خاله اشرف
خاله اشرف را خدا بیامرزه. چند سال پیش عمرش را داد به شما و رفت. پیر زن بامزه ای بود. هیچ وقت نفهمیدیم چرا ازدواج نکرده. همیشه به ما می گفت درس بخونین که مثل من نشین. می گفت من اگه مکتب رفته بودم یکی منو می ستد کنج خونه نمی نشستم یک عمر. اینو همیشه در گوشی می گفت و قبل و بعدش هم ریز ریز می خندید.
کلا پایه خنده بود. همش از دست این و اون حرص می خورد و بد و بیراه می گفت. اونوقت بد و بیراه گفتنش اونقدر بامزه بود که پایه خنده می شد. یک بار از بسکه هی آه می کشید که چرا هیچ وقت عروس نشده ، گفتیم براش یک عروسی الکی خاله بازی راه بندازیم. یکی از پسرهای نوجوان فامیل که نوه نتیجه خواهرش می شد را نشوندیم سر سفره و روی کله شون قند سابیدیم و انکحت و زوجت خوندیم. اینقدر خوشش شده بود که نگو. سر بله گفتن هم پوستمون را کند از بسکه ناز اومد.
یکی از چیزهاییش که همیشه پایه خنده ما بود حرص خوردنش از دست جورابش بود. می نشست پاش را روی زمین دراز می کرد و بعد می خواست جوراب پاش کنه. ته جورابش را می گرفت و می کشید روی پاش. همیشه خدا حرص می خورد که کفی جورابش اومده روی پاش و باید دوباره جورابه را در بیاره و از نو بپوشه. اکثر مواقع وقتی بار دوم یا سوم که جوراب را بالاخره درست پاش کرده بود می دیدی که درز جوراب بیرونه یعنی وارونه بوده از اول. اونوقت دیگه واقعا کفری می شد و بد و بیراه می گفت. ما هم همیشه می خندیدیم بهش. اصلا جوراب پوشیدنش برای ما همیشه مایه تفریح بود.
حالا که جوری شده که ایستاده دیگه نمی تونم انگشتهای پامو ببینم،هر روز صبح که می خوام جورابم را پام کنم و هی اینور اونور می شم که یک جوری خودم را برسونم به نوک پام یاد خاله اشرف می افتم. هر روز صبح خنده ام می گیره از وضعیت خودم و از یاد کردن خاله اشرف و جوراب پوشیدنش.
5:56 PM نوشا
-
3 نظر