11/27/2013

بیست و چهار از سی - نسبیت پیری

توی مطب دکتر اطفال بودم. دکتر رفته بود و اسیستانش داشت جمع و جور می کرد، پرونده را می نوشت و با بچه جان بازی می کرد. این اسیستانه یک خانم بلوند میونه سالی هست. خوش برخورد و خوش اخلاقه. ولی کفر آدمو در میاره موقع شرح حال گرفتن. این دکتره باید قبلش زنگ بزنی و برای اسیستانش توضیح بدی که مشکلت چیه و اونم بر حسب اورژانسی بودن قضیه وقت می ده. خیلی وقتها همین خانمه خودش طبابت می کنه که مثلا این که شما می گید که ویروسیه و کاریش نمی شه کرد یا فلان چیزو از داروخونه بگیرید بدید خوب می شه... خلاصه جوریه که خیلی وقتها برای اینکه از سدش گذر کنم و بتونم برای دکتر وقت بگیرم باید حسابی غلو کنم.

این بار حرف به حرف شد و داشت می گفت یک موقعی بچه ها بزرگتر می شن و دیگه همه چی خیلی بهتر می شه. مثلا باهاشون می تونی بری شاپینگ. می گفت یه موقعی دیگه بچه ها نمی خوان دوچرخه سواری کنن و از چیزهای دیگه ای لذت می برن، اونوقت باهاشون می تونی بری مسافرت و خوش بگذره بهت واقعا.

می دونستم که دو تا دختر داره. توی ذهنم داشتم فکر می کردم با دخترای مثلا ۱۰- ۱۲ ساله می شه رفت شاپینگ؟

 ادامه داد که دختراش حالا ۳۵ سال و ۳۷ ساله هستن. من داشتم شاخ در می آوردم اصلا بهش نمی اومد که بچه ۳۷ ساله داشته باشه. پرسیدم که حتما خیلی زود بچه دار شده... گفت نه اتفاقا. بعدش گفت که ۶۰ سالشه. من واقعا مات مونده بودم از اینکه این زنی که اینقدر سرحال و سرزنده و خوش اندام و فیت جلوی روم وایستاده ۶۰ سالشه. گفت که همیشه کار کرده و کلا هم خیلی ورزش می کنه. دوچرخه سواری می ره و شنا و ...

اینجا اینقدر بر می خورم به آدمهایی که بالای ۶۰-۷۰ سال سن دارن و اونقدر فیت هستن که باورم نمی شه. اکثرشون ازشون که می پرسم می بینم خیلی اهل ورزش هستن. خیلی براشون مهمه که هفته ای چند بار برای سلامتی شون کاری بکنن. اکثرا دوچرخه سواری و شنا یا رقص توی برنامه هفتگی شون هست.

خیلی وقتها حتی با مامان بابای سیتا که حرف می زنم از خودم خجالت می کشم. می بینم اینها با سن و سال حدود ۷۰ سال هفته ای دو بار ورزش و رقص می رن، خیلی از مسیرها را با دوچرخه می رن، هر روز پیاده روی می رن... برای همین هم اصلا نه کمردرد و نه پادرد و نه هیچ درد و مرضی کلا ندارن اگه چشمشون نزنم.

کلا نسل مامان بزرگهای اینجا را با مامان بزرگهای خودمون که مقایسه می کنم همیشه یک علامت سوال تو ذهنم می مونه که چرا مامان بزرگ بابابزرگهای ما از نگاه ما اینقدر پیر و از کار افتاده بودن و چرا مامان بزرگ بابا بزرگهای اینجا اینقدر اکتیو هستن؟

8:58 PM نوشا   -   3 نظر

 






نینوچکا صبورترین دوست من در تمام روزهای خوش خلقی و بد خلقی است. امان از وقتیکه او هم حالش گرفته باشه...

آدرس
خانه
تماس
فید خوان


این ها سایتهایی هستند که معمولا مرتب بهشون سر می زنم... بعضی هاشون را واقعا دوست دارم و هر بار روحم تازه می شه از خوندن نوشته های جدیدشون... بعضی ها هم کلا طاقت فرساست خوندن نوشته هاشون اما باید!!.


گلمریم
Only Some Words
آشپزخانه کوچک من
وقتی همه خواب‌ند
پیاده رو
شادی
صاب مرده
سر هرمس
یک سرخپوست خوب
گفت و چای
انجمن دفاع از حقوق کودکان
گوشه
آهو نمی شوی...
آوای زندگی
اسپریچو نوشت
بانوی گیلک
باید بنویسم
برای تو - جیران
بلوط
حقوقدان پاریسی
خیاط باشی
در قند قزل آلا
روزنگار خانم شین
زن روزهای ابری
زن زمینی
زنانه‌ها
زن‌نوشت
سه روز پیش - مرضیه رسولی
فسیل متفکر
لنگ‌دراز
لی‌لی
ماه هفت شب - بهاره رهنما
میچکا کلی
بی بی مهرو - افغان
بدون مرز
بن بست خاك و آرزو



آرشیو
January 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
May 2012
June 2012
July 2012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
March 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
April 2014
June 2014
July 2014
August 2014
October 2014
January 2015
March 2015
April 2015