مهد خودگردان
امروز با یکی از مهدکودک ها وعده کرده بودیم که بریم ببینیم. مهدها اینجا مدلهای مختلف دارن که از هر نوعی که باشن مجوزشون از طرف اداره جوانان آلمان صادر می شه و باید یک سطح استاندارد خاصی را داشته باشند:
مهد وابسته به کلیسا
مهد وابسته به شهرداری
مهد خیریه (AWO)
مهد خودگردان (Elterninitiative)
مهد خصوصی
و غیره
خودگردان
این یکی یک مهد خودگردان بود. تصادفا مدیرش هم یک خانم ایرانی خیلی مهربون بود. برامون توضیح داد که مهد خودگردان به این معنی هست که پدر مادرها نقش تعیین کننده ای دارن توی گرداندن مهدکودک. مثلا هفته ای یک بار پدر مادرها غذا می پزند. ماهی یک بار جلسه هست که وضعیت مهدکودک و برنامه هاش بررسی می شه و برنامه ماه آینده ریخته می شه. ماهی یک بار همه با هم می رن پیک نیک. وقتی که مستخدم مریض بشه یا مرخصی داشته باشه پدر مادرها باید مهد کودک را تمیز کنن. این نکته اخیرش خیلی جالب نیست البته :) و خلاصه در این مدل مهدکودک باید پدر و مادرها کلا آمادگی این را داشته باشند که برای مهد وقت بگذارند.
تعداد
این مهد کلا ۲۰ تا بچه داره. یک گروه ۱۰ نفره زیر ۳ سال و یک گروه ۱۰ نفره بالای ۳ سال. کادر مهدکودک هم به این ترتیب هست: هر گروهی ۳ نفر مربی داره به اضافه یک آشپز و یک مستخدم.
غذا
گفت که توی این مهد فقط غذای گیاهی پخته می شه(!!) و همه محصولات هم بیو هست. یک آشپز هست که ۴ روز هفته غذا می پزه و جمعه ها هم پدر مادر ها غذا می پزند.
بیرون
هر هوایی که باشه بچه ها می رن بیرون یعنی بسته به بارون و آفتاب و اینها نیست بیرون رفتن بچه ها که این خودش خیلی مهمه. توی مهد قبلی که بازدید کرده بودم می گفت فقط روزهایی که هوا خوب باشه بچه ها را می فرستن بیرون که توی آلمان می شه در جمع شاید ۲ ماه در سال!
جنگل
از اونجایی که این مهدکودکه کلا خیلی اکولوژیستی هست گفت که هفته ای یک بار با بچه ها می رن توی جنگل و به بچه ها چیزهای مختلف را نشون می دن و بهشون آموزش می دن که چطور بهتر با محیط زیست کنار بیان.
تعطیلات
یکی از نکات منفی این مهدکودک این هست که در تعطیلات تابستانه و زمستانه تعطیل هست! یک هفته توی تابستان و دو هفته توی زمستان بین کریسمس و سال نو. خوشبختانه همه مهدکودکها اینطور نیستن ولی متاسفانه اکثرشون تعطیلات تابستانی و زمستانی و از این حرفها دارن که با زندگی ماها و ددلاین پروژه ها و اینجور مقولات جور در نمی یاد.
ثبت نام
ثبت نام هم به این صورت هست که ما الان یک فرم پر می کنیم برای آگوست سال آینده (اول آگوست اول سال تحصیلی هست و بچه ها را از اون موقع توی مهد قبول می کنن). بعد توی ژانویه هیئت مدیره می شینه از روی لیست انتظار یک سری را انتخاب می کنه و اونها را برای مصاحبه دعوت می کنه که توی جلسه مصاحبه مامان باباهای دیگه هم هستن و اونها نظر می دن که شما قبول هستید یا نه.
لیست انتظار
از اونجایی که همه پدر مادرها اسمشون را توی همه مهدکودکها می نویسند لیست های انتظار معمولا پرتر از اونی هستن که در واقعیت هست. با اینحال احتمال پیدا کردن جا در یک مهدکودک برای زیر ۳ سال کار غیر ممکنی به نظر می رسه و برای بچه بالای ۳ سال جوری هست که اونقدر مهدکودک زیاد هست به نسبت تعداد بچه ها که هر از گاهی مهدکودک ها را مجبور می شن ادغام کنند و یکی از مهدها را ببندند!
1:04 AM نوشا
-
0 نظر
خنده ناب
صبح که از خواب بیدار می شه دخترک بالای سرش که می ری آنچنان خنده گشادی می کنه که احساس می کنی خودت هم خودت را خیلی دوست داری. یعنی ناب و خالص...
11:07 PM نوشا
-
2 نظر
غربت
آدم وقتی از ایران میاد تو این بلاد پوستش کنده می شه تا به تنهایی و بی کسی اینجا عادت کنه. بسته به اینکه توی ایران چقدر دور و برت شلوغ یا خلوت بوده باشه و اینجا که اومدی چقدر آشنا روشنا داشته باشی پوستت خیلی زیاد یا فقط یک کمی کنده می شه. در مورد من اینجوری بود که خانواده ام خیلی خیلی شلوغ و پر رفت و آمد بودن و هستن و اینجا تنهای تنها آمدم و هیچ کسی را نداشتم. آدم زودجوشی هم نبودم که زودی هزار تا دوست و رفیق پیدا کنم. خلاصه که پوستم اساسی کنده شد تا به طریق زندگی اینجا عادت کنم.
الان بعد از ۶ هفته که باباهه رفته می شینی به آبغوره گرفتن. آدم عادت می کنه... به صبح تا شب فارسی حرف زدن. پشت سر رژیم صفحه گذاشتن. درباره فک و فامیل ها و آشنا روشناها حرف زدن. آدم با بچه نیم وجبی که جایی نمی تونه بره. می شینه توی خونه هی با باباهه گپ می زنه. آدم عادت می کنه دوباره به بودنش. به مهربونی باباگونه اش. به دست گرمش که هر از گاهی روی شونه ات فرود میاد. بعد ۶ هفته که می گذاره می ره آدم انگاری حال غربت بهش دست می ده... بی خجالت و بی رودرواسی می گذاری اشکات بریزن روی گونه ها...
5:22 PM نوشا
-
2 نظر
|
|
|