 اینم از ۵ سین امسال من با دسته گل رنگ و وارنگ سیتا. سبزه و سمنو و سنجد هر سه تمام شده بود و من به این نتیجه رسیدم که هر چند که ۵ سین ۷ سین نمی شه اما بهتر از هیچی که هست.
سال جدید را به همتون تبریک می گم و آرزوی روزهای خیلی خیلی خوب در سال ۸۸ براتون دارم.
5:27 PM نوشا
-
0 نظر
سیتا مشغول روزنامه خوندن... سرش را بلند می کنه یک چیزی می پرسه. من تنها چیزی که به گوشم میاد اینکه پس امسال از پرس (presse) خبری نیست؟ ... می گم کدوم پرس؟ چی پرس شده؟ چی اومده توی پرسه؟ (presse به آلمانی به معنی مطبوعات هست)
می پرسه می گه امسال دیگه kresse درست نمی کنی؟ ... می پرسم کرس دیگه چیه؟ می گه همون که هر سال قبل از نوروز خیس می کنی تا موقع سال تحویل سبز شده باشه... امسال یادت رفته؟!!!!
و من جیغم در میاد که واقعا امسال یادم رفته و سیتا طبیعتا غرق افتخار می شه که چیز به این مهمی را یادش بوده. حالا خودمونیم به عنوان یک مرد اینکه چنین چیزی را به یاد بیاره واقعا باید بهش مدال داد نه؟
2:26 PM نوشا
-
0 نظر
قسمت اول
امروز بعد از یک روز بی نهایت پرکار کاری و ملاقات یک دوست بعد از ساعت کار به خونه میام و با لذت به برنامه ۲-۳ روز آینده ام فکر می کنم. که فردا بروم نمایشگاه سبیت و دو روز آخر هفته را مهمانی و شکم چرانی پیش مامان سیتا. شروع می کنم کم کم به وسایلم را آماده کردن که فردا صبح قبل از رفتن فقط همه چیز را بریزم توی ساک دستی ام و بروم. حتی یادم می مونه که بسته گز و سوهان که مامان اینها فرستاده اند برای مامان سیتا را از گنجه خوراکیها در بیارم و بگذارم روی بقیه وسایل....
دوربین و شارژر موبایل و کتاب و ... همه چیز. یعنی حتی به این فکر می کنم که کارت قطار جدیدم را هم یک هفته پیش گذاشته ام توی کیف پولم که فراموشش نکنم و دردسر بشه. کم کم خودم کف می کنم از اینکه چقدر همه چیز مرتتبه. از اینکه چقدر خوبه که همه چیز مرتتبه...
بعدش با خودم فکر می کنم برای اینکه حسابی آلمانی رفتار کرده باشم بلیط قطارم را هم همین امشب اینترنتی بخرم که فردا فقط شیک از خونه برم تا ایستگاه قطار و سوار بشم و ...
قسمت دوم حالا دقیقا همین لحظه نقطه عطف ماجراست...
مشکلی پیش اومده و اینکه کیف پولم ناپدید شده. بگرد و بگرد و بگرد. ساعت ۹و نیم شب... به این فکر می کنم که کارت قطار و کارت دانشجویی (که هنوز ۲-۳ هفته دیگه باهاش می شه سوار اتوبوس و مترو شد) و کردیت کارت و کارت بانک و پول و کارت ورزش و خلاصه دار و ندارم از دست رفته. و از همه بدتر قید مسافرت فردا را هم باید بزنم.
فکر و فکر و فکر... به نتیجه قطعی می رسم که کیف پولم را توی اتوبوس ساعت ۸ و ۴ دقیقه به سمت خونه جا گذاشته ام. پای پیاده راه می افتم می روم آخر خط به این امید که یک راننده اتوبوس اونجا باشه و بتونه راهنماییم کنه یا از مرکز بپرسه که شاید کسی کیف پول را تحویل داده باشه.
مثل توی فیلم های درام مثل دمب اسب از آسمون بارون میاد.
خانم راننده اتوبوس از مرکز می پرسه و اونها جواب می دن که خبری نیست. بهم یک تلفن می ده و می گه که امشب تا قبل از ۱۲ شب می تونم به این تلفن زنگ بزنم. چون ۱۲ شب تمام اتوبوسهای این خط اونجا جمع می شوند.
قسمت سوم پای پیاده بر می گردم خونه. زنگ می زنم به تلفنی که خانم راننده داده. می گم که ساعت ۸ و ۴ دقیقه توی اتوبوس خط شماره فلان کیف پولم گم شده. طرف یک چیزی می گه که من نمی فهمم. آخرش می فهمم که داره یک آدرس را توضیح می ده. می پرسم ببخشید چی گفتید؟ می گه گفتم همین چند دقیقه پیش آورده اند تحویل داده اند. می تونید بیایید بگیرید...
و من طبیعتا بال در می آورم. باید با همان خط اتوبوس کذایی بروم تا اون یکی انتهای خط. مشکل کوچکتر اینجاست که پول بلیط خریدن هم ندارم. این طرف و اون طرف خرده سنت هایی که پیدا می کنم را جمع می زنم ... به ۲ونیم یورو که رسید می زنم بیرون.
ساعت شده ۱۱ و اتوبوس خط کذایی میاد و ۲۰ دقیقه طول می کشه تا به انتهای خط برسیم. انتهای خط یک جورایی ترسناکه. تاریک و یک عالمه اتوبوس و یک ساختمان گنده گه باید از جلوی کلش رد بشی تا به اونجایی برسی که راننده اتوبوس خط بهت آدرس داده. با خودت فکر می کنی آدم باید نصفه شبی جگر شیر داشته باشه این دور و برها پرسه بزنه . خلاصه کیف پولت را می گیری و از آقاهه تشکر می کنی و بر می گردی...
بر می گردی توی ایستگاه اتوبوس و تازه توی کیف پولت را نگاه می کنی... تمام کارتها سر جاشون هستند. حتی برای اولین بار متوجه می شی که به جای یکی، دو تا کارت ورزش داری!!! اما ۱۰۰ یورو که تازه از بانک گرفته بودی طبیعتا توی کیف نیستند. با اینحال خوشحالی که کارتها را داری و از شر ۱۰۰ جا سر زدن و کارت باطل کردن و کارت جدید تقاضا کردن و ... راحتی.
قسمت چهارم تو همین فکر ها هستی که می بینی انگار اتوبوس باید خیلی وقت پیش می اومد و نیومد. روی برنامه اتوبوس دقیق تر نگاه می کنی می بینی نوشته ساعت ۲۳ و ۳۷. بالای ۳۷ نوشته B و پائینش نوشته D. B مشکلی نیست... اما D اون پایین پایین نوشته که یعنی فقط جمعه شب ها و شبهای روزهای تعطیل سرویس داره. و اینجوری می شه که نصفه شبی می مونی توی گل و با خودت فکر می کنی توی این خراب شده آخر دنیا که تاکسی هم رد نمی شه.
قسمت آخر چند دقیقه توی منگی می مونی و توی فکری که چکار کنی چکار نکنی که یک صدای آشنا به گوشت می رسه... به خودت می گی هر چی نباشه اینجا آلمانه دیگه!!! و اون صدا صدای یک تراموای شهری یا بقول آلمانیا اشتراسن بان هست که نصفه شبی فرشته نجاتت می شه و تو رو تا ایستگاه مرکزی می بره. اونجا دوباره از دستگاه پول می گیری و می شینی توی یک تاکسی و کمی از ۱۲ گذشته دوباره توی خونه هستی.
12:17 AM نوشا
-
0 نظر
|
|
|