عید
یکی دوهفته پیش بود که بلیط خریدم. از وقتی که آمده ام عید ایران نبودم. سالهای اول موقع عید اینجا فصل امتحانات بود و سال گذشته هم موقع عید هنوز دوره آموزشی کارم تمام نشده بود و هرچند می شد که مرخصی بگیرم اما حیا کردم.
بلیط را که خریدم هنوز باورش نکرده بودم. ۳-۴ روزی طول می کشه تا پول را پرداخت کنی و بلیط بیاد توی میل باکست و همه اش هم اینترنتی که یعنی کلا حسی نداره. تا اینکه شبی خواب دیدم که رفته ام ایران و رسیده ام اصفهان و منزل پدری و مامان و بابا و بروبچه ها همه جمع شده اند و طبق معمول با کنجکاوی منتظر باز شدن ساک هستند...
و حس من در اون لحظه بدترین حس دنیا بود. همش به خودم لعنت می کردم که اونقدر هول هولکی اومدم و اونقدر سرم به کار بود که هیچی خرید نکردم و توی شلوغ پلوغیهای رفتن و ماندن ٬حتی شکلات٬ هم نخریده ام...
صبح که از خواب بیدار شدم آنچنان شاکر دربار الهی بودم که یک فرصت دوباره به من داده که این قصورم را جبران کنم که نمی دانید. از آنروز هر روز مشغول خرید هستم. از این مغازه به اون مغازه. ازاین شهر به اون شهر. هنوز هم باور نمی کنم که ۳-۴ روز دیگه پروازم هست و هنوز باور نمی کنم که ۴-۵ روز دیگه عید هست. حال و هوای عید هم که نیست. اینجا هوا هنوز سرده، برف تمام شده و به جاش روزهای متوالی بارانی و ابر سیاه.
خلاصه شاید نصیب شد که ببینمتون... اگر نه که عیدتون مبارک باشه و چهارشنبه سوری تون هم به خیر باشه.
11:04 PM نوشا
-
14 نظر