که سالم رسیدم. صدای پدر و مادر و خواهر برادرهایم را بشنوم.
یادم هست که حس و حال عجیبی بود. همه جا روشن. همه جا تمیز. همه جا منظم. هوای ابری و کمی سرد.
... دفترچه یادداشت اون روزهام را پیدا کرده ام و می خوانم. جالبه... خیلی جالب:
تاریخ ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۴ ساعت ۴
کمتر از یک ساعت دیگه به هامبورگ می رسم. از یک ساعت پیش استرسم شروع شده. دارم از دلشوره فلج می شم. هول اینکه بارم گم بشه. هول اینکه قطار اشتباهی سوار بشم. هول اینکه موقع عوض کردن قطار اشتباه کنم... وحشتناکه. هول اینکه نتونم پول خرد کنم و تلفن بزنم حتی! هواپیما بالا و پائین می ره و دلم روی هم می ریزه. بیشتر راه را از هوش رفته بودم. از خستگی. و امتحان فردا... و رسیدن به امتحان فردا... چقدر همه چیز هولناک به نظر میاد. یک کمی هم مریض شده ام. کاملا مستعد سرما خوردن به نظر می رسم. هواپیما افتاد توی دست انداز! فعلا بروم.
ساعت ۵ هنوز ۴۰ دقیقه مانده به پیاده شدن. هه هه!دارم روی ابرا پرواز می کنم. اما به چه حالی! حسی که دارم خیلی خفیف تر از اون زمانیه که به اشتباه ریاضی دانشگاه شیراز قبول شدم و رفتم اونجا. البته اونموقع پدرم با من بود. وقتی خداحافظی کرد و رفت حس غربت عجیبی بهم دست داد. حالا هم دوباره رشته ریاضی! این بار توی یک کشور دیگه...
دیروز توی اتوبوس موقع برگشتن از تهران حتی از شنیدن صدای مهستی هم احساساتی شده بودم!فکر می کردم چقدر طول می کشه تا بتونم موزیک ایرانی گوش بدم.
ساعت ۸ ایستگاه قطار هامبورگ ۷ دقیقه دیگه قطارم می رسه. از لحظه ای که رسیدم توی فرودگاه هامبورگ کل اضطرابم فرونشین شد. یک محیط خیلی خیلی شیک، آرام و مرتب. همه چیز خیلی خیلی مرتب. یک آشنا* هم دیدم که خیلی کمکم کرد. فعلا همه چیز خوبه.
* از هواپیما که پیاده می شدیم دخترکی را دیدم که به نظرم خیلی آشنا می آمد. سلام علیک کردیم. فهمیدم که هم دانشکده ای بوده ایم و او هم تقریبا شرایط مرا داشت. حسنی که داشت این بود که کسی می آمد دنبالش و آن شخص طبیعتا به من هم کمک کرد که برنامه قطارم را پیدا کنم و ببینم کدام قطار از کدام سکو و کی کدام قطار را بگیرم و ...
10:24 AM نوشا
-
0 نظر
کنسرت شجریان
شنبه شب گذشته کنسرت شجریان بود توی فیلارمونی کلن. جای همگی شماها خالی. کنسرت خوبی بود. قسمت اول دستگاه شور و چند آهنگ قدیمی. یک وقفه چند دقیقه ای و بعد دستگاه همایون و اجرای آلبوم جدید رندان مست. مجید درخشانی و مژگان شجریان در سمت چپ و راست او نشسته بودند و جمعا ۳ ساز جدید به نامهای سبو ،صراحی و کرشمه که طراحی خود استاد شجریان بود در این کنسرت به کار گرفته شده بودند.
سیتا هم بار اولی بود که کنسرت شجریان می آمد. به نظرش عجیب می اومد که شجریان نشسته می خونه. می گفت همیشه گفته می شه که بهترین حالت برای آواز خواندن در حالت ایستاده است چون ریه بیشترین حجم را پیدا می کند. من: والله تا جایی که من می دونم معمولا سبک موسیقی سنتی اینه که چهارزانو روی زمین بشینی... اما خوب چندسالیه که روی صندلی می نشینند... سیتا: به نظر من یک اشکال بزرگ اینه که نوازنده ها همش سرشون در گریبون خودشون هست و به ملت نگاه نمی کنند. من:این سبک موسیقی سنتیه بالام جان. اینها باید سر در گریبون باشن و با موزیک خودشون فقط حال کنند. سیتا: چرا هیچ کدام هیچ کلامی حرف نمی زنند. از اول شروع می کنند به زدن و خواندن و بعدش تعظیم می کنند و می روند. من: ... سیتا:... من:...
برخلاف تصور من خیلی هم آدمها سبز پوش نبودند. خود گروه شهناز هم کلی رنگ و وارنگ لباس پوشیده بودند ولی سبز نبودند.
کنسرت تمام شد و تشویق ۲۰۰۰ نفر تماشاچی سالن را برداشت و فریاد دوباره دوباره... با خوشحالی دیدیم که استاد شجریان و مجید درخشانی نگاهی به هم کردن و سر تکان دادن و دوباره برگشتن به سر جاهاشون... شروع کردند به کوک کردن سازها و من مونده بودم که چی می خوان بخونن که باید براش دستگاه عوض کنند. بعد شروع کردند به زدن یکهو اشک در چشمان من جمع شد و فریاد جمعیت به هوا رفت:
همراه شو عزیز همراه شو عزیز تنها نمان به درد کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود تنها نمان به درد همراه شو عزیز همراه شو همراه شو همراه شو عزیز همراه شو عزیز تنها نمان به درد کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود
اینجا می تونید ویدئوش را ببینید.
10:39 PM نوشا
-
0 نظر
|
|
|