اشتباه
یکی از دوستانی که اینجا پیدا کردم یک دختر دورگه کرد-ترک بود. خیلی دختر پر انرژی ای بود و در کل آدم چند بعدی هم بود. همیشه خدا کلی سرش شلوغ بود. همیشه با شونصد نفر قرار داشت. عکاس و فیلمساز مستند و دانشجوی رشته فنی بود و ... واقعا هم دختر جذابی بود.
دو سال پیش بود که دیدمش. گفت که قصد داره چند ماهی بره انگلیس زندگی کنه که زبان انگلیسی اش راه بیفته. گفت که می ره ترکیه از خانواده اش کمی پول بگیره برای ۶ ماه زندگی در انگلیس. عکس خانواده اش را دیده بودم. پدر خوش تیپ و جذابی داشت. پدرش که ترک بوده عاشق مادرش که کرد بوده شده بوده و ترک دیار کرده بود و برخلاف میل خانواده از استانبول بزرگ به شهر کوچک کردنشین ترکیه کوچ کرده بود. دوست من و ۲ تا برادرش محصول این ازدواج بودن.
از ترکیه که برگشت یک چند ماهی گیج بود. گفت پدرش سرطان گرفته و خانواده اش همه ذخیره شان را خرج مداوا کرده اند. گفت که خانواده اش ازش پنهان کرده بودند و اگر سرزده نمی رفت شاید هیچ وقت نمی فهمید.
مدتها بود ندیده بودمش تا یک سال و نیم پیش... من دیگه کلاس نداشتم و کمتر گذارم به دانشگاه می افتاد. تا اون روز... توی راهرو دیدمش. با اون صورت بشاش آمد جلو مرا بغل کرد. کلی نشستیم و گپ زدیم. گفت که یک ترم عقب افتاده به خاطر دپرسی بیماری پدرش و حالا دوباره شروع کرده به خواندن... لابلای حرفها تلفن زنگ زد. پای تلفن به ترکی با کسی صحبت می کرد. از سرگرمی های من وقتی کسی پای تلفن به ترکی یا عربی حرف می زنه اینه که گوش کنم ببینم چه کلماتی را می شناسم... نگاهش می کردم که حرف می زد که یکهو دیدم که منقلب شد. ایستاد رو به پنجره و دیدم که مایوسانه گفت ٬تمام٬ و گوشی در دستانش خشکید... من اشک در چشمانم جمع شد... کلمه ٬تمام٬ توی گوشم زنگ می زد. زیر لبی پرسیدم پدرت؟ ... بغلش کردم. هق هقش سنگین بود. جای حرف زدن هم نبود.
تصمیم گرفت که دو سه ماهی برگرده ترکیه و کارهای خانواده را به دست بگیره تا مادرش دوباره روی پا بیاد. گفت که برادرهاش توی شهر دیگه ای زندگی می کنند و اون تنها کسیه که می تونه کنار مادرش باشه.
با چند تا از دوستان مشترک پول روی هم گذاشتیم رفتیم دیدنش و گفتیم برو اما این پول بلیط برگشتت که حتما برگردی و درست را تمام کنی...
چند ماهی نبود. وقتی که برگشت هم تا مدتی خودش نبود. لاغرتر شده بود. گفت که از وقتی که برگشته دچار سردردهای وحشتناکی شده. تعریف کرد که مادرش خیلی اذیت شده موقع خاکسپاری چون خانواده شوهرش همچنان چشم دیدن او را نداشته اند.
چند ماه بعدش که دیدمش گفت دارم ازدواج می کنم و می روم فرانکفورت. دوباره همون دخترک بی خیال قدیمی شده بود. درباره مردش حرف می زد و من دهانم باز مانده بود...گفتم ۳ ماه پیش که پدرت فوت کرد که کسی را نداشتی. این شوهر از کجا پیدا شد؟ گفت یکی از خواستگاران قدیمی اش را در ترکیه تصادفا دیده و این بار به دلش چسبیده و تصمیم گرفته که باهاش ازدواج کنه. برای من مثل روز روشن بود که این یکی از اشتباه ترین تصمیمات زندگیشه... برام مثل روز روشن بود که توی اون بحران روحی دنبال یک جایگزین برای نقش پدردر زندگی اش هست. گفتم ازدواج نکن... صبر کن... الان زوده.
گفت احتیاج به این دارم که خانواده ای داشته باشم. احتیاج به یک رابطه محکم دارم. باید ازدواج کنم...
مراسم عروسی شان جشن مفصلی بود در فرانکفورت بود با ۵۰۰ نفر مهمان که من متاسفانه نتوانستم بروم.
دو سه روز پیش بهش زنگ زدم که حال و احوالی کرده باشم... از چند نفر شنیده ام که برگشته دانشگاه و مشغول ادامه درسه. گفت می دونی دیگه دارم کامل برمی گردم پیشتون. گفت می خواد از شوهرش جدا بشه. گفت هیچ چیز اونجوری که فکر می کرده نیست. گفت شوهرش با این که اینجا بزرگ شده در اصل یک آدم کاملا متعصب و سنتی ترک هست و این تبدیل به یک مشکل بزرگ شده براشون. از خانواده شوهرش گفت و از خودش گفت و...
با خودم فکر می کردم چقدر ما جهان سومی ها یا چه می دونم خاور میانه ای ها زندگی هامون شبیه همه. چقدر خطاهامون شبیه همه. چطور چنین خطایی را هیچ وقت یک آلمانی مرتکب نمی شد اما یک دختر ایرانی هم حتما دچار چنین اشتباهی می شد؟ چطور ازدواج کردن با اولین کسی که در خونمون سبز می شه برامون از مبرهن ترین واضحاته حتی اگه بدونیم که اشتباه محضه؟ چطور با کسی ازدواج می کنیم که اصلا نمی شناسیمش؟
11:25 PM نوشا
-
2 نظر