شانزده از سی - کلید
این روزها چیزی که به شدت بهش دقت می کنم این هست که من و کلیدم با هم یک طرف در بمونیم. از راه که میام دختره از یواش یواش پله میاد، پسره توی بغلمه، ساکهای خرید به دوشمه. ساکهای خرید را می گذارم روی زمین، کلید را در می یارم و در را باز می کنم. یادم می مونه که کلید توی در نمونه... توی خونه پسره را می گذارم روی زمین و می رم دوباره دم در که ساک خرید را بیارم و نظارت کنم که دختره از پله نیفته یهو... مقاومت می کنم که کلید را نگذارم روی کنسول. قاعده بازی اینه که من و کلید باید تا وقتی همه توی خونه هستیم با هم باشیم.
امروز اما بالاخره اتفاق افتاد. ساعت یک و نیم بود که پسرجان خوابید. نیم ساعت وقت داشت که بخوابه و بعد باید بیدارش می کردم که بریم دنبال دخترجان. توی نیم ساعت می تونستم من هم کمی دراز بکشم یا می تونستم برم پایین توی انباری لباسهای خشک را در بیاورم از خشک کن و لباس های خیس را از ماشین لباسشویی در بیاورم بیندازم توی خشک کن و لباس جدید بریزم توی ماشین لباسشویی... آدمی که من باشم به جای نیم ساعت خوابیدن تصمیم می گیره بره سروقت لباسها.
از آپارتمان می زنم بیرون. یادم بود که بیبی فون را ببرم که اگه پسره بیدار شد زودتر برگردم و یادم بود که چیزهایی که جاشون توی انباری هست و مدتیه این وسط هستن را با خودم ببرم و یادم بود که کلید بزرگ دسته چوبی انباری را با خودم ببرم. وقتی رسیدم پایین دم در انباری فهمیدم که چیزی که یادم رفته با خودم ببرم کلید خونه بوده. بله چشمتون روز بد نبینه که پشت در خونه گیر افتاده ام. پسره توی خونه خوابیده و دختره را باید تا نیم ساعت دیگه از مهد بردارم.
از بدبختی حتی موبایلم هم همراهم نیست. زنگ در خونه همسایه ها را می زنم... این وقت روز هم بعیده که کسی خونه باشه. از شانس خوب یکی از همسایه ها خونه هست. تلفن می کنیم به سرایدار. سرایدار خودشو می رسونه اما راه سریعی نداره برای مشکل.
یادم می یاد که سیتا می تونه برام کلید را بیاره. اما آدمی که من باشم شماره تلفن شوهرش را حفظ نیست. از آقای همسایه می پرسم که آیا اینترنت دارن... می گه که دارن. از توی سایت شرکت شماره تلفن شرکت را در میارم. تلفن می زنم که سه تا زنگ می خوره و منشی گوشی را برمی داره. خودم را معرفی می کنم و می گم که چی شده و باید زود زود با سیتا حرف بزنم هرجا که هست.
مشکل اینجاست که کسی که اونطرف خط با من حرف می زنه منشی شرکت توی شهر ما نیست بلکه منشی شرکت در شعبه دیگری در جنوب آلمان هست. سیستم شرکت اینجوریه که هر وقت تلفن ۳ بار زنگ بخوره و کسی تلفنش را جواب نده وصل می شه به دفتر منشی ها و دفتر منشی ها هم هر کسی زودتر گوشی را برداره برداشته دیگه فرقی نمی کنه شمال یا جنوب یا غرب آلمان باشه.
القصه به این یکی دختره حالی می کنم که مشکل چیه و اون می گه که سعی می کنه یک نفر را در شعبه شهر ما پیدا کنه و با سیتا تماس بگیره... چندین دقیقه می گذره و من تماس بگیر و اون تماس بگیر و این تماس بگیر... آخر ماجرا در حالی که من هنوز دارم با تلفن آقای همسایه اینور اونور بررسی می کنم که ببینم سیتا را چطوری می تونم پیدا کنم سر و کله سیتا پیدا می شه که خودش را رسونده وقتی که ماجرا را شنیده.
فکر می کنم از فردا کلید را بیندازم گردنم مثل بچه دبستانی ها...
9:08 PM نوشا
-
6 نظر