ما کجا، اینا کجا
خانم آلمانی همسن مامان من به من می گه: برای جشن هفته دیگه گفتم فلانی یک ست ۶نفره قاشق چنگال بیاره. آخه ۱۶ نفر مهمون دارم. [با تاکید بر روی ۱۶ به معنی خیلی زیاد]
خاله بنده به من: خاله جون! پلوپز می خوای بخری فقط پارس خزر. بعدش آه می کشه می گه خدا این شوهر منو درستش کنه. می خواستم یک پلوپز ۵۰ نفره بخرم نگذاشت که. آخه هر بار مهمونی داریم باید دو سه تا از این دیگ آشپزی ها بار بذارم، دیگه جون ندارم به خدا.
همین دیگه...
1:26 PM نوشا
-
1 نظر
این خارجی ها
یکی دو ماه هست که میز گردهای تلویزیون آلمان همش در مورد خارجی ها بحث می کنند. داستان از آنجایی شروع شد که تیلو زاراسین از اعضای هیئت مدیره بزرگترین بانک آلمان یک کتاب وارد بازار کرد بر علیه خارجی ها.
زاراسین این آقا چند ماه پیش یک سری سخنرانی بر علیه خارجی ها کرده بود که خیلی باعث جاروجنجال شد و الان تمام اون حرفها را با آب و تاب بیشتر به صورت یک کتاب منتشر کرده.
کتاب دو ماه پیش منتشر شده و تا امروز فروش خیلی بالایی داشته. علاوه بر اون تقریبا هر شب یکی دو تا میز گرد در تلویزیون برگزار می شه که در مورد محتوای کتاب بحث می شه.
در این کتاب در کل زاراسین معتقد هست که خارجی های مسلمان نمی خوان که خودشون را با جامعه وفق بدهند و مثال میاره از خانواده های ترک زبان که بعد از چند نسل که اینجا هستن، هنوز زبان بلد نیستن. یا مثلا گفته این مسلمون ها با زاد و ولدی که می کنن کم کم کل آلمان را دارن تسخیر می کنن و اینطرف اونطرف هم همش در حال ساختن مسجد هستن و ...
واکنشها واکنشهای رسمی و غیر رسمی به کتاب و سخنان این آقا خیلی زیاد هست. صدر اعظم آلمان خانم مرکل در ابتدا اعلام کرد که این کتاب حرفی برای گفتن نداره و اصولا ارزش مطرح شدن در سطح جامعه هم نداره. این حرف خانم مرکل هم به مذاق خیلی ها خوش نیامده چون معتقد هستن صدراعظم آلمان نباید در مورد یک کتاب توصیه نامه صادر کنه که این کتاب خوب هست یا بد بلکه باید خودش را کنار بکشه و اجازه بده ملت خودشون تصمیم بگیرن.
بانک مرکزی آلمان در واکنش به این کتاب تصمیم به عزل آقای زاراسین گرفت و درون حزب آقای زاراسین الان بحث شدیدی هست که آیا باید ایشان هنوز در این حزب اجازه فعالیت داشته باشه یا نه. به هر حال حزب SPD حزبی هست که در آلمان به عنوان نماینده قشر محروم به حساب می یاد و تا به حال سعی کرده از چنین چالش هایی پرهیز کنه.
چیزی که در این بین برای من خیلی شوک آور بود دیدن مصاحبه ها با مردم عادی آلمانی بود و دیدن اینکه خیلی از مردم عادی زاراسین را مرد شجاعی می دونن و می گن بالاخره یک نفر از سیاستمدارها پیدا شد که حرف دل ما را بزنه. اکثرا می گن این مشکلاتی که این آقا مطرح کرده تا به حال همه می دونستن اما کسی جرات مطرح کردنش را نداشت.
در عوض قشر تحصیل کرده و یا فرهنگی اکثرا حرفهای زاراسین را مهمل و بر مبنای جنجال گرایی می دونن.
ادامه بحث الان بعد از دوماه که از چاپ کتاب گذشته کسی دیگه تقریبا از زاراسین حرفی نمی زنه بلکه همه کلا در مورد زندگی مهاجران در آلمان حرف می زنن. هر روزی یک نفر یک جمله ای می گه که یک هفته در موردش بحث می شه. مثلا خانم وزیر آموزش و پرورش آلمان هفته پیش گفته بود که اینطور نیست که فقط خارجی ها مورد اجحاف قرار بگیرند. ما آلمانی ها هم مورد تبعیض قرار می گیریم و مثال آورده بود که در دوران مدرسه ترکها بهش می گفته اند آلمانی سیب زمینی خور یا آلمانی هرزه. از طرف دیگه ريیس یکی از بزرگترین حزبهای آلمان چند روز پیش گفته بود که کسانی که از فرهنگهای غریبه می یان و براشون سخته که خودشون را با محیط آلمان وفق بدهند خوب نیان اصلا... و طبیعتا این حرف جززز خارجیان آلمان را در آورد.
صورت مساله مشکل اصلی آلمان با خارجی ها در حال حاضر این هست که گروه خیلی بزرگی از ترکها در زمان بعد از جنگ جهانی به عنوان کارگر به آلمان آمدند و اینجا ماندگار شدند. این گروه اکثرا از طبقات پایین تر جامعه ترکیه آمده اند و اینجا تحصیلاتی نکرده اند. اکثرا زبان آلمانی را مسلط نیستند و بچه ها و نوه های اونها هم (یعنی نسل سوم!) زبان بلد نیستند. بعد اینها اکثرا در یک منطقه ای با هم زندگی می کنند و بین خودشون می مونن و مایحتاجشون را هم از ترکها می خرند و خلاصه خیلی نیازی هم به زبان پیدا نمی کنند. مشکل از جایی شروع می شه که در این محله ها شاید مدرسه هایی باشن که بیشتر از ۸۰ درصد کلاس محصلین ترک هستن و در نتیجه بچه ها حتی توی مدرسه فقط ترکی حرف می زنند.
خلاصه باید موند و دید که این بحث در نهایت به کجا می رسه.
پس نوشت: برای بحث و بررسی و خواندن توضیحات بیشتر مراجعه کنید به بخش نظرات.
1:38 PM نوشا
-
11 نظر
صحنه ناب
رفته بودم کفش بخرم. عصر بود. فروشنده ها اینجا اکثرا خانم هستند. یکی دو تا مشتری دیگه توی مغازه بودند. هوای بیرون هم گرفته بود. بارون تازه بند آمده بود.
یک دوری توی مغازه زدم. یک کفش که به نظرم جالب می آمد را برداشتم و خواستم از فروشنده بپرسم که شماره پای من موجود هست یا نه... پشتم به ویترین بود. فروشنده که دختر جوانی بود محو تماشای بیرون شده بود. یکی دوتا فروشنده دیگه هم همینطور. یک جوری با حسرت و لذت نگاه می کردن و آه می کشیدن که مونده بودم چی شده. خانم فروشنده بهم اشاره کرد برگرد پشت سرت را نگاه کن.
برگشتم دیدم یک پیر زن و پیرمرد خیلی خیلی شیک حدود هفتاد ساله ایستاده اند جلوی ویترین و دارن همدیگر را می بوسند. پیرزن کت نارنجی پوشیده بود و کفش و کیفش را هم با کتش ست کرده بود. به طرز بی نهایت زیبایی آرایش کرده بود. آقاهه هم کت و شلوار و کراوات و بی نهایت شیک و بی نهایت رسمی. اونقدر شیک کرده بودن و اونقدر طولانی همدیگر را بوسیدن که معلوم بود تازه به هم رسیده اند.
این یکی از اون صحنه های نابی بود که شاید هیچ وقت فراموشش نکنم.
4:58 PM نوشا
-
6 نظر
|
|
|