سوال اول کنکور ریاضی ۸۷
ادبیات: معنی واژه های «بنان - سعاط - ضیغت - مضغ - مکیدت - حرز» به ترتیب کدام است... ۱- انگشتان - سید - نابود - بلعیدن - مکر - دستار ۲- انگشت - سفره - دارایی - جویدن - خدعه - بازوبند ۳ - دست - جهت - زمین زراعتی - هضم - دعا - تعویذ ۴- مشت - ماهی - تباه - آسیا کردن غذا در زیر دندان - استوار - دعا
سوال دوم: معنی واژه های «وِزر - غمز - عترت - ندیم - عتاب» به ترتیب کدام است. ۱- گناه - سخن چینی - لغزش - همدم - ملاطفت ۲- نکبت - عنایت - گرفتاری - پشیمان - آستان ۳- تنگی - آسان گیری - خطا - حریف - شگفتی ۴- سنگینی - ماتم زدگی - سختی - تنگ نظر - آسناته
سوال سوم: عبارت: «بیخ مستقبل و ماضی ببُرد و اندوه دی و فردا از دل محو کند و اندر تحت کسب بنده نیاید تا به تکلف حاصل کند و وی را اندر جلب و دفع آن ارادت نبوُد» تعریفی عارفانه از ... است. ۱- وجد ۲- همت ۳- وقت ۴- فراست
لینک سوالات کنکور
...
بدسلیقگی هم حد و اندازه داره. نمی دونم جواب دادن به این سوالها و سوالهای مشابه اون چه ربطی به آوردن رشته مثلا مکانیک دانشگاه تهران داره؟ نمی دونم اون بچه ای که ریاضی اش واقعا خوبه و مغزش کار می کنه اما چنین سوالاتی را نمی تونه جواب بده را آیا واقعا باید سرزنش کرد؟ اونهمه انرژی که ما برای کنکور گذاشتیم و بچه ها هنوز هم هر سال می گذارند چه حاصلی داره واقعا؟
5:28 PM نوشا
-
0 نظر
کوچکترین برادر من امسال کنکوری است و من متاسفم که اونجا نیستم که بتونم بهش کمک کنم. با اینکه اینجا شنبه و یکشنبه ها تعطیله اما بخاطر یک پروژه تا ۱۱ شب سر کار هستم. شنبه شب مطابق رسم هفتگی بهم زنگ می زنه. ازش می پرسم امتحانت ۵ شنبه هفته دیگه است؟ می گه نه همین هفته! گیج می شم. می گم من این هفته س م س زدم به آبجی خانم پرسیدم که کنکور تو کی هست. اونهم گفت که هفته دیگه ۵ شنبه. همون پشت تلفن از آبجی خانم می پرسه اونم می گه آره من گفتم هفته دیگه... ولی تو هفته پیش س م س زده بودی بالام جان. من گیج و گول تر از قبل روی موبایلم نگاه می کنم. می گم نه! من همین دوشنبه س م س زده بودم. برادرم آخرش می فهمه که مشکل کجاست و می گه آره ... اما می دونی الان که شنبه است اینجا هفته جدیده برای همین دوشنبه گذشته که من می گم برای ما هفته پیش به حساب میاد برای تو هفته جاری... (اگه نفهمیدید چی به چی شد دوباره از اول بخونید :D )
با خودم فکر می کنم ۴ سال گذشته تا من به سیستم هفته های اینجا عادت کنم. تا همین یک سال پیش شنبه ها همش حس روز اول هفته را داشتم. ساعت را می گذاشتم روی ۷ و بلند می شدم به درس خوندن یا خونه تکونی یا هر چیز دیگه... ۵ شنبه ها هم حس آخر هفته بهم دست می داد. جمعه ها کفرم در می اومد که باید کار کنم. یادم میاد که تازه چند ماهه که به روتین اینجا خو گرفته ام...
با خودم فکر می کنم چقدر چیزهای دیگه هستند که در ناخودآگاهم شکل گرفته اند بدون اینکه من از وجودشون خبری داشته باشم.
1:16 PM نوشا
-
0 نظر
خبر دانشگاه زنجان و دیدن فیلم مربوط به آن حالم را منقلب می کنه. یاد دانشگاه صنعتی و حاج آقا کمالی نماینده ولی فقیه و داستان مشابهش می افتم. فکر می کنم این چیزی نیست که فقط در ایران اتفاق بیفته اما چیزهای زیادی هست که آدم را بیشتر منقلب می کنه نسبت به هر جای دیگه...مهم نیست که کجای دنیا این اتفاق می افته. مهم اینه که هر جای دنیا که باشه زشت و پلیده. سواستفاده جنسی پلیده. تفاوت این طرف دنیا و اونطرف شاید در این باشه که در اروپا یا آمریکا کسی که چنین جرمی مرتکب شده باشه مجازات سنگینی می شه و تا آخر عمرش هم مورد استهزا رسانه ها قرار می گیره. چند هفته پیش رییس شرکت پست آلمان را به دلیل سوء استفاده مالیاتی دستگیر کردند. اونقدر توی مطبوعات در موردش نوشتند و اونقدر عکس و فیلمش را در تلویزیون نشون دادند و میز گرد و این حرفها گذاشتند که طرف حداقل توی آلمان دیگه زندگی عادی نمی تونه داشته باشه. شاید تفاوت حکومت ایران و آلمان در همین طرز برخورد با جنجالهای سیاسی باشه. توی آلمان وقتی کسی یک گندی می زنه دولتمردان به این فکر نمی کنند که این بابا پدر یا پسر یا داماد کدوم آقازاده است و حالا دشمنانمون چی می گن و آمریکا چی فکر می کنه و ... وقتی کسی خلاف می کنه به معنای کلمه حالش گرفته می شه و آبرو و حیثیت براش نمی مونه.کسی به فکر ماست مالی کردن قضیه بر نمی یاد. چیزی به اسم پلیس هم در اینجا نقش تزيینی نداره و برای سرکوب ملت به کار نمی ره بلکه دقیقا برای چنین مواردی هست که به صحنه میاد.به این فکر می کنم که این که در چنین مواردی در ایران کسی به فکرش هم نمی یاد که به پلیس زنگ بزنه جای تاسف داره و هم به طرز غم انگیزی وحشتناکه. تا کی میشه همه مشکلات را بسیجی وار حل کرد؟ کی این حکومت می خواد یک حس اعتماد به مردم بده که در چنین مواردی به جای اینکه خودشون مساله را حل کنند اونقدر به پلیس اعتماد داشته باشند که به پلیس خبر بدهند؟ در عین حال با خودت فکر می کنی سردار زارعی که با وثیقه ۵۰ میلیونی آزاد می شه در حالی که فعالان زنان وثیقه های بالای ۱۰۰ میلیون باید بدهند این آقای معاونت دانشجویی چقدر وثیقه خواهد گذاشت؟ با خودت فکر می کنی که چند وقت طول می کشه تا طرف یک پست مشابه یا حتی بهتر بگیره و به همه دوستان و آشنایان یک بیلاخ اساسی نشون بده؟ با خودت فکر می کنی این آقایان متدین تا کی به اسم دین و دیانت همه چیز را به استهزا می گیرند ...
یکی از تجلیات غربت اینه که وقتی سر کار نشستی و چنین خبری را می خونی و اینهمه فکر توی کله ات می پیچه با هیچ کسی نمی تونی حرف بزنی و حرص بخوری. در حالی که توی ایران که باشی سر کار یا خونه خاله یا حتی توی هر تاکسی ای که می شینی می تونی سر حرف را باز کنی.
11:16 AM نوشا
-
0 نظر
پدر و مادر بی اینترنتی بسوزه که من الان باید ۳ تا پست را با هم یکی کنم...
آهنگ نوری تا بینهایت آلبوم جدید آریان را گوش می کنم و خیلی بهم می چسبه... مخصوصا آهنگ نوری تا بینهایت قسمت انگلیسیش بهم خیلی حس آشنایی می ده. یکی از دوستان برام یک لینک یوتیوب می فرسته و می بینم که آهنگ مشترک با کریس د برگ هست که اونقدر به دل من چسبیده. جالبه که با اینکه مدتهاست خبر کنسرت آریان و کریس د برگ را دنبال می کردم چیزی در این مورد نخوانده بودم که با هم آهنگ مشترک هم داشته باشند. از آریان ها از این جهت خوشم میاد که هنوز توی ایران به فعالیتشون ادامه می دهند... به نظرم جای تقدیر داره.
در سه چهار روز گذشته کتاب تجدد و تجددستیزی ایران نوشته عباس میلانی را خواندم. متاسفانه نمی تونم توصیه کنم بهتون. چون به نظرم بعد از خوندن این کتاب خیلی به معلومات آدم اضافه نمی شه... در واقع کتاب مجموعه مقالات سالهای اخیر آقای عبدی حول و حوش مساله تجدد در ایران است. اما تنها چیزی که من با خواندن کتاب عایدم شد اینکه تاریخ بیهقی خیلی به زندگی مردم اون زمانها نپرداخته و بنابراین نمی تونیم ازش بفهمیم که تجدد یا تجددستیزی در اونموقع ها چطور بوده. دیگه اینکه هوس می کنی کتاب شکر تلخ جعفر شهری را بخونی و همچنین خاطرات ناصرالدین شاه به فرنگ --------------------------------------------------------------------
این آلمانیها بعضی وقتها چیزهایی می گن که آدم از خنده روده بر می شه. مثلا با اینکه اکثرشون چشمهای آبی دارند و موهای بلوند با این حال همیشه برای زنهای بلوند جوک می سازند که خیلی ساده و ابله هستند. یا وقتی می خوان تعریف کنند که آره اونموقع ها خیلی ساده لوح بودم می گن من هم که چشم آبی بودم ... یک بار به یکیشون می گم شما که همتون چشم آبی هستید چرا به آدم ساده لوح می گید چشم آبی؟ می گه شاید برای اینکه بچه ها وقتی به دنیا می یان همشون چشمهاشون آبیه... من ریسه می رم از خنده و می گم تو هم که چشم آبی هستی عمو جون. بچه های شما چشم آبی هستن چون شما همتون چشم آبی هستید... اما اینجوری نیست که همه بچه ها موقع دنیا اومدن چشم آبی باشن. شروع می کنه به دلیل و برهان آوردن که حتی با بچه هایی که بعدا چشماشون مشکی می شه موقع به دنیا اومدن چشمشون آبیه چون سلولهای قهوه ای بعدا رنگ می گیرند... و من همینجور می خندم. اونجا اتفاقا چند نفر دیگه هم هستند همه آلمانی ... از اونها می پرسیم که نظرشون چیه. اونها هم همه تایید می کنند که بچه ها موقع تولد همه چشم آبی هستند. بهشون نگاه می کنم می گم خوب برای اینکه شما هم همتون چشماتون آبیه طبیعیه که بچه هم چشم آبی بشه. دوباره از اونا اصرار که نه! حتی بچه های چشم مشکی هم اولش با چشم آبی به دنیا می یان. یکباره یک خانمی میاد توی اطاق که از قضا توی بیمارستان کار می کنه. از اون می پرسیم بچه ها موقع دنیا اومدن رنگ چشمشون چیه با قاطعیت می گه آبی. من می پرسم ترکا چی؟ بچه های ترکها هم چشماشون آبیه؟ می گه نه! اونا نه! اونا چشماشون مشکیه...
9:42 AM نوشا
-
0 نظر
|
|
|