غربت
آدم وقتی از ایران میاد تو این بلاد پوستش کنده می شه تا به تنهایی و بی کسی اینجا عادت کنه. بسته به اینکه توی ایران چقدر دور و برت شلوغ یا خلوت بوده باشه و اینجا که اومدی چقدر آشنا روشنا داشته باشی پوستت خیلی زیاد یا فقط یک کمی کنده می شه. در مورد من اینجوری بود که خانواده ام خیلی خیلی شلوغ و پر رفت و آمد بودن و هستن و اینجا تنهای تنها آمدم و هیچ کسی را نداشتم. آدم زودجوشی هم نبودم که زودی هزار تا دوست و رفیق پیدا کنم. خلاصه که پوستم اساسی کنده شد تا به طریق زندگی اینجا عادت کنم.
الان بعد از ۶ هفته که باباهه رفته می شینی به آبغوره گرفتن. آدم عادت می کنه... به صبح تا شب فارسی حرف زدن. پشت سر رژیم صفحه گذاشتن. درباره فک و فامیل ها و آشنا روشناها حرف زدن. آدم با بچه نیم وجبی که جایی نمی تونه بره. می شینه توی خونه هی با باباهه گپ می زنه. آدم عادت می کنه دوباره به بودنش. به مهربونی باباگونه اش. به دست گرمش که هر از گاهی روی شونه ات فرود میاد. بعد ۶ هفته که می گذاره می ره آدم انگاری حال غربت بهش دست می ده... بی خجالت و بی رودرواسی می گذاری اشکات بریزن روی گونه ها...
5:22 PM نوشا
-
2 نظر