ریلکس
یک شنبه عصر... هوا کم کم تاریک می شه و دیگه درخت رنگ و وارنگ با برگهای پاییزی را جلوم نمی بینم. پنجره چاتاق بازه و یک بند بارون میاد. مهمانهای دیشب رفته اند و آثار مهمانی هم محو شده. تا ۴ صبح پابه پای مهمانها بیدار بوده ام و امروز حوصله کار جدی ندارم. نشسته ام پای اینترنت. کمی بین کانالهای ایرانی کمی بالا پایین می رم. کمی شو و کمی تفسیر اخبار و آخرش از خیرش می گذرم. دوست دارم فقط وقت گذرانی کنم. یکی دو قسمت قدیمی تر desperate housewives را می بینم.
با خودم فکر می کنم به کسی زنگ بزنم. اما کسی به ذهنم نمی یاد که توی این ساعت روز خونه باشه. دوست های ایران هنوز سر کار هستند. دوست های آمریکا و کانادا هنوز از خواب بیدار نشده اند. با مامان اینها دیشب حرف زده ام و دوستهای آلمان را همه هفته گذشته دوره کرده ام. اصولا آدم که اینجا یک شنبه به کسی زنگ نمی زنه که!
به سیتای بیچاره فکر می کنم. اونم امروز می خواست یک روز کامل ریلکس کنه. کلی کتاب برای تولدش هدیه گرفته که می خواست بخونه. اما امروز دوستش پرواز داشت به امارات برای یک قرار کاری. صبح از فرودگاه زنگ زد که پاسپورتش را جا گذاشته. از صبح سیتا دنبال پاسپورت می گشت تا آخر طرف یادش اومد که توی کدام سوراخ موش قایم کرده پاسش را. زنگ می زنه می گه پاسپورت را پیدا کردم. من با خودم فکر می کنم بیچاره حالا باید بره تا دوسلدورف و برگرده. از ما تا دوسلدورف نیم ساعت سه ربع راهه. سیتا اعلام می کنه: خبر بد اینه که باید برم فرانکفورت چون پروازش در واقع فرانکفورت بوده. می گه باید قبل از ۷ اونجا باشم که این تنها پروازیه که می تونه بگیره و قبل از فردا صبح امارات باشه که فردا اونجا قرار کاری مهمی داره... این یعنی دو ساعت و نیم رفت و دو ساعت و نیم برگشت!!! و این یعنی آخر هفته بی آخر هفته!
5:32 PM نوشا
-
0 نظر