مولتی کولتی
اروپا کلا با اینکه ظاهرا مهاجرپذیر نیست اما در واقع خیلی مولتی کولتی هست. یعنی در جایی که کل مولتی کولتی ای که در ایران می بینی معمولا منحصر می شه به افاغنه پناهنده و عراقیهای مهاجر، در آلمان مثلا کلی ترک و ایتالیایی و ژاپنی و ... می بینی که جزیی از جامعه هستن یا توی فرانسه مثلا کلی آفریقایی می بینی.
توی آلمان مثلا از جمعیت ۸۰ میلیونی ۶-۷ میلیون خارجی هستند که هر گروهشون بیشتر توی یک شهر متمرکز هستند. مثلا دوسلدورف شهر ژاپنی هاست یا کُـلن شهر ایرانیهاست وترکها هم که اصولا همه جا هستند. من اون اوایل از این حضور ترکها همش یاد فیلم مرد آفتابی می افتادم که بابای اکبر عبدی بهش می گفت سلام منو به ترکهای ژاپن برسون. عبدی می گفت بابا جان آخه ژاپن که ترک نداره. باباهه با لهجه ترکی می گفت پدر جان همه جای دنیا ترک داره. شما جوونی نمی فهمی. :D
توی آلمان مثلا اینجوریه که توی خیابون که می ری اکثرا تا حدود زیادی از قیافه های مردم می تونی ملیتشون را حدس بزنی. مثلا زن بالای ۷۰ سال که می بینی که تو اون سرما با رژ لب قرمز زده و دامن، سوار دوچرخه شده یا داره عصا زنان می ره خرید روزانه اش را بکنه می دونی که طرف آلمانیه. دخترای بور خوشگل و خوش تیپ که می بینی که به چشم غیر متخصص آلمانی میان اگه واقعا جذاب و آرایش کرده باشند حتما روس هستند. مو مشکی و تیپ شرقی بی روسری یا ترک هستند یا ایرانی و چشم و ابرو مشکی با روسری سفت و رفت و چاق و چله یا ترک هستند یا عرب. اگرهم طرف چشم بادومیه و دوربینش به گردنشه و یک نقشه دستشه و داره تمام مدت یا روی نقشه نگاه می کنه یا در حال چیلیک چیلیک عکس گرفتن از این طرف اونطرفه که می دونی بابا توریسته.
حالا چیزی که توی آمریکا سوال بود برای ما اینکه آدم اصلا چه جوری تشخیص می ده که یک نفر آمریکاییه؟ یعنی توی یک کشوری که همه مهاجر هستند هیچ تیپ خاصی وجود نداره دیگه. مثلا وقتی توی نیویورک (یا احتمالا هر شهر دیگه ای توی آمریکا) توی محله چینی ها می ری حس می کنی که واقعا داری توی یکی از خیابونهای یکی از شهرهای چین راه می ری. تمام تابلو مغازه ها به چینی. آدمها همه چشم بادومی. بقالی های پر از میوه و سبزی و ماهی و میگو و ادویه و خرت و پرتهای چینی و فروشنده های دوره گرد که هر نیم متر یک بار بیخ گوشت داد می زنن رولکس روکس!
بعد با خودت فکر می کنی خوب اینها همه آمریکایی هستند؟
یا وقتی دوستت را می بینی که ۱۳ ساله آمریکاست یا شوهر اون یکی که ۳۰ ساله که آمریکاست یا اون آقای آلمانی که ۱۵ ساله توی نیویورک توی آی بی ام کار می کنه با خودت فکر می کنی اینا همه آمریکایی هستند یا پس آمریکایی های واقعی کی ها هستند؟
11:24 AM نوشا
-
0 نظر
بازگشت به غربت قبلی
دو روزه که برگشته ایم. سفر خوبی بود به خصوص که دوستان خیلی خوبی را دیدم که خیلی حس خوبی بود. دو تا از دوستانی را دیدم که شاید ۱۵ سال بود ندیده بودمشان. یکی دو نفر را هم نشد که ببینم که کلی حیف شد. الان هم خسته ام. شب و روزم که قاطی پاتی شده که هیچ اصلا هم حوصله کار کردن ندارم. یعنی الان سر کار نشسته ام و حتی با خودم کلنجار نمی رم که کار کنم...
شیکاگو، نیویورک، فیلادلفیا و واشنگتن که شاید مهمترین شهرهای بزرگ آمریکا حداقل در ساحل غربی هستند را دیدیم. به نظرم در نهایت تفاوت خیلی چشمگیری بین زندگی آمریکایی و اروپایی نیست. فکر می کنم برای کسی که از ایران میاد هر دوش تا یک حدودی بهشت برین هست. اما یک جورایی به نظرم زندگی در جامعه آمریکایی به خاطر چالشهای روزمره ای که آدم باهاش مواجه می شه و کلا به خاطر استیل زندگی آمریکایی به زندگی ایرانی نزدیکتره و در عوض زندگی اروپایی یک جورایی ریلکس تر و راحتتر اما خوب غریبانه تره.
مرخصی آمریکایی ها ظاهرا به کار زیاد خیلی اهمیت می دهند. ۱۰ روز مرخصی در سال به نظرشون یک قاعده است که با هر چند سال سابقه کار ۳-۴ روز بهش اضافه می شه. توی آلمان فکر می کنم اگر روزی مرخصی را از ۲۵ روز در سال به ۱۰ روزتغییر بدهند حتما انقلاب می شه چون آلمانی ها معمولا یک سال تمام کار می کنند و پول جمع می کنند برای سفر و اگر برای سفر مرخصی کافی نداشته باشند حسابی فلسفه زندگی شون به هم می ریزه.
پول و پله ظاهرا آمریکایی ها به خاطر اینکه مثلا نسبت به آلمان مالیات خیلی کمتر می دهند درآمد بهتری دارند. اما از اونجایی که بیمه درست درمونی ندارند یک جایی باید کلی پول خرج دوا و درمون کنن و از اونجایی که خونه هایی که می سازند همه یک جورایی حالت موقتی داره باید برای تعمیرات و یا خریدن خونه جدید و ... کلی پول صرف کنند به علاوه کسانی که بچه دار هستند برای کالج بچه ها و دانشگاه واقعا پوستشون کنده است. اینه که فکر می کنم در نهایت با اینکه آدم در آمریکا یک درصدی بیشتر پول در میاره اما در نهایت چیز زیادی براش نمی مونه. تفاوت اساسی دیگه اینه که توی اروپا به خاطر ساختار سوسیالیستی اکثر کشورها اصولا این موقعیت را نداری که یک شبه ره صد ساله بری و مثلا با یک ایده زندگی ت رو زیر و رو کنی اما خوب چنین چیزی در آمریکا کاملا شدنی هست. در نهایت به نظرم برای کسی که دنبال یک زندگی معمولی و کار معمولی هست زندگی در آمریکا خیلی مزیتی بر اروپا نداره.
یخ و پارچ آب توی ایران توی این رستوران بی کلاسها بود که آدم هر موقع می رفت یک پارچ آب استیل می آوردن با یک عالمه یخ توش که وقتی طرف براتون آب می ریخت همه یخ ها با هم سرازیر می شدند توی لیوانتون ها... اینم یک چیز خیلی طبیعی هست توی آمریکا. یعنی ممکنه بری توی یک رستوران خیلی شیک که پول خون پدرشون را ازت بگیرن اما طرف جلوی چشمت پارچ استیل را می گیره زیر شیر آب، آب می کنه و برات می ریزه توی لیوان. توی آلمان کلا رایج نیست که کسی آب لوله کشی بخوره هر چند که آب لوله کشی قابل خوردن (نوشیدن) هست اما آلمانیها یک سلیقه نفرت انگیز دارند که همیشه آب معدنی می خورند و از اونجایی که اکثر منابع آبشون مثل آبعلی گازدار هستند اینه که اینها اکثرا عادت دارن که آب معدنی گازدار بخورند(نفرت انگیزش مال این قسمت بود).
واکسی و تاکسی و شال و روسری یک چیزی که منو خیلی یاد ایران می انداخت تاکسی های زیاد در حال رفت و آمد در شهر بود و دیگه واکسی های کنار خیابون و بساطی ها که شال یا تی شرت و اینجور مقولات می فروشند. بخصوص توی نیویورک آدم همش یاد تهران می افته از دیدن اینجور صحنه ها. اما خوب میان ماه من تا ماه گردون!
بازگشت سفر برگشت به سیتا خیلی بد گذشت چون به خاطر سرما خوردگی یک کمی گوشش مشکل داشت و موقع فرود فشار زیادی به گوشش وارد شد و به خاطر اینکه پرواز مستقیم نبود دوبار فرود هواپیما به فاصله کوتاه و پشت سرهم باعث شد که پرده گوشش خونریزی کنه و درد زیادی داشته باشه که باید یک مدتی مداوا کنه تا دوباره خوب بشه.
11:44 AM نوشا
-
0 نظر
اینجا شیکاگو
امروز چهارمین روز از سفر به شیکاگو بود... شیکاگو یک شهر پر از آسمونخراشه و این آسمانخراشها نمای شهر را خیلی زیبا می کنند و در شب هم زیباییش به خاطر رودخانه و نورپردازی ها چند برابر می شه. در کل با وجود همه آسمانخراشها شهر خیلی عصبی ای نیست. یعنی از ترافیک زیاد و بوق و ملت عصبی خیلی خبری نیست و همین این شهر را دلنشین می کنه.
اینجا یک کمی تفاوتهای چشمگیر آلمان و آمریکا را که تا به حال به نظرم آمده را می نویسم... پیدا کردن تفاوتها با ایران به عهده شما.
سگ و ماچ و قهوه اینجا ظاهرا خیلی سگ خانگی رایج نیست یا حداقل به اندازه آلمان رایج نیست. یعنی وقتی که توی خیابون راه می ری هی نباید نگران این باشی که نکنه یک سگی داره پشت سرت راه می ره یا اینکه مراقب باشی سگهای مینیاتوری ملت را زیر پا له نکنی... شاید زندگی شهرنشینی خیلی اجازه سگ داشتن نمی ده یا شاید هم رایج نیست که سگهاشون را بیارن با خودشون توی مرکز شهر که به نظر من خودش یک نکته خیلی مثبته :D
چیز دیگه ای که اینجا برخلاف آلمان توی این چند روز اصلا ندیدم اینه که هر گوشه و کنار جوونها (ویا پیرترها) رو ببینی که درحال ماچ و موچ هستند. شاید اینم یک دلیل هست که آلمانیها به آمریکایی ها می گن امل.
توی فیلمهای قدیمی آمریکایی را دیدید که همه هنرپیشه ها یک سیگار گوشه لبشون هست؟ این سیگار را جایگزین کنید با قهوه توی لیوانهای مقوایی یک بار مصرف. فکر می کنم این مد جدیده که هر کسی توی خیابون یک لیوان قهوه دستشه و از این طرف می ره به اون طرف. اما بدیش به اینه که وقتی هم می ری توی یک کافه مثل استارباکس یا اکثر کافه های دیگه می نشینی و قهوه سفارش می دی باز هم توی همین لیوانهای یک بار مصرف بهت قهوه می دهند که واقعا چندش آوره.
ملت کلاهبردار چیز خیلی بدی که اینجا هست اینه که قیمتی که روی کالاها نوشته اند قیمت بدون مالیات هست. یعنی وقتی چیزی را برمی داری که روش نوشته ۱۰ دلار پای صندوق چیزی بین ۷ تا ۱۱ درصد مالیات بهش اضافه می شه که باید پرداخت کنی! کلا هر چیزی که می خواهی بخری خودت هر چقدر هم که حساب کتاب کنی آخرش چیزی که باید پرداخت کنی خیلی فرق می کنه با اون چیزی که روی کالا نوشته شده. حالا تا وقتی که کالا در حد خروس قندی باشه مشکلی نیست... اما مثلا هتل می خواهی رزرو کنی قیمت اتاق بدون مالیات نوشته شده... کلیک می کنی و تا آخر فکر می کنی خوب اتاق شبی مثلا ۲۰۰ دلار قیمتشه که برای ۲ شب می شه ۴۰۰ دلار. کلیک می کنی و شماره کردیت کارتت را هم می دی و چیزی که از کردیت کارتت کم می شه ۵۸۰ دلاره چون ۱۴.۵٪ مالیات آمده روش!!! این مثلا یک چیزی هست که در آلمان (و شاید هم اروپا) ۱۰۰٪ ممنوع هست که قیمتی به مشتری اعلام کنی و هزینه هایی را از چشم او مخفی کنی.
موبایل روز اول یکی از تبلیغاتی که به نظرم جالب آمد تبلیغ شرکت مخابراتی بود مبنی بر اینکه با ما قرارداد ببندید تا به صورت مجانی به شما تلفن شود... بعد فهمیدم که اصولا وقتی به کسی تلفن می کنی و مثلا هزینه ۱۰ سنت در دقیقه پای توی می افته طرف مقابل که تو بهش زنگ زدی و هیچ تقصیری هم نداره هم باید معمولا چیزی در همین حدود ۱۰ سنت پرداخت کنه! یا حتی مثلا برای دریافت sms باید پول بدی! اینهم چیزیه که مثلا در آلمان ممنوع هست و قانونش هم اینه که سرویسی که تو شخصا استفاده نکرده ای نباید به پات نوشته بشه. یکی از بچه های اینجا می گفت من تفریحم اینه که به برادرم sms بزنم و فقط بگم تو برای اینکه من بهت sms زدم باید ۱۵ سنت پول بدی!
پرچم آمریکا من تا قبل از این همش فکر می کردم که هر فیلمی که توی آمریکا پر می شه این هالیوودی های ابله قبلش می رن توی تمام خیابونها و خونه ها و هتل ها پرچم آمریکا را آویزون می کنن که تبلیغ آمریکا باشه... اما الان به عنوان شاهد زنده می تونم شهادت بدم که این ملت واقعا هر قوطی کبریتی که دستشون بیاد یک پرچم آمریکا بهش وصل می کنند.
فروشنده ها توی آلمان رایجه که وقتی توی یک فروشگاه می ری صاحب فروشگاه یا کارکنان سلام می کنن بهت و تو رو به حال خودت می گذارن. بعد از مدت کمی معمولا با احتیاط جلو میان و می پرسن که آیا کمکی از دستشون برمیاد و آیا دنبال چیز خاصی می گردی یا نه که می تونی بگی دارم دنبال فلان چیز خاص می گردم یا می تونی بگی همین جوری دارم نگاه می کنم.
اینجا اینجوریه که توی فروشگاه که می ری طرف میاد جلو سلام می کنه و می پرسه حال شما چطوره و بعد خودش را به اسم معرفی می کنه و می گه من باب هستم اگه کاری داشتید من را صدا کنید! همین طور هم توی رستوران. باید صبر کنی تا پیشخدمت بهت یک میز برای نشستن نشون بده. بعد که نشستی طرف میاد یک کمی حال و احوال می کنه خودش را با اسم معرفی می کنه و بعد سفارش غذا می گیره... خلاصه که اینجا از نظر سرویس یک جورایی باحال تره.
پاپ کورن و دونات اینجا یک عالمه مغازه هایی هست که فقط پاپ کورن می فروشن... یعنی ملت صف بسته اند که پاپ کورن بخرن و مغازه که می گم منظورم واقعا چیزی شبیه یک کافه هست و نه دکه کنار خیابون! اینجا کلی هم مغاز دونات فروشی هست که انواع و اقسام دونات می فروشن... اما این دونات ها کجا و دوناتهای چهارراه ولی عصر تهران یا چهارباغ اصفهان کجا. نتیجه این که توی شیکاگو که راه برید کلی دونات کل زده می بینید که نوشا خریده و کل زده دیده اون مزه ای نیستند انداخته دور... (البته توی سطل و نه کنار خیابون)
2:10 AM نوشا
-
0 نظر
میس جون
هفته ای یک یا دوبار بعد از کار می روم ورزش. یکی از خانمهای کلاس یک خانم ایرانی هست که فکر کنم حدود ۵۰ سال سن داشته باشه. زن بامزه ایه و خیلی هم معاشرتیه.
دو سه جلسه بود که متوجه شده بودم یک خانم خیلی پیر شاید حدود ۷۰ سال به کلاس اضافه شده.با کلی چین و چروک و واقعا پوست و استخوان. هیچ وقت مستقیم باهاش حرف نزده بودم اما همش فکر می کردم چقدر تحسین برانگیزه که آدم دراین سن و سال ورزش کنه.
داشتیم با خانم ایرانی حرف می زدیم و این خانم مسن مذکور هم کنارمان ایستاده بود و لبخند می زد... خانم ایرانی شروع کرد به انگلیسی به خانمه لباس ورزش منو نشون دادن و گفتن که this is very beautifull... this is from iran... بعدش بلندتر. from iran. very beautifull.
بلند تر از حد معمول حرف می زد و کلمات را شمرده شمرده تکرار می کرد. من با خودم فکر می کردم که این خانمه که آلمانی بلد نیست. اینجوری هم که این خانم ایرانی باهاش حرف می زنه حتما انگلیسی هم خیلی بلد نیست. برای خودم سناریوهای مختلف توی ذهنم می بافتم. اینکه مثلا حتما مامان یا مامان بزرگ کسیه که اینجا زندگی می کنه و اومده یه مدتی سر بچه اش یا نوه اش... حتی داشتم با خودم فکر می کردم که شاید مثلا از لهستان اومده. فکر می کردم که اگه ساکن آلمان بود خوب حتما آلمانی بلد بود...
خانم ایرانی انگلیسیش گل کرده بود و همینجوری جمله انگلیسی ادا می کرد و هر جمله را ۶۰ بار تکرار می کرد... I am from Iran. She is from Iran. I am from Tehran. She is not from Tehran.
اونوقت اون خانمه دست از لبخند زدن برداشت و پرسید که من از کدوم شهرایران میام. من گفتم از اصفهان. گفت ٬آهان ... اصفهان! اصفهان جنوبی تر از تهرانه نه؟٬
به خاطر دندون مصنوعی و لهجه انگلیسی ای که داشت بار اول حرفش را نفهمیدم. پرسیدم ببخشید؟ بدون اینکه خیلی به مغزش فشار بیاره یک کم شمرده تر گفت ٬اصفهان جنوبی تر از تهرانه. تهران هم سطح همدان ه از نظر جغرافیایی٬...
من واقعا کف کرده بودم! گفتم واوو!! شما از کجا می دونید؟ پرسیدم که اون از کجا میاد. گفت از شیکاگو! خوب که دقت می کردم می دیدم که واقعا لهجه غلیظ آمریکایی داره و به خاطر همین بد فهمیده می شد.
پرسیدم که اینجا چکار می کنه... گفت که توی دانشگاه شیکاگو استاد بخش باستان شناسی هست و کلا در مورد آشوری ها تحقیق می کنه و اونجا بود که فهمیدم چرا اسم همدان به گوشش خورده. اینجا اومده که بایکی از استادهای آلمانی روی یک پروژه کار کنه برای ۶ ماه که الان سه ماهش گذشته... میام خونه اسمش را گوگل میکنم و میبینم که کلی هم کتاب داره در این زمینه.
برای همین از جاهایی مثل کلاس ورزش یا کلاس زبان خوشم میاد. چون آدم با کلی قشرهای مختلف آشنا می شه.
خلاصه اینم اتفاق بامزه ای بود. بامزه ترش این که من این هفته دارم می رم شیکاگو و به طور تصادفی توی این شهر کوچیک با کسی آشنا می شم که از شیکاگو میاد!!!
2:07 PM نوشا
-
0 نظر
ریلکس
یک شنبه عصر... هوا کم کم تاریک می شه و دیگه درخت رنگ و وارنگ با برگهای پاییزی را جلوم نمی بینم. پنجره چاتاق بازه و یک بند بارون میاد. مهمانهای دیشب رفته اند و آثار مهمانی هم محو شده. تا ۴ صبح پابه پای مهمانها بیدار بوده ام و امروز حوصله کار جدی ندارم. نشسته ام پای اینترنت. کمی بین کانالهای ایرانی کمی بالا پایین می رم. کمی شو و کمی تفسیر اخبار و آخرش از خیرش می گذرم. دوست دارم فقط وقت گذرانی کنم. یکی دو قسمت قدیمی تر desperate housewives را می بینم.
با خودم فکر می کنم به کسی زنگ بزنم. اما کسی به ذهنم نمی یاد که توی این ساعت روز خونه باشه. دوست های ایران هنوز سر کار هستند. دوست های آمریکا و کانادا هنوز از خواب بیدار نشده اند. با مامان اینها دیشب حرف زده ام و دوستهای آلمان را همه هفته گذشته دوره کرده ام. اصولا آدم که اینجا یک شنبه به کسی زنگ نمی زنه که!
به سیتای بیچاره فکر می کنم. اونم امروز می خواست یک روز کامل ریلکس کنه. کلی کتاب برای تولدش هدیه گرفته که می خواست بخونه. اما امروز دوستش پرواز داشت به امارات برای یک قرار کاری. صبح از فرودگاه زنگ زد که پاسپورتش را جا گذاشته. از صبح سیتا دنبال پاسپورت می گشت تا آخر طرف یادش اومد که توی کدام سوراخ موش قایم کرده پاسش را. زنگ می زنه می گه پاسپورت را پیدا کردم. من با خودم فکر می کنم بیچاره حالا باید بره تا دوسلدورف و برگرده. از ما تا دوسلدورف نیم ساعت سه ربع راهه. سیتا اعلام می کنه: خبر بد اینه که باید برم فرانکفورت چون پروازش در واقع فرانکفورت بوده. می گه باید قبل از ۷ اونجا باشم که این تنها پروازیه که می تونه بگیره و قبل از فردا صبح امارات باشه که فردا اونجا قرار کاری مهمی داره... این یعنی دو ساعت و نیم رفت و دو ساعت و نیم برگشت!!! و این یعنی آخر هفته بی آخر هفته!
5:32 PM نوشا
-
0 نظر
|
|
|