11/19/2013

شانزده از سی - کلید

این روزها چیزی که به شدت بهش دقت می کنم این هست که من و کلیدم با هم یک طرف در بمونیم. از راه که میام دختره از یواش یواش پله میاد، پسره توی بغلمه، ساکهای خرید به دوشمه. ساکهای خرید را می گذارم روی زمین، کلید را در می یارم و  در را باز می کنم. یادم می مونه که کلید توی در نمونه... توی خونه پسره را می گذارم روی زمین و می رم دوباره دم در که ساک خرید را بیارم و نظارت کنم که دختره از پله نیفته یهو... مقاومت می کنم که کلید را نگذارم روی کنسول. قاعده بازی اینه که من و کلید باید تا وقتی همه توی خونه هستیم با هم باشیم.

امروز اما بالاخره اتفاق افتاد. ساعت یک و نیم بود که پسرجان خوابید. نیم ساعت وقت داشت که بخوابه و بعد باید بیدارش می کردم که بریم دنبال دخترجان. توی نیم ساعت می تونستم من هم کمی دراز بکشم یا می تونستم برم پایین توی انباری لباسهای خشک را در بیاورم از خشک کن و لباس های خیس را از ماشین لباسشویی در بیاورم بیندازم توی خشک کن و لباس جدید بریزم توی ماشین لباسشویی... آدمی که من باشم به جای نیم ساعت خوابیدن تصمیم می گیره بره سروقت لباسها.

 از آپارتمان می زنم بیرون. یادم بود که بیبی فون را ببرم که اگه پسره بیدار شد زودتر برگردم و یادم بود که چیزهایی که جاشون توی انباری هست و مدتیه این وسط هستن را با خودم ببرم و یادم بود که کلید بزرگ دسته چوبی انباری را با خودم ببرم. وقتی رسیدم پایین دم در انباری فهمیدم که چیزی که یادم رفته با خودم ببرم کلید خونه بوده. بله چشمتون روز بد نبینه که پشت در خونه گیر افتاده ام. پسره توی خونه خوابیده و دختره را باید تا نیم ساعت دیگه از مهد بردارم.

از بدبختی حتی موبایلم هم همراهم نیست. زنگ در خونه همسایه ها را می زنم... این وقت روز هم بعیده که کسی خونه باشه. از شانس خوب یکی از همسایه ها خونه هست. تلفن می کنیم به سرایدار. سرایدار خودشو می رسونه اما راه سریعی نداره برای مشکل.

یادم می یاد که سیتا می تونه برام کلید را بیاره. اما آدمی که من باشم شماره تلفن شوهرش را حفظ نیست. از آقای همسایه می پرسم که آیا اینترنت دارن... می گه که دارن. از توی سایت شرکت شماره تلفن شرکت را در میارم. تلفن می زنم که سه تا زنگ می خوره و منشی گوشی را برمی داره. خودم را معرفی می کنم و می گم که چی شده و باید زود زود با سیتا حرف بزنم هرجا که هست.

 مشکل اینجاست که کسی که اونطرف خط با من حرف می زنه منشی شرکت توی شهر ما نیست بلکه منشی شرکت در شعبه دیگری در جنوب آلمان هست. سیستم شرکت اینجوریه که هر وقت تلفن ۳ بار زنگ بخوره و کسی تلفنش را جواب نده وصل می شه به دفتر منشی ها و دفتر منشی ها هم هر کسی زودتر گوشی را برداره برداشته دیگه فرقی نمی کنه شمال یا جنوب یا غرب آلمان باشه.

القصه به این یکی دختره حالی می کنم که مشکل چیه و اون می گه که سعی می کنه یک نفر را در شعبه شهر ما پیدا کنه و با سیتا تماس بگیره... چندین دقیقه می گذره و من تماس بگیر و اون تماس بگیر و این تماس بگیر... آخر ماجرا در حالی که من هنوز دارم با تلفن آقای همسایه اینور اونور بررسی می کنم که ببینم سیتا را چطوری می تونم پیدا کنم سر و کله سیتا پیدا می شه که خودش را رسونده وقتی که ماجرا را شنیده.

فکر می کنم از فردا کلید را بیندازم گردنم مثل بچه دبستانی ها...

9:08 PM نوشا   -   6 نظر

 






نینوچکا صبورترین دوست من در تمام روزهای خوش خلقی و بد خلقی است. امان از وقتیکه او هم حالش گرفته باشه...

آدرس
خانه
تماس
فید خوان


این ها سایتهایی هستند که معمولا مرتب بهشون سر می زنم... بعضی هاشون را واقعا دوست دارم و هر بار روحم تازه می شه از خوندن نوشته های جدیدشون... بعضی ها هم کلا طاقت فرساست خوندن نوشته هاشون اما باید!!.


گلمریم
Only Some Words
آشپزخانه کوچک من
وقتی همه خواب‌ند
پیاده رو
شادی
صاب مرده
سر هرمس
یک سرخپوست خوب
گفت و چای
انجمن دفاع از حقوق کودکان
گوشه
آهو نمی شوی...
آوای زندگی
اسپریچو نوشت
بانوی گیلک
باید بنویسم
برای تو - جیران
بلوط
حقوقدان پاریسی
خیاط باشی
در قند قزل آلا
روزنگار خانم شین
زن روزهای ابری
زن زمینی
زنانه‌ها
زن‌نوشت
سه روز پیش - مرضیه رسولی
فسیل متفکر
لنگ‌دراز
لی‌لی
ماه هفت شب - بهاره رهنما
میچکا کلی
بی بی مهرو - افغان
بدون مرز
بن بست خاك و آرزو



آرشیو
January 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
May 2012
June 2012
July 2012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
March 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
April 2014
June 2014
July 2014
August 2014
October 2014
January 2015
March 2015
April 2015