سه چهار روز نبودم. همون عروسی که در موردش نوشته بودم. جالب بود و بامزه. این بار عروسی از اون مدلهای توی کلیسا و اینها بود. سیتا می گفت شاید به خاطر اینکه نوشا مسلمونه و میاد توی کلیسا کلا صاعقه بزنه و کل عروسی دود بشه. اما به خیر گذشت :D
بر خلاف ایران که وقتی روی کارت نوشته ۵ تا ۸ همه ساعت ۷ و نیم میان روی کارت که نوشته بود ساعت ۱ ظهر ما ساعت ۱۲ و ربع دم کلیسا بودیم و تنها کسانی که خیلی دیر رسیدند دو تا از دوستان عروس و داماد بودند که ۱۰ دقیقه به ۱ اونجا بودند. دم کلیسا بعضی ها هم سوالات بامزه ای از من می کردند. مثل اینکه شما هم می رین توی مسجد برای عقد شرعی. خوب خیلی ها هم می پرسیدند که مراسم ازدواج توی ایران چطوری هست و کلی من هم کار فرهنگی کردم اونجا. خیلی از دوستان عروس و داماد تکه های جالبی را انتخاب کرده بودند که لابلای حرفهای خانم کشیش می خوندند که جالبترینش به نظر من یک تکه از جبران خلیل جبران بود که می تونید اینجا بخونیدش.
خلاصه کلیسا یکی دو ساعت طول کشید و بعد یکی دو ساعت روی یک کشتی کوچک تفریحی روی دریاچه شهر بدون عروس و داماد طی شد تا در این فاصله اونها بتونن عکس بگیرند و در این فاصله پذیرایی بود و بعد عروس و داماد هم به ما ملحق شدند و کیک عروسی بریده شد. چیزی که جالبه اینکه اینجا هیچ کسی از این رسم خبر نداره که عروس و داماد کیک را می برند و دهان همدیگه می گذارند. کیک را می برند و به اولین کسی که دم دستشون هست می دن و همین جور تا آخر کیک را عروس بدبخت باید ببره تا یک نفر از اطرافیان نجاتش بده.
بعد از کشتی سواری چند تا عکس دسته جمعی با حضور همه حضار گرفته شد و به محلی رفتیم که به قول ما تالار عروسی بود و طبیعتا زنونه مردونه هم قاطی بود :D ولی با این تفاوت که روی تمام میزها اسم افراد نوشته شده که باید اول اسمت را پیدا کنی و همونجا بشینی. فلسفه اش هم این هست که آدمهایی را کنار هم سر یک میز بنشونی که فکر می کنی با هم خوب کنار میان و مثلا آخر سر یک عمه پیر یک گوشه تنها نمی مونه. به نظر من که چیز کاملا بیهوده ای هست... اما خوب یکی از معدود رسوماتی هست که در آلمان وجود داره و همه بهش عمل می کنند.
..........................................................................................................
امروز اولین کاری که می کنم سایتهای اخبار را باز می کنم که ببینم در روزهای اخیر چه اتفاقاتی افتاده و خبر فوت خسرو شکیبایی را می خونم... حیف. واقعا حیف.
10:50 AM نوشا
-
0 نظر