یک ازدواج معمولی آلمانی:
کریسمس امسال که زنگ زدیم به دو تا از دوستای سیتا تبریک عید و سال نو بگیم آقاهه اعلام کرد که بالاخره بعد از ۹ سال دوستی و ۶ـ۷ سال زندگی زیر یک سقف تصمیم گرفته اند که با هم ازدواج کنند. ظاهرا دو سه ماه قبلش خودش رسما از دوست دخترش تقاضای ازدواج کرده و اونهم واقعا قبول کرده.
همونموقع پشت تلفن اعلام کردند که ۱۸ ژولای را به عنوان تاریخ عروسی مشخص کرده اند و اینکه ما هم توی تقویممون یادداشت کنیم که برنامه دیگه ای نگذاریم..
یک ماه بعدش یعنی ۶ ماه مونده به عروسی کارت دعوت اومد دم خونه که کل کارت توسط عروس و داماد آینده طراحی و پیاده سازی شده. با خودم فکر می کنم که واقعا برای هر کارت حداقل دو ساعت وقت گذاشته اند.
توی کارت محل و تاریخ عروسی و طبیعتا چند تا جمله بامزه در مورد عشق و ازدواج و از این حرفها... اما پایینش هم نوشته شده که لطفا حتما تا آخر ژوئن به ما خبر قطعی اومدن یا نیومدنتون را بدید. طبیعی است که آلمانها هم حتما همه قبل از موعد جواب می دهند که می تونن یا نه و به این ترتیب اونها ۶ هفته قبل از عروسی تعداد دقیق مهمونها رو دارند.
از اونجایی که عروس و داماد هر دو خارج از آلمان زندگی می کنند و هر کدوم از یک جای آلمان می آیند با هم موافقت کرده اند که عروسی توی شهر محل تولد عروس برگزار بشه.
هفته گذشته یکی از دوستان مشترک ما ایمیل زد که با توجه به اینکه داریم به تاریخ عروسی نزدیک می شیم بهتره که شروع کنیم به رزرو اطاق که همه دوستان مشترک توی یک هتل باشیم. من به تقویم نگاه می کنم و با خودم خیلی ایرانی فکر می کنم به این زودی؟! الان که تقریبا ۳ ماه مونده به عروسی!
جالبش اینجاست که تقریبا ۴ نفر از دوستان دیگه ایمیل می زنند و اعلام می کنند که اونها توی هتل فلان قبلا اطاق رزرو کرده اند!!! وقتی که این دوستمون با هتل فلان تماس می گیره که برای چند نفر باقیمانده جا رزرو کنه اونها اعلام می کنند که متاسفانه برای این تاریخ دیگه اطاق خالی وجود نداره!!!!
یک ازدواج معمولی ایرانی:
برادرم یکی دو هفته پیش برای من یک آفلاین می گذاره که ۲۷ اردیبهشت عروسی علی (پسر دایی من) هست. من طبیعتا تعجب می کنم چون فکر می کنم ۲۷ اردیبهشت که همین ۴ هفته دیگه است! یک روز بعد از ظهر که زنگ می زنم به خونه خاله ام برای احوال پرسی زن دائیم میاد پای تلفن و منو برای عروسی دعوت می کنه... می گه نمی خواستم که از کس دیگه ای بشنوی و خیلی دلم می خواد که تو هم باشی... حالا نمی تونی یک جوری برنامه بچینی و بیای... براش توضیح می دم که الان واقعا تا آخر تابستون بلیطهای ایران تمام شده اند و به این سادگی نمی شه بلیط گیر آورد دوباره اصرار و اصرار و من خنده ام می گیره... از مهربونیش خنده ام می گیره. می دونم که واقعا دلش می خواد که منم باشم ... اما حداقل اگه قبلش پرسیده بودند و ۲ ماه دیرتر عروسی را گرفته بودند منهم حتما می تونستم برم. اما دیگه اونقدر هم کوتاه مدت نمی شه برنامه ریزی کرد... حالا حداقل با جیب دانشجویی.
بعدها مامان توضیح می ده که چون بابای عروس داره از کویت میاد می خوان عروسی را بگیرند تا وقتی که پدرش اونجاست عروسی انجام بشه... بعدش هم می گه آخه دیگه ۳ ساله که عقد هستن.
امروز که عروسیه تازه دو هفته پیش یک تالار پیدا کرده بودند و یک آپارتمان برای اجاره و هفته گذشته هم کارتها را آورده اند دم خانه که طبق منش ایرانی سر وقت به حساب می یاد.
با خواهرم حرف می زنم. میگه عروسی به نسبت جمع و جوره ۲۰۰ نفر را دعوت کرده اند اما غذا را برای ۳۰۰ نفر سفارش داده اند. چون واقعا هنوز معلوم نیست که کی میاد و کی نمیاد و بعدش هم تا همین دیروز یادشون میاد که کیا رو دعوت باید دعوت کنند. (عروسی مفصل توی آلمان می شه مثلا ۷۰ نفر) می تونم تصور کنم که چقدر همه چیز شیر تو شیره و چقدر کار مونده و چقدر همه الان تحت فشار هستن.
............
مثل همیشه با خودم فکر می کنم باید ایرانیا و آلمانیا رو با هم قاطی کنند تا یک چیز حسابی و متعادل ازش دو بیاد.
10:57 AM نوشا
-
0 نظر