دیر نشه
همینجوری small talk از همکار عراقی می پرسم آخر هفته چطور بود؟ می گه همه چی خیلی عالی بود. هوای عالی دوشنبه هم که تعطیل بود حسابی استفاده کردیم. فقط امروز ساعت ۷ صبح یک خبر بد گرفتیم که حالمون گرفته شد. صبح زنگ زده اند که پدر خانمم سکته کرده و بیمارستان هست. خانمش آلمانی هست و پدر و مادرش در یک شهر دیگه زندگی می کنند. خودشون بچه کوچیک دارن.
می گفت به خانمم گفتم صبر کن تا جمعه من مرخصی بگیرم با هم می ریم. بهش گفتم به خانمت بگو دخترت را برداره و بره، تو هر موقع تونستی برو. امروز سه شنبه است تا جمعه ممکنه دیر بشه ها. گفتم بهش ما که دور هستیم این موقعیت را نداریم که هر لحظه سوار ماشین یا قطار بشیم و دو سه ساعت بعد پیش عزیزامون باشیم. اما اینها که نزدیک هستن این شانس رو دارن، بگذار بره خانمت.
یک لحظه هم تردید نکرد. گوشی تلفن را برداشت و به خانمش زنگ زد. بعد از ۵ دقیقه آمد خوشحال و متعجب. گفت خانمم گفته من به هر حال داشتم می رفتم اما خیلی خوشحالم که تو هم موافقی.
خانمش را ندیده ام تا حالا. اما خوشحالم که رفت و پدرش را دید. کسی چه می دونه این چه دردیه که دیر برسی؟! مثل دوستم که با همه تلاشی که کرد باز هم دیر رسید.
11:24 AM نوشا
-
4 نظر