ایمیل میاد از کتابفروشی ایرانی شهر ما که مجله فیلم این ماهتون و دو تا کتابی که سفارش داده بودید اومده... پاک یادم رفته بود که یک موقعی دو تا کتاب اسم برده بودم که اگه تونستند برام تهیه کنند. می رم که تحویل بگیرم. هر موقع که می رم اونجا نیم ساعتی هم می ایستم به گپ زدن. زن و شوهر ایرانی که بیست و چند سالی هست که اینجا هستند و ...
یکی از کتابهایی که آمده ٬کافه پیانو٬ هست. سه چهار روزی که گذشته هر روزش را به پر پر بودم که وقتی جور کنم و. بخوانمش. هر روز ۱۰ - ۲۰ صفحه ای خواندم... با اینکه در تب و تاب خوندن کتاب بودم همش یک جوری دلم گرفته بود برای لحظه ای مثل الان که کتاب تمام شده و نمی شه لحظه ها را باهاش کش داد... خیلی وقت بود که کتابی به این جذابیت نخوانده بودم. در واقع بزرگترین نقطه قوت کتاب هم شیوایی نثر کتاب هست و فرهاد جعفری به نظر من به طرز باور نکردنی ای از تمام علامتهای ویرگول گذاری استفاده می کنه و اونها رو جوری به کار می بنده که طولانی ترین جملات را به سادگی بشه خوند... به نظر من لذت خواندنش را نباید از دست داد.
آقای فروشنده کتابفروشی ایرانی می گه کتاب را که خوندید چند نکته هست که دوست دارم در موردش باهاتون بحث کنم. می گه چند نسخه از کتاب را سفارش داده بود و خودش و خانمش کتاب را خوانده اند و دلشون می خواد با کسی که تا همین تازگیها توی ایران زندگی می کرده حرف بزنند. می دونم که بیست و پنج شش ساله که از ایران آمده اند و برنگشته اند. تا حالا نپرسیده ام که چرا برنگشته اند اما می دونم که اگر که می تونستند حتما اینکار را کرده بوده اند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هفته گذشته ایمیلی از استادم آمده که در واقع یکی دو ماه پیش انتظارش را داشتم. یعنی با خودم فکر کرده بودم با اینهمه رضایتی که از من داشت برای تز فوق حتما یک بورس برام جور می کنه که بشم دانشجوی دکتراش. حالا که کارم را شروع کرده ام و کارهای ویزا و دنگ و فنگ های اداره کار و غیره تمام شده یک ایمیل آمده که اگه هنوز هم پا کار هستی می شه یک کاریش کرد...
و من یک هفته است که مونده ام توی حل معمای قدیمی علم بهتر است یا ثروت؟! در واقع مساله اینه که اگه کار را ول کنی و بشی دانشجوی دکترا ۳ سال سابقه کار را از دست می دی و اگر بچسبی به کار و دکترا را بی خیال بشی موقعیتی را از دست می دی که شاید دیگه به این سادگیها توی عمرت پیش نیاد...
راه سومی که هست اینه که به جای ۴۰ ساعت در هفته چند ساعت کمتر کار کنی و به جاش دکترا بخونی که اینهم به این معنی می شه که باید در سه تا پنج سال آینده دوباره قید آخر هفته بی دغدغه را بزنی. خلاصه من موندم و نینوچکا و تصمیم گیری ...
10:14 PM نوشا
-
0 نظر