سیزده از سی - روزمره شنبه ای
امروز شنبه ساعت 12 ظهر موبایلم زنگ خورد که کلاس شنای دو تا فسقل امروز کنسل هست چون مرتب چک می کنن آب را و باید آب کل استخر عوض بشه و خلاصه کلیه کلاسها کنلسه.
هوا آفتابی بود و قبل از اینکه دختره ترورمون کنه که نمی تونه بره شنا گفتیم استخر خراب شده به جاش می تونی بری توی پارک بازی کنی. دختره و سیتا رفتن و من و پسره موندیم. پسره وقت خوابش بود که خوابوندمش. بیبی فون را روشن کردم و خودم رفتم زیر دوش. فکر کنم سه ربعی زیر دوش بودم... آب داغ توی هوای سرد می چسبه و مخصوصا که بچه خوابیده باشه و بیبی فون هم بگه همه چی مرتبه.
دو ساعتی سیتا و دختره بیرون بودن. وقتی برگشتن دختره مثل لبو قرمز شده بود اما چشماش می درخشید چون حسابی بازی کرده بود. با مقاومت کمی رفت توی تخت. آخر هفته ها اجازه داره هر جا که می خواد بخوابه و معمولا می ره توی تخت ما روی بالش من پهن می شه.
خوابش که برد پسره بیدار شد. باید غذا می خورد... سیتا پیشنهاد کرد که سیتا بهش غذا بده و من برم خرید. من رفتم برای هفته آینده خرید کردم و برگشتم. دختره هنوز خواب بود. پسره هم وقت خوابش شده بود دوباره. پسره را خوابوندم و رفتم توی آشپزخونه پرسه زدم. فکر کردم گور بابای آشپزخونه. بشینم روی مبل یکی دو تا ایمیل جواب دادم. همین الان پسره بیدار شد دوباره خوابوندمش.
دختره هنوز خوابه و سیتا کم کم داره نگران می شه که اگه بیدارش نکنیم شب باید تقاص پس بدیم چون دیگه نمی خوابه. می گم بذار بخوابه... اما مطمینم امشب تقاصش رو پس می دیم.
خلاصه شنبه خوبی و ریلکسی بود کلا... بدون دو بار شنا رفتن در یک روز و بچه هایی که مثل بچه های خوب خوابیده اند.
6:33 PM نوشا
-
0 نظر