کت شلوار: توی عروسی یک از دوستای سیتا نشسته ایم. هوای سالن کمی گرم شده. آقایون همه با کت و شلوار و کراوات نشسته اند. سیتا همش به میزی نگاه می کنه که عروس و داماد و پدر و مادرهاشون نشسته اند. یک دفعه می گه آخیش آخرش رونالد (داماد) کتش را درآورد و کتش را در میاره. می پرسم اینجوریه که باید صبر کنید تا داماد کتش را دربیاره؟ آدمهای سر میز تایید می کنند که کلا رسم هست که آدم اول صبر می کنه که میزبان کتش را دربیاره. آخر شب که داماد کراواتش را هم در میاره سر سه سوت همه آقایون کراواتها را باز کرده اند و نفس راحت می کشند.
رقص: در مورد رقص هم همینطور هست. معمولا اولین رقص مجلس رقص تانگوی عروس و داماد هست. بعد داماد با مادر عروس و عروس با پدر داماد تانگو می رقصه و بعد دیگه شیر تو شیر می شه. قبلش کسی نمی رقصه.
سیتا تعریف می کنه که توی یک عروسی، عروس ظاهرا یک مشکلی داشته که نمی تونسته برقصه (یا دوست نداشته که برقصه) و در نتیجه در کل عروسی هیچ کس نرقصیده!
غذا: در مورد غذا هم مثلا ایران اینجوری هست که هر کسی که سر سفره یا میز نشست شروع می کنه به خوردن. اینجا کلا رسم بر این هست که همه صبر می کنند تا همه سر میز بیان و همه با هم شروع می کنند و تا آخر غذا هم همه سر میز می مونن. یعنی حتی با همکارها که می ری سلف اگه ۲۰ نفر هستید و یک نفر ۲۰ دقیقه بعد از شما آمده باز هم می نشینید تا غذاش تمام بشه.
یک خاطره: سیتا در ایران. حدود ۳۰ نفر مهمون مامان اینها. مهمانی ناهار.
سیتا براش جالب بود که هر کسی که می نشست سر سفره بشقابش را پر می کرد و شروع به خوردن می کرد. می دونید که؟ ٬بفرمایید. بفرمایید سرد می شه. بفرمایید.٬ اصل ماجرا وقتی اتفاق افتاد که زن دایی غذاش را تمام کرده بود و می خواست بشقابش را ببره بذاره توی آشپزخونه که مامانم به رسم مهمون نوازی از دستش گرفت و به چشم به هم زدنی خودش برد توی آشپزخونه که زن دایی از جاش تکون نخوره. پشت سرش برادرم و عموها هم بلند شدند بشقابهاشون را بردن و سه سوت سفره خالی شد. من یک لحظه نگاه کردم دیدم سیتا نشسته با یک تکه نان توی دستش و جلوش هم خالی. خلاصه team work افراطی باعث شد که سیتای بیچاره اون شب گرسنه بمونه.
همینجوری small talk از همکار عراقی می پرسم آخر هفته چطور بود؟ می گه همه چی خیلی عالی بود. هوای عالی دوشنبه هم که تعطیل بود حسابی استفاده کردیم. فقط امروز ساعت ۷ صبح یک خبر بد گرفتیم که حالمون گرفته شد. صبح زنگ زده اند که پدر خانمم سکته کرده و بیمارستان هست. خانمش آلمانی هست و پدر و مادرش در یک شهر دیگه زندگی می کنند. خودشون بچه کوچیک دارن.
می گفت به خانمم گفتم صبر کن تا جمعه من مرخصی بگیرم با هم می ریم. بهش گفتم به خانمت بگو دخترت را برداره و بره، تو هر موقع تونستی برو. امروز سه شنبه است تا جمعه ممکنه دیر بشه ها. گفتم بهش ما که دور هستیم این موقعیت را نداریم که هر لحظه سوار ماشین یا قطار بشیم و دو سه ساعت بعد پیش عزیزامون باشیم. اما اینها که نزدیک هستن این شانس رو دارن، بگذار بره خانمت.
یک لحظه هم تردید نکرد. گوشی تلفن را برداشت و به خانمش زنگ زد. بعد از ۵ دقیقه آمد خوشحال و متعجب. گفت خانمم گفته من به هر حال داشتم می رفتم اما خیلی خوشحالم که تو هم موافقی.
خانمش را ندیده ام تا حالا. اما خوشحالم که رفت و پدرش را دید. کسی چه می دونه این چه دردیه که دیر برسی؟! مثل دوستم که با همه تلاشی که کرد باز هم دیر رسید.
پنجشنبه اینجا تعطیل رسمی هست. جمعه را هم مرخصی می گیرم که با شنبه و یک شنبه بشه ۴ روز پشت سر هم بیشتر کیف بده. از مرخصی سالیانه ام ۱۰ روزش صرف سفر ایران شده. این یک روز هم روش. فکر می کنم که برای کریسمس هم باید ۴ روز مرخصی اجباری را خالی نگه دارم. شاید یک بار دیگه بخوام برم ایران. یا شاید دوباره یک سفری پیش بیاد. بعد می بینم باز هم ارزشش را داره. یعنی باید اعتراف کنم که من حساب مرخصی هایم را بیشتر از حساب بانکی ام دارم. اونقدر که مرخصی هایم را می شمارم ببینم چقدرش رفته و چقدرش مونده حساب بانکی ام را چک نمی کنم.
رئیس مرخصی را که امضا می کنه می گه باید حواست باشه مرخصی های سال ۲۰۰۹ ات را هم بگیری که نسوزن. البته الان یک کم هم دیر شده. چون معمولا مرخصی هایی که طلبکار هستی را باید در ۳ ماه اول سال بعد بگیری. من خنده ام می گیره. می گم من همه مرخصی های ۲۰۰۹ را تا قطره آخر گرفته ام. می گه نه انگاری. اینجا که نوشته هنوز ۳ روز مرخصی از سال قبل داری!
یادم می یاد که مرخصی ایرانم را که تحویل داده بودم منشی روی ته برگش نوشته بود: ٬٬اوه! ۱۳ روز مرخصی باقیمانده از ۲۰۰۹!٬٬. نه اینکه ته برگ مرخصی کاربنی بود، من فکر کرده بودم که اونو برای کس دیگه ای نوشته بوده و به کاغذ من هم پس داده بوده. رئیس با منشی چک می کنه و اونم می گه بله. ۱۰ روز ایرانش را از اون ۱۳ روز کم کردم. الان هنوز ۳ روز مرخصی از سال ۲۰۰۹ داره. فکر می کنم شاید مرخصی های ۲۰۰۸ را که نگرفته بودم برای ۲۰۰۹ حساب کرده. اما باز هم یک جورایی با حساب کتابهای من جور در نمی یاد. اما اصلا جرات نمی کنم پی گیری می کنم، نکنه معلوم بشه که اشتباه کرده. به قول آلمانها سگ خفته را نباید بیدار کرد.
فکر می کنم الان نیمه ماه پنجم ۲۰۱۰ هستیم و من هنوز مرخصی های ۲۰۰۹ هم را هم تمام نکرده ام؟! این یعنی مستی!
به اولین چیزی که فکر می کنم اینکه چقدر جــــِـززز دوستای آمریکایی که کلا ۱۰ روز در سال مرخصی دارن در میاد وقتی که این نوشته را بخونن. اینه که حتی اگر همین ۵ دقیقه دیگه منشی بیاد و بگه که اشتباه کرده بوده با کمال پــَستی این پست را تقدیم می کنم به دوستان مقیم آمریکا.
وعده کرده بودیم برای گپ زدن و شام و قهوه... یک دختر کرد است از یکی از کشورهای همجوار. مدتهاست که دوستیم و حرف همدیگر را خوب می فهمیم. کمتر پیش میاد که بگیم کشور من اینجوری و کشور تو اونجوری... معمولا می گیم توی کشورهای ماها اینجوری و اینور دنیا هم اونجوری. یعنی اونقدر شباهت داره دنیاهامون به هم.
کردها اصولا آدمهای سنت گرایی هستن و معمولا خیلی به کرد بودن و اصالتشون پایبند هستن. این دوست من تازه علی اللهی هم هست. یعنی به توان دو. اما با این حال یکی از جالبترین و خلترین دخترانی هم هست که به عمرم دیده ام.
لابلای حرفهاش می پرسه گفته بودم بهت که من یک بار هم با یک دختر ازدواج کرده بودم؟! یک جورایی احساس می کنم روی کله ام داره دو تا شاخ سبز می شه. به تمام روزهای عاشقی و دلتنگی اش برای مردهای مختلف فکر می کنم.
با خنده و بهت می گم من همش حسرت می خوردم که چرا دوست لسببین ندارم. می خنده و می گه نه من که می دونی لسییسن نیستم. تعریف می کنه که یک بار که خیلی نیاز به کار داشته و به خاطر خارجی بودن تعداد ساعت کارش محدود بوده به ۱۵ ساعت در هفته یکی از دوستهاش که پاس آلمانی داره، گفته بیا با من ازدواج کن که مشکلت حل بشه. این خل خدا هم رفته ازدواج کرده. می گم واقعا مطمئن شدم که خیلی خلی. آخه آدم برای حل یک مشکل به اون کوچیکی می ره ازدواج می کنه؟
بعد که با شوهرش آشنا شده و می خواسته ازدواج کنه مجبور شده که این ازدواج را کنسل کنه. داستانها داشت در مورد پروسه طلاق و ازدواج مجدد. کلی با هم خندیدیم به ماجراهاش.
زن سابقش هم الان یک شوهر آلمانی کرده. تعریف می کرد که گاهی مجبور می شه که به شوهر جدید زن سابقش تذکر بده که اونها قبلا با هم مزدوج بودن و اون باید ازش حرف شنوی داشته باشه.
باید اعتراف کنم که خیلی حس خنده داری هست وقتی با دوستت حرف می زنی و یک خط در میون در مورد "شوهر فعلی" اش و "زن سابق" اش حرف می زنه.
پسنوشت: نوشته جاری حاوی هیچ گونه نتیجه گیری اخلاقی نمی باشد.
یکی از مشغولیتهای جدی بنده عزا گرفتن هست. عزا گرفتن برای این، برای اون، و برای خودم که از همه بیشتر. این عزاداری معمولا توام می شه با سکوت و سکوت، و یا غذا پختن افراطی، و یا مرتب کردن خونه به صورت افراطی و یا گاهی هم حتی گریه جلوی آینه! از اون مدل گریه های ساکت و صامت.
دو سه هفته ای بود که فکر می کردم اون پروسه تمام شده. پروسه عزاداری نه ها! یک پروسه ای هست در این ژرمنی که بایستی طی بشه که حالا ماهیتش اونقدرها هم مهم نیست. مهم اینه که شرش کنده بشه. اونوقت یک ابلهی پشت تلفن فرمایش کرده بود که تمام شده، یا گوشهای بنده اونقدر زبان نفهم بودند که اینجوری شنیده بودند.
امروز زنگ زدم برای پی گیری، که گفتن تمام نشده که! هنوز شروع هم نشده که بخواد تمام بشه...
خلاصه صبح دوشنبه ای، کل هفته ام را ساخت دیگه. گفتم به این مناسبت رسما ۳ روز عزای خصوصی اعلام می کنم که هفته شما را هم ساخته باشم.