کلی چیز برای نوشتن دارم اما وقت نمی کنم ... مشغول به کار شده ام و هفته دیگه عازم اولین ماموریت هستم. همین کنار گوشمون هست هلند... چیزی که هست اینکه برای اولین بار در محیطی قرار می گیرم که ۱۰۰٪ انگلیسی زبان هست و منهم فقط مستمع نیستم. چیز دیگه اینکه برای اولین بار دو نفر را ملاقات می کنم که تا حالا فقط توی کتابها و جزوه های دانشگاه اسمشون را دیده ام و به قول خودمون برای خودشون خدا هستند... یکیشون یک خانم پروفسور خیلی جوان هست که از نظر علمی خیلی توپه. از عالم و آدم شنیده ام که همیشه خدا میل و کاموای بافتنی اش همراهشه و در هر حالتی در حال بافتنه...
نکته مثبت قضیه اینکه توی سفر تنها نیستم و یکی از کارمندهای دیگه شرکت هم همراهم هست که به هر حال کار را یک کم ساده تر می کنه.
امروز یادم اومده بود که به شلمان عزیزم باید تبریک بگم چون بالاخره دکتر شد... سالها پیش که تصمیم گرفت که بره رشته تجربی ما از خنده روده بر شدیم... شلمان ما یک شلمان واقعی بود که همیشه خدا سر ساعت ۸ خوابش می برد و با هیچ صدای توپی از خواب بیدار نمی شد. سالهای کنکورش اونقدر بی خوابی کشید که ما باورمون شد که نظرش کاملا جدی هست و حالا ۷ سال هم از سالی که پزشکی قبول شد گذشته و برای خودش یک دکتر حسابی شده... تمام شبهای کشیک را دوام آورده و من باید بگم که بهش افتخار می کنم.
این نوشته دکتر شـیرزاد را از دست ندهید. مثل همیشه با خودم فکر می کنم کی این سراشیبی مخوفی که در این جـامعه هست به انتها می رسه. تا کی می شه جامعه ای را گردوند که تمام سرمایه های معنویش را به باد می ده...
10:25 AM نوشا
-
0 نظر