حرف
توی دلم غصه هست و توی دلم یک عالمه حرف هست که باید با چند نفری بزنم که الان توی دلشون غصه هست. باید بهشون بگم که همه چیزو می شه جور دیگه ای دید که اینقدر غصه دار نباشه. اگه اونجا بودم می رفتم خونه یکی یکی شون منتظر فرصت می موندم که خونه خلوت بشه. با یکی یکی شون سر حرف را باز می کردم. حرف که داغ می شد یک کمی چرت و پرت می گفتیم که فضا دوباره آروم بشه چه می دونم از رومیزی و گلدون جدید و طعم پولکی و گرمی و سردی هوا می گفتی و بعد دوباره از سر می گرفتی.
یا اصلا می گفتی پاشو بریم یک کم دم رودخونه قدم بزنیم و گپ می زدی باهاشون. ساعتها...
حالا زنگ می زنی به یکی یکی شون. نمی دونی کی زنگ بزنی که تنها گیرش بیاری. از پشت تلفن نمی بینی که چشمهاش پف کرده از گریه یا نه. نمی دونی رنگش پریده حالا یا معمولیه. نمی دونی قیافه اش عین کلاف سردرگمه یا عین سیب زمینی پخته و وارفته. یعنی همه اینها رو که از صدا نمی تونی تشخیص بدی که.
بعدش هم از خارج زنگ می زنی طرف همش هوله که پول تلفنت زیاد نشه. هی می گه خوب حالا بعدا که اومدی حرف می زنیم حالا پول تلفنت زیاد می شه. مجبوری حرفات رو تند تند بزنی. صدات عین اینها می شه که بیانیه صادر می کنند. لجت می گیره از صدای خودت.
همین دیگه...
11:48 AM نوشا
-
16 نظر