برگشتن از ایران همیشه دو سه هفته گیج زدن را به همراه داره... روز اول هنوز شارژی. روز دوم می ری سر کار. تا عصر عین خیالت نیست. با همه خوش و بش می کنی و شرح سفر می دی. یکی دو تا از بچه ها خیلی محتاط می پرسند حتما حالا هم حالت گرفته است که اومدی دوباره تو این آب و هوا و دور از خانواده و ... می گم نه اتفاقا خوبم. اما از عصرش انگار کل انرژی ام تمام شده باشه خلقم تنگ می شه و دیگه باز نمی شه... تا یک هفته تمام با خودم کل کل می کنم که ای بابا تو اصلا اینجا چکار می کنی... نونت نبود آبت نبود خارجه اومدنت چی بود.
یک هفته ای طول می کشه تا دوباره نوسانات تمام بشه و زندگی روزمره به حالت عادی برگرده. چیزی که مرتب توی مغزم تاب می خوره اینکه حتی اگه سالهای سال هم اینجا زندگی کنم یک موقعی برمی گردم.
رفته بودیم با سیتا اداره گذرنامه. منهم که اونقدر خارجی شدم که اصلا یادم رفته بود تو اداره جات که می ری باید قبلش کلی لباس مبدل بپوشی. رفتم با یک مانتو تنگ و تیل و روسری شالی نئون سبز گفتم ما سوال داریم. نگهبان دم در گفت این آقا خودشون برن بپرسن اما شما نمی شه برید. با تعجب گفتم چرا؟ عکس نمونه حجاب روی دیوار را نشون داد و گفت باید حجابتون این شکلی باشه. رفتم که بابا را صدا کنم که با سیتا بره تو... خلاصه بعد از ۱۰ دقیقه اومدن و گفتن که کار افتاده به روز شنبه. و بعدش سیتا تعریف کرد که آقای سرباز وقتی که من رفتم ازش معذرت خواهی کرده که نگذاشته من برم تو! این معذرت خواهی برام خیلی جالب بود.
10:50 PM نوشا
-
0 نظر