خرده آداب ادب آلمانی
سرسره
توی پارک بازی بودم. دخترک را می گذاشتم روی سرسره که سر بخوره بیاد پایین کیف کنه. یک دختر جوان خوشگلی کنارم بود و مواظب پسرش بود. توی کف بود که پسرش که دوسالشه یک موقع به کوچیکی دختر من بوده که الان یک سالشه. اصلا های بود. بچه اش هم عین مسافر کوچولو بود.
بچه هه هی از سرسره بالا می رفت و سر می خورد پایین. بعد شروع کرد از پایین سرسره بخواد برعکس بره بالا. مامانه بهش توضیح داد که این کار درست نیست و آدم از اون طرف می ره بالا و از این طرف می یاد پایین. بعد دوباره بچه هه می خواست برعکسی بره دوباره مامانه همینو تذکر داد و آوردش پایین و تاکید کرد که اینکار درست نیست و می افته زمین زخم و زیلی می شه و خوب نیست. بعد دوباره بچه و دوباره مامانه. بعد همه اینها بدون اینکه مامانه صداش بلند بشه یا عصبانی بشه یا فحش بده یا چیزی تو این مایه ها. همین رو هی تکرار کرد تا بچه یک جایی رفت توی مغزش و دیگه دست برداشت.
بعد داشتم فکر می کردم که آلمانها کلا این مدلی هستن که هر چیزی را هی تذکر می دن که این درستش نیست و به جاش باید اینکارو بکنی. یعنی اصلا کاری به بچه و اینا نداره. چند تا مثال میارم براتون.
آسانسور
وایستاده بودیم منتظر آسانسور. در آسانسور باز شد و یک سری سوار شدن و در بسته شد و من دوباره دکمه را زدم. دو تا صدای زمزمه شنیدم که اول صبر کن تا آسانسور بره. بعد یک خانمی با صدای واضح گفت باید اول صبر کنید که آسانسور بره بعد دکمه را بزنید. من فقط نگاه کرده بودم که در آسانسور بسته بشه و دقت نکرده بودم که راه نیفتاده نتیجتا دوباره در آسانسور باز شد و من طبیعتا معذرت خواهی کردم. بعد خانمی که تذکر داده بود خیلی دمونستراتیو صبر کرد تا آسانسور بره و بعد دکمه را زد.
سلامتی
اون اولها که خیلی آداب سلامتی زدن اینجا را نمی دونستم گیلاسم را می زدم به بغل دستی و می گفتم به سلامتی یا به قول آلمانیا پروست. بعد سیتا یا همکارم یا فک و فامیل سیتا یا هر کسی که کلا بهش سلامتی زده بودم تذکر می داد ببین نوشا اینجوری نه... باید وقتی به کسی می گی به سلامتی توی چشمش نگاه کنی. حالا دوباره. بعد یاد گرفتم که اینها واقعا هر بار لیوانشون را به کسی می زنن ( که ممکن هم هست لیوان آب یا واقعا آب سیب یا هر چی دیگه ای باشه) حتما توی چشم طرف نگاه می کنن و این براشون واقعا مهمه و خوب زیباتر هم هست.
دستمالی
اون اولا سر بوفه ای چیزی که می رفتم کلا سخت تر بود تصمیم گیری به خصوص که خیلی چیزها را نمی دونستی چه مزه ای داره. بعد یک چیزی را برمی داشتی و پشیمون می شدی دیگه راه برگشتی نبود. بلافاصله یک تذکر می گرفتی که چیزی که دست زدی را باید برداری. بدی آلمانها هم اینه که چیزی که توی بشقابت می گذاری را باید بخوری وگرنه می گن اگه چیزی توی بشقابت بمونه فردا هوا خراب می شه و تو تقصیرکاری (درواقع به این بهانه هم بچه هاشون رو توی رودروایستی می اندازن که غذاشونو تا ته بخورن)
خیار
یک بار هم توی مهمونی سال نو داشتیم غذا و سالاد اینا آماده می کردیم. نمی دونم برای چی بود که خیار می خواست و باید وسط خیار را در می آوردی. بعد من وسط خیار را همیشه مثل هندونه در میارم مثلثی با چاقو. باور کنید هر کسی از در رسید گفت نه نوشا ببین خیار را بهتره با قاشق وسطش را بتراشی. نفر پنجم که تذکر داد دیگه واقعا کفرم در آمده بود.
قطار
یک نمونه دیگه اش قطار که میاد همیشه می شنوم همه به بچه هاشون می گن اول کنار بایست تا بقیه پیاده بشن بعد سوار شو. اگه هم بزرگسالی به این دقت نکنه به اون هم همین تذکر را می دن.
از همه مهمتر و جالبتر این که هیچ وقت کسی برخورد تند نمی کنه و بگه خودم می دونم یا به توچه و اینا(مگه مث من باشه و بخواد حتما توی خیار را با چاقو خالی کنه)... یک جورایی این توی فرهنگشونه که همش همه چیز را اصلاح کنن و تذکر بدن. خلاصه که دنیایی هست برای خودش.
9:32 AM نوشا
-
3 نظر