بازگشت به غربت قبلی
دو روزه که برگشته ایم. سفر خوبی بود به خصوص که دوستان خیلی خوبی را دیدم که خیلی حس خوبی بود. دو تا از دوستانی را دیدم که شاید ۱۵ سال بود ندیده بودمشان. یکی دو نفر را هم نشد که ببینم که کلی حیف شد. الان هم خسته ام. شب و روزم که قاطی پاتی شده که هیچ اصلا هم حوصله کار کردن ندارم. یعنی الان سر کار نشسته ام و حتی با خودم کلنجار نمی رم که کار کنم...
شیکاگو، نیویورک، فیلادلفیا و واشنگتن که شاید مهمترین شهرهای بزرگ آمریکا حداقل در ساحل غربی هستند را دیدیم. به نظرم در نهایت تفاوت خیلی چشمگیری بین زندگی آمریکایی و اروپایی نیست. فکر می کنم برای کسی که از ایران میاد هر دوش تا یک حدودی بهشت برین هست. اما یک جورایی به نظرم زندگی در جامعه آمریکایی به خاطر چالشهای روزمره ای که آدم باهاش مواجه می شه و کلا به خاطر استیل زندگی آمریکایی به زندگی ایرانی نزدیکتره و در عوض زندگی اروپایی یک جورایی ریلکس تر و راحتتر اما خوب غریبانه تره.
مرخصی
آمریکایی ها ظاهرا به کار زیاد خیلی اهمیت می دهند. ۱۰ روز مرخصی در سال به نظرشون یک قاعده است که با هر چند سال سابقه کار ۳-۴ روز بهش اضافه می شه. توی آلمان فکر می کنم اگر روزی مرخصی را از ۲۵ روز در سال به ۱۰ روزتغییر بدهند حتما انقلاب می شه چون آلمانی ها معمولا یک سال تمام کار می کنند و پول جمع می کنند برای سفر و اگر برای سفر مرخصی کافی نداشته باشند حسابی فلسفه زندگی شون به هم می ریزه.
پول و پله
ظاهرا آمریکایی ها به خاطر اینکه مثلا نسبت به آلمان مالیات خیلی کمتر می دهند درآمد بهتری دارند. اما از اونجایی که بیمه درست درمونی ندارند یک جایی باید کلی پول خرج دوا و درمون کنن و از اونجایی که خونه هایی که می سازند همه یک جورایی حالت موقتی داره باید برای تعمیرات و یا خریدن خونه جدید و ... کلی پول صرف کنند به علاوه کسانی که بچه دار هستند برای کالج بچه ها و دانشگاه واقعا پوستشون کنده است. اینه که فکر می کنم در نهایت با اینکه آدم در آمریکا یک درصدی بیشتر پول در میاره اما در نهایت چیز زیادی براش نمی مونه.
تفاوت اساسی دیگه اینه که توی اروپا به خاطر ساختار سوسیالیستی اکثر کشورها اصولا این موقعیت را نداری که یک شبه ره صد ساله بری و مثلا با یک ایده زندگی ت رو زیر و رو کنی اما خوب چنین چیزی در آمریکا کاملا شدنی هست. در نهایت به نظرم برای کسی که دنبال یک زندگی معمولی و کار معمولی هست زندگی در آمریکا خیلی مزیتی بر اروپا نداره.
یخ و پارچ آب
توی ایران توی این رستوران بی کلاسها بود که آدم هر موقع می رفت یک پارچ آب استیل می آوردن با یک عالمه یخ توش که وقتی طرف براتون آب می ریخت همه یخ ها با هم سرازیر می شدند توی لیوانتون ها... اینم یک چیز خیلی طبیعی هست توی آمریکا. یعنی ممکنه بری توی یک رستوران خیلی شیک که پول خون پدرشون را ازت بگیرن اما طرف جلوی چشمت پارچ استیل را می گیره زیر شیر آب، آب می کنه و برات می ریزه توی لیوان. توی آلمان کلا رایج نیست که کسی آب لوله کشی بخوره هر چند که آب لوله کشی قابل خوردن (نوشیدن) هست اما آلمانیها یک سلیقه نفرت انگیز دارند که همیشه آب معدنی می خورند و از اونجایی که اکثر منابع آبشون مثل آبعلی گازدار هستند اینه که اینها اکثرا عادت دارن که آب معدنی گازدار بخورند(نفرت انگیزش مال این قسمت بود).
واکسی و تاکسی و شال و روسری
یک چیزی که منو خیلی یاد ایران می انداخت تاکسی های زیاد در حال رفت و آمد در شهر بود و دیگه واکسی های کنار خیابون و بساطی ها که شال یا تی شرت و اینجور مقولات می فروشند. بخصوص توی نیویورک آدم همش یاد تهران می افته از دیدن اینجور صحنه ها. اما خوب میان ماه من تا ماه گردون!
بازگشت
سفر برگشت به سیتا خیلی بد گذشت چون به خاطر سرما خوردگی یک کمی گوشش مشکل داشت و موقع فرود فشار زیادی به گوشش وارد شد و به خاطر اینکه پرواز مستقیم نبود دوبار فرود هواپیما به فاصله کوتاه و پشت سرهم باعث شد که پرده گوشش خونریزی کنه و درد زیادی داشته باشه که باید یک مدتی مداوا کنه تا دوباره خوب بشه.
11:44 AM نوشا
-
0 نظر