از ایران این بار حتی بیشتر از همیشه کتاب آوردم با خودم. جای خالی سلوچ را هر طوری بود تمام کردم... چند صفحه آخرش را از روی مجبوری خواندم. جای خالی سلوچ دلچرکینم کرده. توصیف اینهمه خشونت به عنوان زندکی روزمره روستاییان روحم را کدر کرده. صحنه های درخشانی هم در کتاب تصویر شده اند که آدم خیلی خوب می تونه در قالب فیلم تصور کنه. مثل صحنه جدال با شتر مست و یا مارها... و یا خیلی صحنه های دیگه... اما کتاب بویی از انسانیت نبرده.
به نظر من این کتاب کتاب ناجوریه...
شوهر دادن دختر ۱۳ ساله به اولین خواستگار از سر ناچاری و با اینکه می دونی که این خواستگار زن اولش را زده ناقص کرده و اون خشونت شب عروسی و طرز حرف زدن آدمها با هم که بغیر از فحش و بد و بیراه جور دیگه ای با هم نمی تونن حرف بزنن حال آدم را می گیره. چیزی که اذیتم می کنه اینکه دولت آبادی فقط این صحنه ها را تصویر می کنه... و اونقدر شیفته این هنر خودش هست در تصویر کردن صحنه ها که هیچ جایی به عنوان نویسنده سعی هم نمی کنه چیزی را به نقد بکشه یا تقبیح کنه. چیزی که من نمی تونم تصور کنم اینکه تنها چیزی که توی این زمینج ده پیدا می شه یک مشت آدم عوضی هستن که هیچ کار مفیدی ازشون بر نمیاد. نوشته پشت جلد کتاب از قول دولت آبادی فقط توصیف سختی کشیدن و زنانگی مرگان هست... اما مرگان بجز سختی کشیدن و سرسختی بخرج دادن کار دیگه ای نکرد... یعنی واقعا کار دیگه ای نکرد!گذاشت بهش تجاوز بشه و چیزی نگفت فقط نگاه کرد... دخترش را شوهر داد و گیسهای دخترش را هم کشید که چرا نمی خواد شوهر کنه و بعدش که پشمیمون شد فقط نگاه کرد... شوهرش ولش کرد و رفت و او بعد از ۳-۴ سال که رد شوهرش را پیدا کرد راه افتاد بره دنبالش!! یعنی این زن هیچ تاثیر مثبتی در سرنوشت خودش و بچه هاش نگذاشت. فقط بدبختی کشید... نداری کشید. حتی وقتی که با کدخدا سر فروختن سهم زمینش لج کرد فقط لج کرده بود. حتی نرفت با ۲-۳ نفر حرف بزنه که متقاعدشون کنه که زمینشون را نفروشن... رفت روی زمین نشست و نگاه کرد. تا بچه خودش اومد انداختش کنار و او رفت روزهای متوالی توی خونه نشست و نگاه کرد! ایهیم... یک چیزی این وسط کمه! اونهم این که چرا این داستان اهمیت اینو داره که به کتاب تبدیل بشه.
با خودم فکر می کنم نکنه من دوباره زیادی شیک شده ام و یادم رفته مردم دهاتی چطوری زندگی می کنند... شاید!شاید هم نه ... به تنها۵-۶ خانواده دهاتی ای که می شناسم فکر می کنم و اینکه چقدر آدمهای خوبی هستند. و اینکه چقدر مهربون هستند و چقدر با همدیگر مهربون هستند... اگر گاهی هم بچه های کوچک عز و جز مامانشان را در می آوردند لحظه ای توفان بود و تمام. حتی گاهی هم پسرهای بزرگ با پدر یا مادرشان کل کل می کنند اما چیزی که همیشه غالب می شه خنده و شوخی هست.
10:18 AM نوشا
-
0 نظر