بهانه
سیتا در جوانی کارهای دستی زیادی کرده. مثلا ساختن بلندگوی استریو یا طراحی و ساختن جا سی دی شیک دیزاینری. همه اینها هم البته در حد خیلی پروفشنال. به حدی که معمولا آدم اول باورش نمی شه که این کار خودش بوده یا خونه مامانش اینها که می ری مامانش اینها همیشه با افتخار می گن اینو سیتا برامون درست کرده.
بعد ما دو تا جعبه چوبی بزرگ بلندگو داریم توی هال که سفید رنگ هستن و بلند و باریک هستن و خوش فرم هم هستن که اینها هم کار دست سیتا هستن.
بابای من که از ایران آمده بود یک شطرنج خاتم آورده بود و از طرف دایی هم به عنوان کادو عروسی گلدان و کاسه بشقاب چینی قشنگی آورده بود که اونهم سفید و نقره ای بود. منهم اینها را گذاشتم روی باکس های بلندگو. سیتا قبلا غر زده بود که روی بلندگو چیزی نگذار و من هم گفته بودم فعلا باشه تا جای دیگه ای پیدا کنیم.
چند روز پیش که از بیرون می آمدم دیدم که جعبه شطرنج و کاسه بشقابه روی اپن آشپزخانه هستن. قبلا گفته بودیم که وقتی بچه جان چهاردست و پا بشه باید چیزهای خطرناک را جمع کرد و نمونه اش هم همین چیزهای روی باکس ها بود چون ممکنه که باکسها را بیندازه و اینها بیفتن روی کله اش.
بعد من چیزی نگفتم یعنی می خواستم به سیتا تیکه بندازم که آخرش اینها را از روی باکس محبوبت برداشتی به بهانه بچه اما یادم رفت.
روز بعدش سیتا گفت راستی من این چیزها را از روی باکسها برداشتم به چند دلیل: دلیل اول اینکه به نظر من زشت هستن (همراه با خنده مرموزانه) بعد هم قبلا گفته بودم که روی باکس بلندگو آدم چیز تزئینی نمی گذاره. باکس ها باید همینجوری ساده باشن. دلیل آخر هم اینکه برای بچه هم خطرناکه.
بعد من توی دلم گفتم لعنت به اون صداقتت. یعنی می تونست فقط بگه به خاطر بچه یا اصلا هیچی نگه و من هم می تونستم بسته به روحیاتم به روی خودم نیارم یا بغ کنم و به دل بگیرم... اما اینجوری که توضیح می ده آدم اصلا نمی تونه به دل بگیره.
9:46 AM نوشا
-
3 نظر