سال نو دهه نو مبارک
آخرین آخر هفته سال باید بین شنبه شب کنسرت نوروزی رفتن و مهمانی رفتن به صرف سبزی پلو ماهی انتخاب می کردیم. خوب ما هم سبزی پلو ماهی را انتخاب کردیم که حداقل رسما به استقبال نوروز رفته باشیم. نه فقط به دلیل اینکه اصفهانی هستیم ها... کنسرت نوروزی رفتن دسته جمعی باشه می چسبه اما تصور کنید من و سیتا تنهایی بریم کنسرت دامبولی دیشول، اون که هیچی نمی فهمه من هم که نمی تونم تکون بخورم. اینه که ترجیحا سبزی پلو ماهی و یک جمع کوچک دوستانه را ترجیح می دی.
یک شنبه شب خیلی قبل از سال تحویل مامان بابا زنگ زدن پیشاپیش عید را تبریک بگن. خانه تکانی برده بودشان می خواستند بروند بخوابند.
سال تحویل اینجا کمی بعد از ۱۲ شب بود و بعد از مدتها ماهواره را روشن کردم به امید یک برنامه نوروزی. سال تحویل شد و من همچنان از این کانال به اون کانال. همه کانالها با هم آهنگ پخش می کردن لیلا فروهر یا هایده یا داریوش. سر آهنگ های داریوش و هایده سیتا می گفت چرا اینقدر آهنگ غمگین میاد... گفتم نه بابا اینها آهنگ های خیلی قشنگ نوروزی هستن که تو معنی شون را نمی فهمی. سر آهنگ لیلا فروهر سیتا می گفت شما ایرانی ها کلا ملت بامزه ای هستید ها. می گفتم چطور؟ می گفت نمی دونم. یک جورایی بامزه است دیگه. می تونی تصور کنی که توی آلمان بعد از سال تحویل یک نفر بیاد پشت تلویزیون همینجوری قر بده و آواز بخونه؟ اینجا معمولا بعد از سال تحویل آتش بازی و اینهاست. می گفت زنگ بزن به مامانت اینها تبریک بگو... گفتم بابا همه خوابن فحشم می دن.
سیتا را فرستادم توی رختخواب و بعد از نیم ساعت این طرف اونطرف کردن کانالها خودم هم تسلیم شدم و رفتم برای خواب.
دوشنبه صبح روز اول عید بود. باید حتما می رفتم سر کار. این روزها سرم خیلی شلوغه و باید پروژه هایی که دستم هست را به سر و سامان برسانم. معمولا همیشه روز اول عید مرخصی می گیرم اینطرف آنطرف زنگ می زنم عید مبارکی یا همینجوری می رم توی شهر می گردم و به خودم احترام می گذارم. این بار نمی شد که مرخصی بگیرم. بعد فکر کردم که صبح برم سر کار و بعد از ظهر را مرخصی بگیرم که حداقل بتونم به ایران زنگ بزنم چون شب که بشه کلا خط ها خط نمی ده دیگه.
بعد با خودم فکر کردم من که دارم می رم سر کار روز عیدیه... یک حالی هم به ملت بدم. سر ظهر رفتم برای همه بستنی گرفتم و ایمیل زدم که ساعت ۲ همه بیاین به مناسبت شروع بهار و شروع سال ۱۳۹۰ ایرانی بستنی بخورید. خلاصه ساعت ۲ ملت آمدند و کلی کار فرهنگی انجام دادیم و برایشان تعریف کردم که نوروز چی هست و تاریخ هجری شمسی چی هست و تقویم ایرانی چه مدلی هست و ... اون بی نواها هم که زیر بار منت بستنی بودند مجبور بودند وانمود کنند که این ها خیلی اطلاعات جالبی هست و کلا خودشون را مشتاق نشون بدن که برای اعیاد بعدی ایرانی هم چیزی بهشان بماسته.
بعد از بستنی خوران آمدم خانه و زنگ زدم به خانه مامان بزرگه. روز اول عید همیشه همه خونه مامان بزرگه هستن و اگر زود بجنبی می تونی با یک ایل آدم عید مبارکی کنی و مجبور نیستی بعدش به تک کشون زنگ بزنی. خلاصه نیم ساعتی شماره گیری می کنی تا خط آزاد می کنه و بعد با حدود ۳۵ نفر حرف می زنی. وقتی که حرف می زنی هم که حتما باید راه بری. اینه که بعد از ۲۱۰ دقیقه تلفن و پیاده روی احساس می کنی پاهات دارن از جا کنده می شن.
حالا امیدوارم که سال جدید و دهه جدید برای همه شما سال خوبی باشه و سرحال و خوشحال و شاد و شنگول و منگول و حبه انگور باشید.
12:14 PM نوشا
-
3 نظر