پنج قل
رفته بودم با سیتا توی کانتین پایین شرکت ناهار بخوریم و بعد تصمیم گرفتم که غذای دخترک را هم همانجا بهش بدم و برم توی شهر از آخرین روزهای هوای خوب لذت ببرم.
مدیر شرکت رقیب که یک پسر آلمانی جوون هست اومد که سلام علیک کنه و کوچولومون را ببینه. این آقاهه قبلاها حل تمرین ما بود توی دانشگاه و دانشجوی دکترا بود. از اون آدم های کوووول دنیا که واقعا فقط می شه حسرتشون را خورد. بی نهایت خوش تیپ و خوش گذرون و در عین حال مهربون و خیلی هم موفق در زمینه کار.
باری... می گفتم که این بابا حل تمرین ما بود و ما خیلی براش رسپکت قایل بودیم. بعدش یک موقعی تز دکتراش را دفاع کرد که من نتونستم برم اما یکی از بچه ها می گفت خیلی توپ بوده و نمره ۱.۰ گرفته که یعنی ۲۰.
باری این آقاهه جلدی بعد از دفاعش با دوست دخترش که دکتر هست عروسی کرد و تندی بچه دار شد و بچه اول و دوم را پشت هم آورد.
بعد که آمده بود سلام علیک کنه گفت چه خوبه که کم کم تعداد بچه ها زیاد می شه آدم احساس نمی کنه در اقلیته. پرسیدم که الان همون دو تا بچه را دارن؟ گفت نه سه تا دارن و چهارمی هم توی راهه.
سیتا همونجوری که از یک آلمانی بر می یاد پرسید ماشینتون هنوز جا داره برای ۴ تا بچه یا باید ماشین جدید بخرید. آقاهه با نیش باز گفت نه هنوز یکی دو تای دیگه جا داره.
خلاصه آدم بی جنبه ای که من باشم از اونموقع دارم با انگشتام حساب کتاب می کنم ببینم چجوری می شه تا ۴۰ سالگی ۵ تا بچه بیارم. سیتا معتقده که می شه... خلاصه گفته باشم.
11:43 AM نوشا
-
4 نظر