کلی چیز برای نوشتن دارم اما وقت نمی کنم ... مشغول به کار شده ام و هفته دیگه عازم اولین ماموریت هستم. همین کنار گوشمون هست هلند... چیزی که هست اینکه برای اولین بار در محیطی قرار می گیرم که ۱۰۰٪ انگلیسی زبان هست و منهم فقط مستمع نیستم. چیز دیگه اینکه برای اولین بار دو نفر را ملاقات می کنم که تا حالا فقط توی کتابها و جزوه های دانشگاه اسمشون را دیده ام و به قول خودمون برای خودشون خدا هستند... یکیشون یک خانم پروفسور خیلی جوان هست که از نظر علمی خیلی توپه. از عالم و آدم شنیده ام که همیشه خدا میل و کاموای بافتنی اش همراهشه و در هر حالتی در حال بافتنه... نکته مثبت قضیه اینکه توی سفر تنها نیستم و یکی از کارمندهای دیگه شرکت هم همراهم هست که به هر حال کار را یک کم ساده تر می کنه.
امروز یادم اومده بود که به شلمان عزیزم باید تبریک بگم چون بالاخره دکتر شد... سالها پیش که تصمیم گرفت که بره رشته تجربی ما از خنده روده بر شدیم... شلمان ما یک شلمان واقعی بود که همیشه خدا سر ساعت ۸ خوابش می برد و با هیچ صدای توپی از خواب بیدار نمی شد. سالهای کنکورش اونقدر بی خوابی کشید که ما باورمون شد که نظرش کاملا جدی هست و حالا ۷ سال هم از سالی که پزشکی قبول شد گذشته و برای خودش یک دکتر حسابی شده... تمام شبهای کشیک را دوام آورده و من باید بگم که بهش افتخار می کنم.
این نوشته دکتر شـیرزاد را از دست ندهید. مثل همیشه با خودم فکر می کنم کی این سراشیبی مخوفی که در این جـامعه هست به انتها می رسه. تا کی می شه جامعه ای را گردوند که تمام سرمایه های معنویش را به باد می ده...
10:25 AM نوشا
-
0 نظر
چند وقت پیش که یکی از محققان اسـرايیلی به دانشگاه آمده بود کلی چیزهای جالب در مورد آداب یـهودیها دیدیم و شنیدیم... تنها چیزی که این موجود اجازه داشت که بخوره یا بنوشه کولا بود با نی... غذای سلف را نمی تونست بخوره چون نمی دونست که تحت چه شرایطی غذا تهیه شده. حالا چیزی توی مایه ذبح شرعی که ما داریم اونها چند برابر قوانین پیچیده ترش را دارند. مثلا یکی از قوانین این هست که چاقویی که برای ذبـح استفاده می شه نباید خراش داشته باشه و ذبـح حیوان هم باید به صورتی باشه که خراش جدیدی در چاقو. ایجاد نکنه.
حالا یک چیز جدید که در مورد آداب یـهودیها فهمیده ام اینکه آنها در روز شنبه (سبات) اجازه ندارند که در محیط زیست دخل و تصرف بکنند و در نتیجه اجازه ندارند که مثلا وسایل الکترونیکی استفاده بکنند... بنابر این مثلا اجازه هم ندارند که روز شنبه از آسانسور استفاده کنند چون باید دکمه آسانسور را فشار بدهند که در چه طبقه ای متوقف بشه چون اینهم دخل و تصرف در محیط به حساب می یاد... حالا مشکل اینه که وقتی توی یک آسمانخراش زندگی می کنی که حتی راه پله هم نداره یا آپارتمانت طبقه ۳۲۹ هست اونوقت باید شنبه ها توی خونه بمونی... حالا توی بعضی از ساختمان ها آسانسوری طراحی کرده اند که روزهای شنبه در تمام طبقات توقف می کنه و به این ترتیب کسی که از آسانسور استفاده کنه در واقع تصرفی در محیط زیست نکرده... هممم ... کلاه شـرعی پر هزینه برای هیچ!
1:19 PM نوشا
-
0 نظر
حالت عجیبی دارم... یک جور استرس. شاید استرس دیررس! جالبه که برای تز هم دقیقا روزی استرس پیدا کردم که استادم گفت به نظر من کامله و می تونی تحویل بدی.
شاید استرس اینه که دارم رسما وارد دنیای کار می شم و دنیای کار اینجا دنیای سختیه. پر مسولیت و نا امن... نا امن از این نظر که به محض اینکه دیگه کارت مورد پسند نباشه حذف می شی و این به معنی یک فشار هر روزه و جنگ هرروزه است.
یک جوری حالم گرفته است که شاید ناشی از هوای ابری سیاه و طوفانی باشه. ٬زیستن برای بازگفتن٬ گابریل گارسیا مارکز را دست گرفته ام. اما دلم با این کتاب نیست. دلم برای کتاب خوب ایرانی پر می کشه. دلم نوشته ناب فارسی می خواد. نوشته فارسی بدون غلط که بتونی بخونیش... هضمش کنی و جذبش کنی. کتابی که بتونی ۱۰۰ بار بخونیش و خط به خطش را از بر کنی. دلم یک جور بغض آلودی تنگ شده. برای ایران. برای حال و هوای ایران. برای اصفهان. برای دغدغه های مشترک با مردمی که خیلی وقتها نمی فهمیشون.
بی خیال ... بی خیال...
10:06 AM نوشا
-
0 نظر
خوب اینهم از تز... بالاخره تحویل دادم و فکر کنم برای اولین بار یک کار علمی جدی انجام دادم که قسمت عمده اش را به تنهایی انجام داده باشم... استادم بلافاصله نمره اش را داد و فرستاد برای استاد دوم... حالا یکی دو هفته تمام ریلکس و کتاب خوندن و مهمون بازی و فیلم دیدن و خرید کردن و غذای خوشمزه پختن و ...
بعدش دنبال کار و ویزا و ... اما الان فقط استراحت.
1:21 PM نوشا
-
0 نظر
|
|
|