کوچکترین برادر من امسال کنکوری است و من متاسفم که اونجا نیستم که بتونم بهش کمک کنم. با اینکه اینجا شنبه و یکشنبه ها تعطیله اما بخاطر یک پروژه تا ۱۱ شب سر کار هستم. شنبه شب مطابق رسم هفتگی بهم زنگ می زنه. ازش می پرسم امتحانت ۵ شنبه هفته دیگه است؟ می گه نه همین هفته! گیج می شم. می گم من این هفته س م س زدم به آبجی خانم پرسیدم که کنکور تو کی هست. اونهم گفت که هفته دیگه ۵ شنبه. همون پشت تلفن از آبجی خانم می پرسه اونم می گه آره من گفتم هفته دیگه... ولی تو هفته پیش س م س زده بودی بالام جان. من گیج و گول تر از قبل روی موبایلم نگاه می کنم. می گم نه! من همین دوشنبه س م س زده بودم. برادرم آخرش می فهمه که مشکل کجاست و می گه آره ... اما می دونی الان که شنبه است اینجا هفته جدیده برای همین دوشنبه گذشته که من می گم برای ما هفته پیش به حساب میاد برای تو هفته جاری... (اگه نفهمیدید چی به چی شد دوباره از اول بخونید :D )
با خودم فکر می کنم ۴ سال گذشته تا من به سیستم هفته های اینجا عادت کنم. تا همین یک سال پیش شنبه ها همش حس روز اول هفته را داشتم. ساعت را می گذاشتم روی ۷ و بلند می شدم به درس خوندن یا خونه تکونی یا هر چیز دیگه... ۵ شنبه ها هم حس آخر هفته بهم دست می داد. جمعه ها کفرم در می اومد که باید کار کنم. یادم میاد که تازه چند ماهه که به روتین اینجا خو گرفته ام...
با خودم فکر می کنم چقدر چیزهای دیگه هستند که در ناخودآگاهم شکل گرفته اند بدون اینکه من از وجودشون خبری داشته باشم.
1:16 PM نوشا
-
0 نظر