برو کار می کن
دخترک ۷ هفته تمام وقت نیاز داشت تا به مهد عادت کند. در پایان هفته هفتم به اینجا رسیدیم که من دخترک را می گذارم مهد و او از دم در مهد بغض می کند و توی مهد شروع می کند به گریه و آویزون می شود که نرو و تو سریع خداحافظی می کنی و می روی و دعا می کنی که به سرعت آرام بگیرد. مربی ها هم مرام به خرج می دن و روزهایی که بچه بیشتر و شدیدتر گریه کرده زنگ می زنن و خبر می دن که نگران نباش که آروم شده.
بعد از ۱۷ ماه برگشته ام سر کار... حس غریبیه... مثل اول مهر می مونه. بچه های شرکت هر کدوم خواب و بیدار از جلوی در رد می شن سلام می کنن و می رن. بعد از چهارقدم برمیگردن و دوباره سلام می کنن و تبریک می گن و خوش آمد می گن و خلاصه جو شعف ناکی هست. رئیس هم الان رد شد و خوشامد گفت.
یکی از بچه ها که بابای دو تا بچه هست برای هم اتاقی من که بابای سه تا بچه هست داره تعریف می کنه که آخر هفته تولد پسرش بوده که الان ۵ سالش شده. برای تولد ۹ تا بچه دعوت بوده اند. جشن تولد توی جنگل بوده که بچه ها اونجا بازی کنن و گریل و این صوبتا. بعد این باباهه رفته لباس خرس پوشیده و بچه ها یهو دیدن که یک خرس واقعی توی جنگله و اولش ترسیدن. بعدش پسر خود این یهو گفته خرسه اما دمپایی پاشه و یک کمی سه شده اما دوباره رفع و رجوعش کردن و مامان بچه به بچه ها گفته که این یک خرس مهربونیه و بهش غذا بدید و خلاصه ظاهرا خیلی هیجانی بوده.
الان اینجا نشسته ام میز کارم را سابیده ام. موس کارم را حسابی سابیده ام که اثر انگشت و عرق و چرک و چبیل آدمهای قبلی ازش پاک بشه. ایمیل ها را گذاشته ام دانلود بشوند و اولین ۲۰۰ ایمیل را تپر کرده ام. اولین جلسه کاری ام را هم رفته ام و منتظرم که اجازه رسمی صادر بشه که اجازه دارم روی پروژه ای که قراره کار کنم، کار کنم.
10:31 AM نوشا
-
2 نظر
|
|
|