میون رفتن و موندن
هفته پیش توی مهد کودک مربی دخترک بهم گفت فردا روز غم انگیزیه چون شوسین ازمون خداحافظی می کنه. شوسین دخترک چینی ناز نزدیکترین دوست دخترکم بود توی مهدکودک. مربی ها گفتن سعی کردیم برای بچه ها توضیح بدیم شما هم توی خونه باهاش صحبت کنید که در جریان باشه.
از اونروز هر روز صبح از خواب بیدار می شه می گه شوسین ناراحته گریه می کنه. پیداست توی خواب هنوز تو فکر شوسینه.
دیشب دخترک برای دومین بار از دوست خیلی نزدیکی خداحافظی کرد. باز هم سعی کردم براش توضیح بدم که این آخرین باریه که نیما را می بینی چون نیما فردا با مامان و باباش می رن یه جای دور زندگی کنن. اما می تونیم یه بار با هواپیما بریم پیششون. هر بار توی گلوی خودم بغض بود چون با رفتن نیما دوست عزیز خودم هم می ره. فکر روزهای آینده، بدون دوستی که بتونی باهاش بعد از مهدکودک وعده کنی بچه ها را ببری بازی کنن یا بچپی توی یک کافه و بچه ها کافه را بگذارن روی سرشون آدم را غمگین می کنه. فکر اینکه دیگه کسی نیست که باهاش از زندگی روزمره، غذا پختن،فیلم و کتاب و اخبار ایران حرف بزنی آدم را غصه دار می کنه.
این مشخصات زندگی مدرنه دیگه که آدمها اون جایی زندگی می کنن که کار پیدا می کنن. توی ایران که هستی فکر می کنی همه دارن از ایران فرار می کنن (که البته واقعیت هم هست متاسفانه) اینجا که میایی می بینی همه در حال حرکت هستن. از این شهر به اون شهر... از این کشور به اون کشور. برای بار شونصدم که دوستی خداحافظی می کنه و می ره، می بینی باید یاد بگیری با این مساله زندگی کنی. باید مثبت باشی. باید هر بار که دوست جدیدی پیدا می کنی خوشحال باشی که برهه ای از زندگی ات را با این آدم هستی و بعد که دیگه نیست باید بدونی که نباید پدر خودت را در بیاری. باید به خودت بگی روزهای خوبی را داشتم با این دوستم. خدا را شکر که اینترنت هست در تماس می مونیم. خدا را شکر که اسکایپ را آفرید و هواپیما را آفرید و مسنجر و فیس بوک را آفرید.
1:04 PM نوشا
-
2 نظر
شرطی شدن
توی اتوبوس ایستاده ام تنها بدون بچه بدون کالسکه... دقت می کنم می بینم میله اتوبوس را گرفته ام و دارم خودم را خیلی ملایم به چپ و راست تکون می دم.
توی سوپر توی صف پرداخت ایستاده ام. دقت می کنم می بینم دسته واگن خرید را گرفته ام و دارم خیلی مرتب و آروم جلو و عقب می دم.
از همه خفن تر اینکه من روی مبل نشسته ام و سیتا داره بچه می خوابونه، داره گهواره بچه را تکون تکون می ده که خوابش ببره... به خودم می یام می بینم لیوان قهوه توی دستم را دارم خیلی آروم تکون تکون می دم.
خلاصه آدم شرطی می شه اساسی.
10:39 AM نوشا
-
0 نظر
درد بی جایی
مامان من همیشه از درد بی جایی می نالید. مهم نبود که زیرزمین ۷۰ متری و انباری ۳۰ متری و یک طبقه آپارتمان خالی اضافی داشته باشی. مهم این بود که هر چی بیشتر جا داشتی بیشتر پرش می کردی و دوباره دچار درد بی جایی می شدی.
امروز منهم مدتیه دچار درد بی جایی شده ام از نوع مدرنش البته. درد بی جایی من شامل حال این می شه که حافظه ۳۲ گیگابایتی دوربین فیلمبرداری و ایضا حافظه ۳۲ گیگی زاپاس پر شده، هارد ۵۰۰ گیگی لپتاپم پر شده، هارد ۳ ترابایتی server مون پر شده [به انگلیسی نوشتم که فکر نکنید هارد sarvaremoon پرشده :D].
همین وسط هم فرزند شماره ۲ با همین سن ۴ ماه و اندی شیرین کاری هایی می کنه که اگه فیلم برداریشون نکنی خودت خودت را عاق می کنی. فرزند شماره ۱ هم اینقدر بامزه و نازنین شده که دلت می خواد لحظه به لحظه اش را ضبط کنی... اونوقت وسط این عرصات همه حافظه ها پر شده اند. طبیعیه که هارد جدید برای server سفارش دادیم. اما باید یک فکر اساسی کرد انگار... با این انفجار اطلاعات چه کنیم واقعا؟
11:19 AM نوشا
-
0 نظر
|
|
|