روح و هدیه کریسمس
نامزدی
چند روز پیشها نامزدی برادرم بود. من اینجا سرکار بودم و برادر کوچیکه از صبح در تدارک بود. صبح کله سحر آنلاین شده بود. می گفت امشب پخش زنده داریمااا... کامپیوتر را آورده بود توی سالن و از صبح تست می کردیم که تصویر بگیریم. من باید کار می کردم و توی لینوکس تصویر نداشتم. اما خوبیش این بود که لحظه به لحظه در جریان بودم.
لیست مهمونها
از برادر کوچیکه لیست مهمونها را می گیرم. دونه دونه سرشمار می کنم. دائی فلانی؟ عمو فلانی؟ سر یکی از دائی ها برادرم می گه نه با اونا فعلا روابط شکرآبه. تعجب می کنم که چرا من نمی دونستم؟ می گه سر عقد دخترشون تا ما اومدیم برسیم خیلی دیر شد دیگه اونا هم گیر دادن و خلاصه شکرآب شد.
یادم میاد که در مورد عقد پشت تلفن از مامان پرسیده بودم چطور بود... خیلی با میلی جواب داده بود نه خیلی جالب نبود. ما هم که اونقدر دیر رسیدیم... منهم فکر کرده بودم خیلی جالب نبود بر می گرده به اونکه عقد و عروسی های این دایی خاص خیلی ح.زب ال.لهی هست. به برادرم می گم یک جمله کلیدی از دعوا را برام بگو. می گه من که می دونی کلا اینجور چیزا رو از این گوش می شنوم از اون یکی در می کنم. اما چون اصرار می کنی: horri peridan too delemoon. من از این طرف از خنده روده بر می شم. یعنی اصلا لازم نیست که ریز ماجرا را بدونم. همین یک جمله انگار کل ماجرا را برام کاملا واقعی کرد. هنوزم که هنوزه بهش فکر می کنم نیشم تا بناگوش باز می شه.
روح
ساعت کار من کم کم به پایان می رسه و طبقه پایین شرکت هم جشن آخر ساله. بچه ها کم کم می رن پایین و من نشسته ام پای کامپیوتر. تصویر میاد و برادرم یک دور وب کم را می چرخونه که همه زوایا و مهمونها را داشته باشم. بعد حدود یک ساعت همینجوری نگاه می کنم. فقط بی صدا بود. می دیدم که یک دسته آدم بلند می شوند می رقصند. بعد از چند دقیقه متلاشی می شوند. بعد دوباره و دوباره و دوباره... عروس را برانداز می کنم. برادرم را در قامت دامادی برانداز می کنم خواهرم. همه مهمانها که ۹۹ درصدشون را می شناسم. مامان و بابا هر از گاهی از جلو تصویر رد می شوند و می شه دید که حسابی مشغول تدارکات هستند. غیر از برادر کوچیکه ام کسی از وجود من خبر نداره و من یک جورایی احساس روح بهم دست می ده. چون من همه را می بینم بدون صدا و هیچ کس منو نمی بینه :) برادرم بعدا برای همه تعریف کرده بود که منهم حضور داشته ام.
یک جایی تصویر قطع شد و من هم به مهمانی کسل کننده آخر سال پیوستم.
هدیه کریسمس
بعد از یک شب بیخوابی بالاخره تسلیم می شم و سر از مطب دکتر در می آورم. کارت بیمه ام را می دهم و منتظر می مونم که صدا زده بشم. اسم خودم را می شنوم و می روم به سمت دفتر منشی. دوباره یک نفر اسمم را صدا می زنه و می بینم که خانم دکتر هست. بار اولم بود اونجا بودم و نمی شناختمش. خانم دکتره خیلی بامزه بود و یه جورایی خیلی شنگول بود. از این مدل آدمها که همش می خندند.
دید که من هاج و واج نگاه می کنم که کی داره منو صدا می زنه با خنده گفت من پشت لیوان قهوه ام قایم شده بودم منو ندیدید. رفتیم داخل اتاق معاینه و توضیح دادم که چند روزه که سرما خورده ام و دو سه روزی هم اصلا صدا نداشتم و سینوسهام کلید کرده اند و ...
بعد از یک کمی معاینات معمول گفت که برام آنتی بیوتیک می نویسه که من کلی تعجب کردم چون اینجا معمولا به این سادگی آنتی بیوتیک نمی نویسند و بعد دوباره غش غش خندید و گفت عوضش الان دیگه براتون آخر هفته شد. براتون تا آخر هفته مرخصی نوشتم. سه شنبه بود تازه! خندید و گفت اینم کادوی کریسمس من به شما.
12:53 PM نوشا
-
0 نظر