وعده کرده بودیم برای گپ زدن و شام و قهوه... یک دختر کرد است از یکی از کشورهای همجوار. مدتهاست که دوستیم و حرف همدیگر را خوب می فهمیم. کمتر پیش میاد که بگیم کشور من اینجوری و کشور تو اونجوری... معمولا می گیم توی کشورهای ماها اینجوری و اینور دنیا هم اونجوری. یعنی اونقدر شباهت داره دنیاهامون به هم.
کردها اصولا آدمهای سنت گرایی هستن و معمولا خیلی به کرد بودن و اصالتشون پایبند هستن. این دوست من تازه علی اللهی هم هست. یعنی به توان دو. اما با این حال یکی از جالبترین و خلترین دخترانی هم هست که به عمرم دیده ام.
لابلای حرفهاش می پرسه گفته بودم بهت که من یک بار هم با یک دختر ازدواج کرده بودم؟! یک جورایی احساس می کنم روی کله ام داره دو تا شاخ سبز می شه. به تمام روزهای عاشقی و دلتنگی اش برای مردهای مختلف فکر می کنم.
با خنده و بهت می گم من همش حسرت می خوردم که چرا دوست لسببین ندارم. می خنده و می گه نه من که می دونی لسییسن نیستم. تعریف می کنه که یک بار که خیلی نیاز به کار داشته و به خاطر خارجی بودن تعداد ساعت کارش محدود بوده به ۱۵ ساعت در هفته یکی از دوستهاش که پاس آلمانی داره، گفته بیا با من ازدواج کن که مشکلت حل بشه. این خل خدا هم رفته ازدواج کرده. می گم واقعا مطمئن شدم که خیلی خلی. آخه آدم برای حل یک مشکل به اون کوچیکی می ره ازدواج می کنه؟
بعد که با شوهرش آشنا شده و می خواسته ازدواج کنه مجبور شده که این ازدواج را کنسل کنه. داستانها داشت در مورد پروسه طلاق و ازدواج مجدد. کلی با هم خندیدیم به ماجراهاش.
زن سابقش هم الان یک شوهر آلمانی کرده. تعریف می کرد که گاهی مجبور می شه که به شوهر جدید زن سابقش تذکر بده که اونها قبلا با هم مزدوج بودن و اون باید ازش حرف شنوی داشته باشه.
باید اعتراف کنم که خیلی حس خنده داری هست وقتی با دوستت حرف می زنی و یک خط در میون در مورد "شوهر فعلی" اش و "زن سابق" اش حرف می زنه.
پسنوشت: نوشته جاری حاوی هیچ گونه نتیجه گیری اخلاقی نمی باشد.