بازی روزگار
کمتر پیش میاد که توی ایران از راهنمایی تا چهارم دبیرستان توی یک مدرسه باشی. ولی برای ما فرزانگانی ها پیش می یاد.
کمتر هم پیش میاد که ۶ سال تمام با یک سری معلم باشی ولی برای ما که سری اولی بودیم پیش آمد چون بهترین معلمهای شهر را گلچین کرده بودند برای مدرسه ما و چند تائیشون واقعا از راهنمایی تا چهارم دبیرستان با ما بودن. یعنی جوری بود که ما این اواخر لوس که می شدیم بهشون می گفتیم مامان! چون عین مامان ها حرصمون رو می خوردن و روزی چندین ساعت باهامون سر و کله می زدند.
چیزی که از این هم کمتر پیش میاد اینکه تو بیای آلمان و توی دانشگاهی درس بخونی که بعدش بفهمی معلم ریاضی ات هم ۳۵ سال پیش همین دانشگاه درس خونده!
چیزی که باحاله اینه که اون معلم ریاضی هه دو سه روز بیاد مهمونت بشه. با هم بیرون برین و همش برات تعریف کنه که ۳۵ سال پیش اینجا چه شکلی بوده و خودش چه جوری زندگی می کرده.
الان که دارم تایپ می کنم معلم ریاضی دوران راهنمایی و دبیرستانم توی اون یکی اتاق خوابیده و فردا خداحافظی می کنه و می ره. توی این دو سه روز اونقدر حرف زده ایم و اونقدر دوباره شناخته امش که نگو. از روز اولی که آمده احساس می کنم مامان خودم پیشمه و الان که می خواد بره می دونم که حداقل به همون اندازه دلم تنگ می شه.
11:58 PM نوشا
-
9 نظر