دخترک
خوابیده توی اون اتاق. ما
روی تخت نشسته ایم توی این اتاق. هر
دو تامون لب تاپ روی پامون و برای خودمون
سرف می کنیم. توی هتل هستیم.
آمده ایم مسافرت. سیتا
معتقده که وسط تابستون آدم نباید بره
مسافرت... باید زمستون بره
که هوای شهر خودش سرد باشه و توی مسافرت گرم
باشه که کیف بده. برای همین
ما الان اومدیم مسافرت کنار دریا!
توی
یکی از قسمتهای پینوکیو یادمه داستان شهر
تنبلا بود که دیگه کار به جایی رسیده بود
که ملت آب می خوردن و آرد می خوردن و جلو
تنور وایمیستادن که برشته بشه نون توی
شکمشون. حالا این هتله که
ما هستیم همین حالو داره. ما
گفتیم با بچه کوچیک all inclusive بگیریم
که حتی برای ناهار و شام نخوایم از هتل
بیرون بریم. هتل هم برای
خودش یک شهریه. ۵ تا رستوران
داره و کنار دریا داره و ۵ وعده در روز غذا
داره و تقریبا هر ساعت از روز می تونی یک
چیزی بخوری. بعدش نایت
کلوب داره و سینما داره و دیسکوی بچه ها
داره و دیسکوی بزرگا داره و هر شب دو سه
جا موسیقی زنده داره و آشپزها جلو چشم
خودت غذا درست می کنن و حالی داره.
مشروبات
الکلی و غیر الکلی هم همه اینکلوزیو هست...
چون هتل خوبی هست هم آب توی
مشروبات نمی کنن وگرنه که ... حتی
اگه همه اینها هم کمت باشه بین ۱۲ شب تا ۶
صبح روم سرویس مجانیه که زنگ بزنی برات
غذا بیارن اتاق. سرویس نگهداری از بچه ها هم داره که اگه مامان باباها یک شب یا حتی تو روز خواستن برن دیسکو اینا پرستار از بچه ها مواظبت کنه. یعنی واقعا
عین خود پینوکیو تو شهر تنبلا.
هوا خوبه. دو روز گذشته
بارونی بود اما از فردا دوباره خوب می شه.
نه اونقدر گرمه که نگران آفتاب
سوختگی باشی نه اونقدر سرده که سرما
بخوری... خلاصه با بچه فسقلی
ایده آله.
بعد
شبها بچه که می خوابه ما اینجا گیر می
افتیم... می شینیم توی اتاق
به تلویزیون دیدن یا پای کامپیوتر...
چون برای رفتن بیرون باید از
اتاق بچه رد بشی و خلاصه کیه که جیگر اینو
داشته باشه که از اتاقی که بچه توش خوابیده
بخواد رد بشه... وگرنه که
حداقل می شد نوبتی رفت پایین سر و گوشی آب
داد.
بعد
حالا شب که می شه پای کامپیوتر می ری توی
ریدر یا فیس بوک یا سایتهای خبری و از این
بهشت پرتاب می شی به یک جای دیگه که الان
ازش خیلی خیلی انگار فاصله گرفتی. یکی
از مامانهای توی ایران از پسرش که مهد می ره نوشته ٬دیروز
نامه داده بودند از مهد کودک که امروز
برنامهی عزاداری محرم است. نوشته
بودند برای بچهها اگر میخواهید زنجیر
و سنج بگذارید. نوشته بودند
لباس سیاه هم بد نیست اگر بپوشند.٬
بعدش نوشته ٬صبح دست در دست هم رفتیم مهد
کودک- یک بلوز یقه اسکی
سورمهای به او پوشاندم- باز
هم به مربی گفتم که به نظرم این برنامه
برای این سن مناسب نیست. مربی
در را باز کرد و خیل بچههای سیاهپوش
را که با زنجیر و سنج، اما با همان هیاهوی
کوکانه بازی میکردند نشانم داد و گفت
:« بیشتر خانوادهها از
این مراسم استقبال میکنند» ٬
توی کامنت ها تجربه های مشابه
مامان های دیگه را می خونم و یکی از این
هم غریبتره:
٬پارسال در
مهدکودک دخترم عید قربان وحتی تلاش پدر
برای بریدن سر پسر را کامل توضیح دادند.
حتی
به عقل کوچکشان نرسید که ممکن است بچه ها
تا ابد از پدرشان وحشت داشته باشند.
٬
دلم
می خواد به سیتا بگم که چقدر خوشحالم که
دخترم ایران زندگی نمی کنه... که
ایران مدرسه و مهد نمی ره... زبونم
را گاز می گیرم. فکر می کنم
چه تعریف کردنی داره این حرفها. خدا
وکیلی چی به سر بچه ها می یاد تو این سن کم
با چنین تجربیاتی؟! یعنی ممکنه فکر کنیم چیزی نیست اینکه و اصلا مهم نیست و اینا... ولی خوب مشت نمونه خرواره دیگه. من این بار که ایران بودم یکی از دختربچه های فامیل اومده بود برام شعر بخونه همش شعر قرآنی و نماز چقدر خوبه و اینا بود... من مونده بودم که اون شعرایی که ما تو مهد یاد می گرفتیم پس کجا رفت. خواهرم گفت الان همه مهدها همینطور شدن... همه شعرها اسلامی شدن...