سلام از بروکسل
پروژه
الان روی تخت توی هتل نشسته ام. سالم ولی بی رمق. فردا تحویل مرحله ای از یک پروژه بزرگ هست. پروژه کلا از طریق اتحادیه اروپا تامین هزینه می شه و در حدود ۳ سال طول می کشه. حدود ۱۳ پارتنر روی این پروژه کار می کنند از کشورهای مختلف اروپایی و هر سال دو بار نشست هست. یک بار نشست پارتنرها و یک بار هم برای تحویل دادن یک فاز که فردا فاز دوسوم نهایی هست.
رانندگی
با استاد ایرانی با ماشین آمدیم. تمام مدت جون به لب شدم از رانندگی اش. عادتی که داره اینه که وقتی حرف می زنه ۹۰ درجه برمی گرده تو را نگاه می کنه و حواسش به جاده نیست. عادت داره که حداقل ۴۰ تا بیشتر از حد مجاز بره. مخصوصا از وقتی وارد بلژٓیک شدیم دیگه قضیه تو مایه های قطار وحشت بود. توی آلمان که اتوبانها معمولا مرز سرعت ندارند هرچی خواستی تند می ری. اما توی بلژیک کلا ۱۲۰ اینا بیشتر نمی شه رفت. بعد این بابا با ۱۸۰ می ره و بد و بیراه می گه به این بیچاره ها که فکر می کنن یک نفر پشت سرشون داره با ۱۲۰ میاد.
وقتی که رسیدیم واقعا یک نفسی کشیدم که به خیر گذشته. کلید اتاق را تحویل گرفتم. ساکم را گذاشتم توی اتاق و بدو بدو رفتم توی جلسه که ساعت ۶ شروع می شد. جلسه هماهنگی برای فردا بود که چی بگیم و چی نگیم و خلاصه کمی بحث به درازا کشد و شد ساعت ۸ونیم شب. منهم که فقط صبحانه خورده بودم دعادعا می کردم که زودتر تمام کنند برویم شام.
آسانسور
۸ونیم دیگه تمام حرفها زده شده بود و رفتیم که کوله پشتی ها و لب تاپ ها رو بگذاریم توی اتاق هامون و بریم یک جایی پیدا کنیم شام بخوریم. سوار آسانسور شدیم و در داشت بسته می شد که یکی دو نفر دیگه هم رسیدند و به اونها هم جا دادیم که سوار بشوند و یک کمی به هم بیشتر چپیدیم که مهربون باشیم با پارتنرهای پروژه مشترکمون.
بعد آسانسور رفت یک طبقه بالا و نگه داشت و از هوش رفت! یعنی در باز نمی شد و هیچ دکمه ای را هم نمی تونستی فشار بدی. یعنی فشار می دادی اما تاثیری نداشت. ما هم ۷ نفر توی آسانسور چپیده به هم. یک کمی تلاش کردیم که در را باز کنیم. یک کمی دکمه ها را فشار دادیم ... خبری نشد. بعد آلارم را به صدا در آوردیم که بابا ما اینجا گیر افتادیم. آقای پذیرش هتل و یکی دونفر از آدمهای دیگه پروژه که بیرون بودن اومدن و ما خوشحال شدیم که صدای آقای سوئیسی پارتنرمون را شنیدیم. گفتیم دیگه نجات یافتیم.
بعد یک کمی زور زدن دیدن که در را نمی تونن باز کنن رفتن گفتن باید زنگ بزنیم سرویس بیاد. دو دقیقه بعد موبایل یکی از آقایون داخل آسانسور زنگ خورد. یک کم حرف زد و قطع کرد. پرسیدیم کی بود. گفت پارتنر سوئیسی بوده. گفته تا ما بیاییم از آسانسور در بیاییم ظاهرا طول می کشه و اونهای دیگه می رن یک بار پیدا کنن آبجو بخورن!!!!
خلاصه ما موندیم و یکی دو نفر آدم خل و چل که تو اون وضعیت از در و دیوار آسانسور بالا می رفتن و می خواستن از داخل در آسانسور را باز کنن. یک خانم اتریشی که فوبیای اتاق دربسته داشت و یکهو هول برش داشته بود که دیگه بیرون نمی یاد و داشت از ترس می مرد و یک خانم پروفسور هلندی آلمانی که اون وسط لب تاپش را در آورده بود توی اینترنت داشت دنبال نقشه ساختمانی آسانسور می گشت. و این استاد ایرانی ما که همش به اون باباها که آویزون آسانسور بودند التماس می کرد که بابا تو رو بخدا ول کنید.
خلاصه یکی دو بار دوباره زنگ آلارم را زدیم که آقای پذیرش هتل بیاد بهمون حداقل دلداری بده. هر بار اومد دعوا کرد که چرا زنگ می زنیم و هر بار گفت که زنگ زده سرویس بیاد. بعدش ما می دونستیم که تا فردا صبح هم کسی نمیاد. آخه توی بلژیک ساعت ۹ شب یکشنبه کی پا می شه بیاد تو را از آسانسور در بیاره؟ باید زنگ بزنی به آتش نشانی در این زمینه ها که آقای هتلی گفته بود که زنگ نمی زنه. شاید چون پاش گرون تمام می شد.
خلاصه بعد از ۴۵ دقیقه تمام تلفن زدیم به اون دوستان خیلی عزیز که رفته بودن آبجو خوری گفتیم اینجا دیگه کم کم هواهم برای تنفس نیست و ترا خدا بیایید ما را نجات بدید یا حداقل به این آقا هتلی فشار بیارید زنگ بزنه به آتش نشانی ای چیزی. خلاصه بعد از نزدیک یک ساعت با زور بازوی خودمون و کمک دوستان از اون طرف از آسانسور در آمدیم. تجربه منحصر به فردی بود.
مخصوصا شناخت آدمها! فکر کن تو توی آسانسور گیر افتادی این غول تشرها می رن برای خودشون آبجو بخورن. اگه فقط دونفرشون یک کمی کمک کرده بودن همون ۵ دقیقه اول کار حل شده بود. ولی امان از شعور انسانی! یعنی این ۵ نفری که بیرون بودند یک نفر سوئیسی، یک فنلاندی و دو دانمارکی همشون به درد لای جرز می خورن. واقعا آدم اینقدر بی مسئولیت؟!
11:01 PM نوشا
-
23 نظر