چند روزه که یک گروه از اون شرکت مالزیایی که ما به دیدنشون رفته بودیم آمده اند اینجا برای بستن یک قرارداد. دو تا آقا و یک خانم که من توی مالزی باهاش آشنا شده بودم. کار اونها به من خیلی ربط نداشت اما بعد از ساعت کارشون با خانمه و یکی از دوستای من رفتیم توی شهر که سوغاتی بخره. از اونجایی که آلمان هم ساعت ٨ دیگه همه فروشگاهها کرکره را می کشند پایین ما خیلی به خرید که نرسیدیم اما بعدش رفتیم یک جایی نشستیم به شام خوردن و حرف زدن. خیلی عجیبه برام که با انگلیسی دست و پا شکسته من و اینکه این آدم را یکی دو بار بیشتر ندیدی اما یک جور عجیبی باهاشون احساس نزدیکی می کنی. ٣ تا بچه داره. بچه ها را گذاشته مالزی و آمده اینجا برای بستن یک قرار داد. ازش می پرسی که مشکل نیست با بچه های به اون کوچکی ... می گه که دولت مالزی آدم های شاغل را خیلی حمایت می کنه... به خاطر همین اونها الان یک نفر را استخدام کرده اند که تمام مدت توی خانه هست و از بچه ها مواظبت می کنه و غذا می پزه و رفت و روب و...
با اون روسری سفت و سختش و نماز خوندن و اینها می تونم حدس بزنم که دنبال غذای حلال می گرده. ازش می پرسیم که غذا چی نمی خوری. می گه مرغ و گوشت قرمز نمی خورم اما ماهی و یا غذای گیاهخواری مشکلی نیست. ازجوابش خنده ام می گیره. می ریم سراغ پیتزا. دوستم ازش می پرسه تو حالا شیعه هستی یا سنی؟ نمی دونه! می گه نمی دونم شیعه هستم یا سنی... یه کم فکر می کنه می گه فکر کنم شیعه هستم. بعدش دوباره فکر می کنه می گه شایدم سنی هستم. بعدش دوباره یک کم فکر می کنه می پرسه ایرانیا شیعه هستن یا سنی؟ ما هر دو می گین شیعه! اونم خاطر جمع می گه آها پس من سنی هستم. ما غش می کنیم از خنده. توضیح می ده می گه آخه برای من هیچ وقت این جزییات مهم نبوده. مهم اینه که خدا رو قبول داشته باشی و دستوراتش را اجرا کنی و کار بدی نکنی. دیگه شیعه و سنی اش فرقی نداره.
ازش می پرسیم که کجا درس خونده می گه ایندیانا. من که تنها دانشگاه ایندیانا ای که می شناسم در ایالات متحده است می پرسم مگه توی مالزی هم ایندیانا هست؟ اونم می گه نه... اونم توی آمریکا درس خونده... و من بیشتر از پیش می مونم توی کف!
3:36 PM نوشا
-
0 نظر