10/20/2009

اشتباه

یکی از دوستانی که اینجا پیدا کردم یک دختر دورگه کرد-ترک بود. خیلی دختر پر انرژی ای بود و در کل آدم چند بعدی هم بود. همیشه خدا کلی سرش شلوغ بود. همیشه با شونصد نفر قرار داشت. عکاس و فیلمساز مستند و دانشجوی رشته فنی بود و ... واقعا هم دختر جذابی بود.

دو سال پیش بود که دیدمش. گفت که قصد داره چند ماهی بره انگلیس زندگی کنه که زبان انگلیسی اش راه بیفته. گفت که می ره ترکیه از خانواده اش کمی پول بگیره برای ۶ ماه زندگی در انگلیس. عکس خانواده اش را دیده بودم. پدر خوش تیپ و جذابی داشت. پدرش که ترک بوده عاشق مادرش که کرد بوده شده بوده و ترک دیار کرده بود و برخلاف میل خانواده از استانبول بزرگ به شهر کوچک کردنشین ترکیه کوچ کرده بود. دوست من و ۲ تا برادرش محصول این ازدواج بودن.

از ترکیه که برگشت یک چند ماهی گیج بود. گفت پدرش سرطان گرفته و خانواده اش همه ذخیره شان را خرج مداوا کرده اند. گفت که خانواده اش ازش پنهان کرده بودند و اگر سرزده نمی رفت شاید هیچ وقت نمی فهمید.

مدتها بود ندیده بودمش تا یک سال و نیم پیش... من دیگه کلاس نداشتم و کمتر گذارم به دانشگاه می افتاد. تا اون روز... توی راهرو دیدمش. با اون صورت بشاش آمد جلو مرا بغل کرد. کلی نشستیم و گپ زدیم. گفت که یک ترم عقب افتاده به خاطر دپرسی بیماری پدرش و حالا دوباره شروع کرده به خواندن... لابلای حرفها تلفن زنگ زد. پای تلفن به ترکی با کسی صحبت می کرد. از سرگرمی های من وقتی کسی پای تلفن به ترکی یا عربی حرف می زنه اینه که گوش کنم ببینم چه کلماتی را می شناسم... نگاهش می کردم که حرف می زد که یکهو دیدم که منقلب شد. ایستاد رو به پنجره و دیدم که مایوسانه گفت ٬تمام٬ و گوشی در دستانش خشکید... من اشک در چشمانم جمع شد... کلمه ٬تمام٬ توی گوشم زنگ می زد. زیر لبی پرسیدم پدرت؟‌ ... بغلش کردم. هق هقش سنگین بود. جای حرف زدن هم نبود.

تصمیم گرفت که دو سه ماهی برگرده ترکیه و کارهای خانواده را به دست بگیره تا مادرش دوباره روی پا بیاد. گفت که برادرهاش توی شهر دیگه ای زندگی می کنند و اون تنها کسیه که می تونه کنار مادرش باشه.

با چند تا از دوستان مشترک پول روی هم گذاشتیم رفتیم دیدنش و گفتیم برو اما این پول بلیط برگشتت که حتما برگردی و درست را تمام کنی...

چند ماهی نبود. وقتی که برگشت هم تا مدتی خودش نبود. لاغرتر شده بود. گفت که از وقتی که برگشته دچار سردردهای وحشتناکی شده. تعریف کرد که مادرش خیلی اذیت شده موقع خاکسپاری چون خانواده شوهرش همچنان چشم دیدن او را نداشته اند.


چند ماه بعدش که دیدمش گفت دارم ازدواج می کنم و می روم فرانکفورت. دوباره همون دخترک بی خیال قدیمی شده بود. درباره مردش حرف می زد و من دهانم باز مانده بود...گفتم ۳ ماه پیش که پدرت فوت کرد که کسی را نداشتی. این شوهر از کجا پیدا شد؟ گفت یکی از خواستگاران قدیمی اش را در ترکیه تصادفا دیده و این بار به دلش چسبیده و تصمیم گرفته که باهاش ازدواج کنه. برای من مثل روز روشن بود که این یکی از اشتباه ترین تصمیمات زندگیشه... برام مثل روز روشن بود که توی اون بحران روحی دنبال یک جایگزین برای نقش پدردر زندگی اش هست. گفتم ازدواج نکن... صبر کن... الان زوده.

گفت احتیاج به این دارم که خانواده ای داشته باشم. احتیاج به یک رابطه محکم دارم. باید ازدواج کنم...

مراسم عروسی شان جشن مفصلی بود در فرانکفورت بود با ۵۰۰ نفر مهمان که من متاسفانه نتوانستم بروم.

دو سه روز پیش بهش زنگ زدم که حال و احوالی کرده باشم... از چند نفر شنیده ام که برگشته دانشگاه و مشغول ادامه درسه. گفت می دونی دیگه دارم کامل برمی گردم پیشتون. گفت می خواد از شوهرش جدا بشه. گفت هیچ چیز اونجوری که فکر می کرده نیست. گفت شوهرش با این که اینجا بزرگ شده در اصل یک آدم کاملا متعصب و سنتی ترک هست و این تبدیل به یک مشکل بزرگ شده براشون. از خانواده شوهرش گفت و از خودش گفت و...

با خودم فکر می کردم چقدر ما جهان سومی ها یا چه می دونم خاور میانه ای ها زندگی هامون شبیه همه. چقدر خطاهامون شبیه همه. چطور چنین خطایی را هیچ وقت یک آلمانی مرتکب نمی شد اما یک دختر ایرانی هم حتما دچار چنین اشتباهی می شد؟ چطور ازدواج کردن با اولین کسی که در خونمون سبز می شه برامون از مبرهن ترین واضحاته حتی اگه بدونیم که اشتباه محضه؟ چطور با کسی ازدواج می کنیم که اصلا نمی شناسیمش؟‌

11:25 PM نوشا   -   2 نظر

 






نینوچکا صبورترین دوست من در تمام روزهای خوش خلقی و بد خلقی است. امان از وقتیکه او هم حالش گرفته باشه...

آدرس
خانه
تماس
فید خوان


این ها سایتهایی هستند که معمولا مرتب بهشون سر می زنم... بعضی هاشون را واقعا دوست دارم و هر بار روحم تازه می شه از خوندن نوشته های جدیدشون... بعضی ها هم کلا طاقت فرساست خوندن نوشته هاشون اما باید!!.


گلمریم
Only Some Words
آشپزخانه کوچک من
وقتی همه خواب‌ند
پیاده رو
شادی
صاب مرده
سر هرمس
یک سرخپوست خوب
گفت و چای
انجمن دفاع از حقوق کودکان
گوشه
آهو نمی شوی...
آوای زندگی
اسپریچو نوشت
بانوی گیلک
باید بنویسم
برای تو - جیران
بلوط
حقوقدان پاریسی
خیاط باشی
در قند قزل آلا
روزنگار خانم شین
زن روزهای ابری
زن زمینی
زنانه‌ها
زن‌نوشت
سه روز پیش - مرضیه رسولی
فسیل متفکر
لنگ‌دراز
لی‌لی
ماه هفت شب - بهاره رهنما
میچکا کلی
بی بی مهرو - افغان
بدون مرز
بن بست خاك و آرزو



آرشیو
January 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
May 2012
June 2012
July 2012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
March 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
April 2014
June 2014
July 2014
August 2014
October 2014
January 2015
March 2015
April 2015