یک روز یکشنبه معمولی
۰۰:۳۰
یک شنبه صبح ساعت ۰۰:۳۰۰ بامداد شروع شد. فرزند شماره ۲ بیدار شده بود و شیر می خواست. آروم که شد صدای شیون فرزند شماره ۱ بلند شد از توی اتاقش... خواب دیده بود انگار، صدای مامان جونم، مامان جونمش همه جا را گرفته بود اما مامان جون هنوز وصل بود به شلنگ شیر شماره ۲. این بود که بابای مربوطه رفت برای آروم کردن. از صدای فرزند شماره ۱، فرزند شماره ۲ هم دوباره بیدار و بداخلاق شد و خلاصه مدتی طول کشید تا دوباره آرامش به زندگی شبانه برگرده و هر دو فرزند به خواب بروند.
صبح۶
شماره ۲ تا صبح دو سه باری دوباره بیدار شد و یا فقط غر زد یا شیر خورد یا غر زد و شیر خورد و خلاصه ساعت ۶ صبح رسما بیدار شد شاد و شنگول با صداهای شیهه مانند خوشحالی که از خودش در میاره. کمی با دست و پرش بازی کرد کمی با دست و پر مامان جونش، کمی غلت زد و این طرف آنطرف را نگاه کرد... کمی انگشتهاشو دونه به دونه جوید و مکید. خلاصه از اینجور فعالیتها که بچه های ۴ ماه و نیمه می کنن. ساعت ۷ و نیم دیگه دوباره خوابش برد.
۸ صبح
چند دقیقه بعد از خواب رفتن فرزند شماره دو سر و کله فرزند شماره یک پیدا شد که خوابش را رفته بود و حالا می خواست بازی کنه و صبحانه بخوره. برای صبحانه اما باید منتظر مهمانهای صبحانه می موندیم. شماره ۱ را عوض کردیم و لباس پوشاندیم. شماره ۲ را عوض کردیم و لباس پوشاندیم. با سیتا نوبتی دوش گرفتیم.
۹ صبح
حالا همه بیدار و لباس پوشیده بودیم اما خانه و زندگی هنوز مرتب نبود. دور تند مشغول مرتب کردن خانه شدیم. البته نوبتی، چون هر صباحی یا فرزند شماره یک چیزی می خواست یا فرزند شماره ۲. شماره یک می خواد تاب بازی کنه، یا موسلی بخوره یا خمیربازی کنه... شماره ۲ شیر می خواد یا خسته است یا متوجه شده که ۲ دقیقه است کسی دور و برش نیست و وحشت کرده. همه این شرایط به آلارم وضعیت زرد یا قرمز ختم می شه و همیشه یک نفر گیر می مونه.
۱۰:۲۵
اولین مهمونها که از دورترین راه می آمدند ۵ دقیقه قبل از موعد زنگ را می زنن. سیتا بهم می گه تو زمان اشتباه کردی بهشون گفته بودی ۱۰ بیان. روی ایمیل نگاه می کنم می بینم نه... اونها اشتباه کردن من گفته بودم ۱۰:۳۰ بیان. تا ۱۱ آخرین مهمونها هم سر می رسن و صبحانه را شروع می کنیم. تا حدود ۱۲:۳۰. یکی از مهمونها هم شله زرد آورده که به عنوان دسر می خوریم که چه می چسبه.
۱۳:۳۰
یکی از دوستان مامانش از ایران اومده و با مامانش اومده. چقدر جالبه همیشه آشنا شدن با پدر و مادر آدمها. آدم یک جور دیگه ای آدمها را می شناسه وقتی با پدر و مادرشون آشنا می شه. القصه اون مامانه کلی برامون داستانهای بچگی دوستمون تعریف می کنه و از تجربیات بچه داری می گه... اما آروم و قرار نداره و همش می خواد خونه را مرتب کنه و پاشن برن. هر چی اصرار می کنیم که بابا ۸۰ کیلومتر راه اومدید بمونید حالا یه کم ام فایده نداره.
۱۵:۰۰
حالا دیگه آخرین مهمونها هم رفته اند. شماره یک خودش با پای خودش می ره توی تخت، توی این گرما پتو را می کشه روی سرش و خوابش می بره.
۱۵:۱۰
شماره دو هم خوابش می بره و والدینی که ما باشیم خوشحال و شاد و خندان می ریم که دراز بکشیم.
۱۵:۳۰
شماره دو از خواب پریده و گریه می کنه. قبل از اینکه شماره یک را بیدار کنه بلندش می کنی و دوباره می خوابونیش.
۱۵:۴۰
شماره یک، البته که از صدای شماره دو بیدار شده از اتاق می یاد بیرون و دیگه حاضر نمی شه برگرده توی تخت.
۱۷:۰۰
تا اینجا با فرزندان شماره یک و دو سرگرم بودیم و بازی می کردیم و شادی می کردیم. خانه را هم تا حدودوی دوباره مرتب کرده ایم اما نه خیلی. بعد در اینجا به این نتیجه می رسیم که بهتره هر دو فرزند را یکباره حمام کنیم. شماره یک می ره توی حمام. شروع می کنم به غذای پوره دادن به شماره دو که می بینم خیلی خسته است. بی خیالش می شم. توی بغل می گیرمش خوابش می بره.
۱۸:۰۰
شام می خوریم. شماره دو مدتی هست که دوباره بیدار شده... پوره اش را خورده و برای خودش خوشه.
۱۹:۰۰
تصمیم می گیریم که قبل از خوابیدن شماره یک، شماره دو را حمام کنیم. پروسه حمام کردن هنوز به این صورت هست که وان حمام baby را آب می کنیم می گذاریم روی میز نهارخوری و بچه را توش می شوریم. شماره یک اینبار قول می ده که دستش را فقط توی آب بکنه اما شالاپ شالاپ نکنه. بعد از چند دقیقه می بینیم که تمام میز پر آبه چون شماره یک دوباره توپی وان را کشیده.
۱۹:۵۰
حالا شماره یک مسواک زده، پیژامه پوشیده، کارتون کوتاه قبل از خوابش را دیده و آماده خوابه. شب بخیر می گه اما به مامان بوس نمی خواد بده. با پدر جانش می ره توی تخت و می خوابه. ۱۰ دقیقه بعد خوابش برده. شماره دو هنوز بیدار اما گرسنه و خسته است.
۲۱:۰۰
حالا شماره دو خوابیده و من و سیتا رویا بافی می کنیم که آیا اینبار شماره دو دیگه تخت می خوابه یا دوباره بعد از ۱۰ دقیقه هوا ر زنان بیدار می شه. یکباره صدای شیون شماره یک می یاد که می گه ٬می خوام بوس بدم به مامان٬. اینطور که پیداست عذاب وجدان توی خواب به سراغش اومده. به سراغش می رم. یه کم طول می کشه تا آروم بشه. هر بار میاد آروم بشه دوباره یک چیزی یادش میاد. بار آخر یاد باباش می افته و شیون کنان باباش را می خواد. من میام بیرون بابا می ره تو و در همین حین شماره دو هم بیدار می شه.
۲۲:۰۰
حالا هر دو خوابیده اند... من و سیتا نشسته ایم پای تلویزیون. داشته ها و نداشته های فیلم و سریالمون را زیر و رو می کنیم و در آخر یک سریال برای دیدن انتخاب می کنیم. آدم آخر شبی یک چیزی احتیاج داره ببینه یا بخونه که صدای بچه از گوشش بره بیرون وگرنه اگر همینطوری بخوابی تا صبح توی خوابت صدای بچه می شنوی.
۰۰:۰۰
من تسلیم می شم و شب بخیر می گم. سیتا هنوز یک ساعت دیگه جون داره بیدار می مونه.
3:33 PM نوشا
-
2 نظر