یک ساعت تمام می نشینم به نگاه کردن عکسهای امین نظری و آرش عاشورنیا... به نظر من کارهاشون محشره... یعنی هر عکس برای خودش دنیایی داره.
..................................................................................................................
دیروز بعد از مدتها می خواستم skype کنم. دقیقا یادم نبود که اصولا عضو بوده ام یا نه... گفتم امتحان می کنم. اول از همه با اسم کوچکم امتحان کردم و یک پسورد ابلهانه را تستی زدم که ببینم اصولا می گه این کاربر وجود داره یا نه... در کمال تعجب دیدم که وارد شد و لیستی از آدمهایی که دوستان من نبودند باز شد. من با دهان باز جلوی لیستی نشسته بودم که مال من نبود و با خودم فکر می کردم که این آدم که چنین پسورد احمقانه ای انتخاب کرده حقشه که بزنم پسوردش را عوض کنم... ولی این بار را رحم کردم.
حالا شما که اینجا را می خوانید خدا وکیلی اینقدر پسوردهای ابتدایی انتخاب نکنید. اصولا پسوردهای ساده که کلماتی هستند که در یک دیکشنری معمولی پیدا می شن را می شه ظرف ایکی ثانیه هک کرد و الان که من اینجا نشسته و شما اونجا ۱۰۰۰ تا برنامه هست که اینکار رو به سادگی آب خوردن انجام می ده.
قوانینی که برای انتخاب یک پسورد مطمئن باید رعایت کنید را اینجا لیست می کنم باشد که مایه عبرت شود:
- پسوردهای کوتاهتر از ۸ کاراکتر را در زمان محدود می شود هک کرد. بنابراین سعی کنید پسورد شما حداقل ۸ کاراکتر باشد.
- پسوردهایی شامل یک کلمه یا دو کلمه ساده باشند به سادگی هک می شوند.
- سعی کنید پسورد شما حتما حاوی یکی دو عدد و یک کاراکتر ویژه مثل $ % & # باشد.
- سعی کنید در پسوردتان حتما یکی دوحرف را به صورت کپیتال بنویسید. مثلا niN9@chka یک پسورد نینوچکایی مطمئن هست.
- و از همه مهمتر اینکه یک پسورد آبکی که انتخاب می کنید روی تمام اکانت هاتون نگذارید. واقعا سعی کنید حداقل پسورد سیستم تون با پسورد بانکتون یکی نباشه.
- از اونجایی که شما هم مثل من کم کم پا به سن می گذارید و این پسوردهای سخت را نمی تونید حفظ کنید از یک password manager استفاده کنید. (تحت لینوکس wallet و تحت ویندوز password safe یا password memory یا هر چیز دیگه ای که سراغ دارید. )
خوبی استفاده از یک password manager اینه که تمام این پسوردهای عجیب و غریب را می تونید توش ذخیره کنید و با هر بار login فقط پسورد مخصوص password manager را وارد می کنید.
10:13 PM نوشا
-
0 نظر
روزنامه خوانیهای سیتا
سیتا نشسته به روزنامه خواندن... ٬تسایت٬ یکی از بهترین هفته نامه های آلمانی زبان هست. بلند می گه اینجا یک مقاله هست در مورد آقای چاتمی. اصلاحش می کنم و با تشدید روی ٬خ٬ می گم خـاتمی. نگاه می کنم روی صفحه ای که می خونه. یک عکس بزرگ از آقای خـاتمی هست با تیتر بزرگ ٬مرد خوب تهران٬.
چند وقت پیش ... یک مقاله دیگر...
روشو به من می کنه و می پرسه تو حجـاریان را می شناسی ؟ می گم آره... توضیح می دم که چند سال پیش تـرور شد و مدتی در کما بود اما به طرز عجیبی جان بدر برد. سیتا می گه آره اینجا هم نوشته... اما در عین حال هم نوشته که پایه گذار سـازمان اطـلاعات ایران بعد از انقـلاب بوده. می گم آره خوب ولی در ایران امروز هم در واقع فقط کسانی اجازه فعالیت دارند که از اول با رژیـم بوده اند و یک جوری به قول خودمان سـابقه انقـلابی دارند …
مدتی می گذره و سیتا دوباره می پرسه تو فیلم مارمولک را دیدی؟ ( سعی می کنه مارمولک را که با حروف لاتین نوشته شده تلفظ کنه ) با خنده می گم آره... سرم را می برم روی روزنامه و عکس کمال تبریزی را که می بینم می فهمم که مصاحبه ای هم با کمال تبریزی هست... نصف صفحه یک عکس خیلی بزرگ از آیـت الـلـه خـمینی هست و تیتر مقاله هم نوه ناخلف هست... با خودم فکر می کنم که دوباره چه موضوعی پیش اومده در مورد نوه آقا؟ از سیتا می پرسم اینها چه ربطی داره به نوه خـمینی؟ سیتا خنده اش می گیره و می گه نه... نوه اینجا به معنی نسل بعدی انقلاب هست. مقاله در موردکسانی هست که در زمان انـقلاب نقش مثبتی داشتند و بعدها به منتقدان نظام تبدیل شدند. از جمله حجـاریان، معصـومه ابتـکار که در زمان گروگـانگیری آمـریکایی ها به عنوان مصـاحبه گر با اونها در تماس بوده یا کمال تبریزی و... از سیتا خواهش می کنم که بعد از خواندن مقاله را به من بده تا نگاهی بهش بیندازم.
به نظر من خیلی واقع بینانه نوشته شده و دید نسبتا خوبی به کسی می ده که این دوران را از نزدیک تجربه نکرده. روزشمار انقلاب هم ضمیمه مقاله است که به نظر من اونهم خیلی مختصر مفید و خوب نوشته شده...
5:53 PM نوشا
-
0 نظر
آقای سوریه ای شرکت ما به تازگی دوباره پدر شده. ازش می پرسم که خانواده ها حتما دلشون پر می کشه برای دیدن نوه جدیدشون. می گه برای پدر و مادر خانمش دعوت نامه فرستاده. اما مشکلی که هست اینه که پدر خانمش توی عـربسـتان سـعودی کار می کنه و اونجا خارجی هایی که کار می کنند هر کدام زیر نظر یک کفیـل هستند که باید امضا کنه که این طرف اجازه داره مثلا بره آلمان نوه اش را ببینه یا نه. حالا از بد شانسی اینها کفیـل پدر خانمش دو سه ماهه که فوت کرده و باید صبر کرد تا پسرهاش کارها را بین خودشون تقسیم کنند و یکی شان این قضیه را به عهده بگیره! با خودم فکر می کنم این سـعودی ها هم یک جوری هنوز توی دنیای خودشون زندگی می کنندها! همه جای دنیا اینجور کارها را سفارت انجام می ده. اما این ها هنوز درگیر کفیل و کفالت هستند.
..........................................................................................................................................
٬عقاید یک دلقک٬ را به آلمانی دست گرفته ام. ۳ سال پیش مامان سیتا کتاب را بهم هدیه داد و من یکی دو بار دست گرفتم که بخونمش اما هر بار حس کردم که زبانم اونقدر خوب نیست که بتونم روان بخونمش. این بار حس کردم روان تر می تونم بخونم. خودم به خودم حسودیم می شه که می تونم کتاب هاینریش بل را به زبان اصلی بخونم
..........................................................................................................................................
فردا روز خوبیه. بعد از مدتهای مدید یک روز مرخصی دارم. جبران اینکه هفته گذشته شنبه آخر هفته را تا ساعت ۱۱ شب سر کار بودیم اجازه داریم که یک روز را به جاش تپر کنیم. ۱۰۰۰ تا کار ردیف کرده ام برای همین ۱ روز. سینما رفتن و آرایشگاه رفتن و قرار ملاقات با دوست و رفیق و پست کردن چیزهایی که ۱۰۰ ساله می خوام پست کنم و ...
12:39 AM نوشا
-
0 نظر
هفته گذشته هفته پرکاری بود. هم تحویل یک پروژه بزرگ بود که حتی شنبه تعطیل را هم تا ۱۱ شب سر کار بودیم و هم دو تا ملاقات کاری بود که باید براشون کلی چیز آماده می کردم و از همه وحشتناکتر که تا جمعه می باید مدارکم را برای تقاضای بورس می فرستادم که خیلی کار وحشتناکیه. یعنی باید اول رزومه می نوشتم که این چیزیه که من در تمام عمرم ازش متنفر بودم... بعد باید یک فرم ۸ صفحه ای پر می کردم. از این ۸ صفحه همه چیزش مرتب بود به غیر از ۴ تا پاراگراف که باید می نوشتم. اولیش اینکه انگیزه شما از اینکه می خواهید چنین غلطی بکنید چی بوده. دوم اینکه در چه زمینه هایی تا بحال تحقیق کرده اید بعدش موضوع تزتون چی بوده و آخرینش هم اینکه چه کارهای عملی ای در راستای این پروژه انجام داده اید.
چیزی که هست نوشتن همین ۴ تا پاراگراف پوست من را کند. اینکه می شینی جلوی برگه سفید و به این فکر می کنی که چرا می خواهی دکترا بخونی... یعنی یک چیزی که در اون لحظه به نظرت یکی از بدیهی ترین بدیهیات حساب میاد را باید یک جوری بنویسی که بتونه یک نفر آلمانی که در مقام تصمیم گیری در مورد بورس تو هست را متقاعد کنه. بدتر از همه اینکه نمی دونی که طرف چی دوست داره که ببینه و بخونه. یعنی مثلا نمی تونی که نصف پاراگراف را با سلام و درود به روح شهـیدان و غیره پر کنی که! باید یک جوری نشون بدی که تو آدمش هستی که چنین باری را بلند کنی. بعدش باید استدلال کنی که چرا می خوای این رشته را ادامه بدی و نه هر رشته دیگه ای... و اینجا هم نمی تونی مثلا بنویسی که من از بچگی دوست داشتم اینکاره بشم.
بعد از ۲-۳ روز که هیچ چیزی نتونستم بنویسم به استادم میل زدم که آقا خداوکیلی یک کمکی به من بکن. این استاده هم که کلا از اون دسته استادهایی هست که برای دانشجوها خیلی مایه می گذاره یک ساعت بهم وقت داد. از یک ساعت نیم ساعتش را نشسته بودم اونجا سرم را گرفته بودم توی دستم که چی بنویسم. توی این نیم ساعت استادم یک توصیه نامه بلند بالا نوشت و مهر و موم کرد و گذاشت جلوم و من هنوز ۱ کلمه هم ننوشته بودم.
گفتم اصلا من نمی دونم از کجا شروع کنم. از جاش بلند شد... یک بسته کاغذ آورد گذاشت جلوی من گفت بیا ۵ دقیقه وقت داری. ۵ دقیقه کلماتی را که به ذهنت می یاد در مورد چیزهایی که توی ۶ ماه گذشته یاد گرفتی را بنویس.... می دونید جالبیش چی بود؟ این که کلمه اول نسبتا خیلی سریع به ذهنم رسید و بعد کلمه دوم و همین جوری پشت سر هم ۱۵- ۱۶ تا کلمه اومد که برای هر کدوم می شد یک کتاب نوشت.
ظرف کمتر از ۵ دقیقه یکهو از وضعیتی که داری با یک ذهن کاملا خالی کلنجار می ری به وضعیتی رسیدم که نمی دونستم اینهمه چیز را چطوری توی یک پاراگراف جا بدم. این برام خیلی تجربه جالبی بود. یعنی با خودم فکر کردم دفعه دیگه سر چنین مسایلی می دونم که از کجا باید شروع کنم و اینکه چطوری از حالت بلاتکلیفی در بیام.
خوب حالا باید منتطر موند و دید که نتیجه بورس چی می شه. از کل کسانی که تقاضا داده اند اول ۶۰ نفر و بعد ۲۴ نفر و در نهایت ۱۲ نفر انتخاب می شوند. یعنی دو مرحله مصاحبه هم داره که باید ازش جون سالم بدر برد. بعدش هم من برای نصف یک بورس تقاضا دادم که بتونم نصف دیگه اش را کار کنم و باید دید که همه اینها با هم جور در میاد یا نه. در واقع اگر که جور بشه پوستم کنده است.
10:52 PM نوشا
-
0 نظر
|
|
|