بیست و پنج از سی - سریال ایرانی
هر موقع وقت پیدا کنم علاوه بر فیلم ایرانی خیلی هم سریال ایرانی می بینم. سریال پژمان را خیلی دوست داشتم و حیفم آمد که از وسطش شروع کردم. کار سروش صحت حرف نداره. سریال شاهگوش را خوابگرد توصیه کرده بود که شروع کردم. مرجانه گلچین ماه ماهه بخدا.
توی سریالها چیزهایی می بینم که یادم رفته. توی صحنه های کلانتری دیالوگهای جلوی فیلم را نمی بینم یا برام مهم نیست... مهم اون سیاهی لشکرها هستن که با هم دعوا می کنن. سر هر چیزی به هم می پرن و قیل و قال راه می اندازن. اینها را یادم رفته بود.
توی صحنه های خیابون سریال پایتخت، خود داستان برام خیلی مهم نیست، اون گوشه خیابون مامانی دست دخترش را گرفته و دارن پشت به دوربین دور می شن. دختر کاپشن پوشیده و کلاه پشمی و شال گردن.لباس زمستونی پوشیدن بچه ها توی ایران یادم رفته بود.
همه قسمت های شام ایرانی (لطفا با بفرمایید شام اشتباه گرفته نشود) را دیدم و لذت بردم. غذا پختنشون برام مهم نیست... مهم دور هم نشستن و حرف زدن ها شونه. مهم اینه که یک دفعه از یک جمله بی ربط یا یک صحنه بی خود یکهو دلم پر می کشه برای ایران. مهم اینه که این صحنه ها ایران را دوباره برام زنده می کنه.
9:56 PM نوشا
-
2 نظر