بیست و دو از سی - لوبیا
مامان و بابا که اینجا بودن پسرخان جان هنوز دو سه ماهش بیشتر نبود. خواب کردنش با بغل کردن و راه بردن بود. مدلش هم اینجوری بود که به قول مامان امید را از آدم نمی گرفت. همش فکر می کردی الان دیگه خوابه. چشمهاش بسته می شد، نفسش سنگین می شد، دستش آویزون می شد،... کسی که توی بغلش بود با ایما اشاره می پرسید بذارمش توی تخت؟ گروه تصمیم گیری می کرد که آره یا نه، هنوز به طرف تخت هم نرفته گریه اش دوباره به هوا می رفت. بعد شیفت عوض می کردیم. اگه بابا بود می داد به مامان، اگه مامان بود می داد به سیتا، اگه سیتا بود من می گرفتم...
یک بار همه ما نوبتی گرفته بودیم و نفری نیم ساعت سه ربعی راه برده بودیم. افاقه نکرده بود. مامان گرفت توی بغلش و یک دور زد که خوابش برد عمیق.
یکهو بابا زد زیر خنده و گفت قضیه لوبیا شد. تعریف کرد که یک روزی یک بابایی (حالا ترک یا فارس یا عرب یا عجم یا هر چی) رفته بوده رستوران. یک لوبیا ته بشقابش مونده بوده می خواسته اینو با چنگال بخوره... هی از اینور می زده نمی شده، از اونور می زده نمی شده... خلاصه کلافه که می شه گارسون را صدا می زنه. گارسونه میاد یک نگاه کجی می کنه چنگال را می گیره و خیلی ساده می زنه توی لوبیا می ده به آقا. آقاهه می گه آره جون خودت. بعد اینکه من دو ساعته مستش کردم تو فکر کردی هنر کردی شکارش کردی؟
قضیه لوبیا مایه خنده شد تمام روزهایی که مامان اینها اینجا بودن. این چند شب هم که پسرک خیلی دیر و بد می خوابه هم هر شب یاد همون می افتم. الان هم که اینها را می نویسم سیتا لوبیا را گذاشته توی تختش و نشسته پای سیستمش.
9:39 PM نوشا
-
0 نظر