یکی از آشناهای سیتا را می بینیم. یک آقای بامزه حدود ۵۰ ساله آلمانی. خوش و بش می کنند. یک جوری حرف به اینجا کشیده می شه که طرف با خانمش توی گروه کر کلیسا می خونن و دعوت می کنه که اگه ما هم به شنیدن یک کنسرت کر واقعی علاقه مند هستیم می تونه بهمون آدرس برنامه بعدیشون رو بده... توی دلم فکر می کنم ای بابا... خدا بداد برسه. تو فکر هستم که چطوری از زیر بارش در برم و چی بگم که ضایع نباشه و طرف هم ناراحت نشه و ...
می بینم که سیتا خیلی راحت بدون دغدغه با یک لبخند پت و پهن می گه «راستش رو بخواهید کر خیلی مورد علاقه من نیست. اما چیزی که من در عوض خیلی بهش علاقه دارم و مرتب گوش می کنم موسیقی کلاسیک بی کلام هست.» بر خلاف تصور من به آقاهه اصلا بر که نمی خوره هیچی اونم طرفدار موسیقی کلاسیک از آب در میاد و شروع می کنند به همدیگه کلی تیپ بدن که اینجا و اونجا کنسرت خیلی خوب هست و کار فلان گروه خیلی خوبه و... منم می مونم تو کف .
با خودم فکر می کنم که یک سناریوی ۱۰۰٪ ایرانیش این بود که کلی تملق طرف رو بگی و به به و چه چه بگی که چقدر خوبه که طرف آواز می خونه و تازه اونم کر و آدرس برنامه رو هم می گرفتی و پاتو هم نمی گذاشتی دم برنامه... اگه هم این آقاهه رو تصادفی می دیدی حتما راهتو کج می کردی از یک مسیر دیگه می رفتی که نکنه طرف بیاد و بپرسه هفته گذشته چرا تشریف نیاوردید.
اینجا روزی n تا نمونه اینجوری می بینی که مایه عبرت هستند. که نشون می دن که توی فرهنگ ایرانی ما خیلی چیزها را فقط بی خودی پیچیده می کنیم. با خودت فکر می کنی که الان همین دو نفر توی همین مکالمه کوتاه چقدر چیز درباره همدیگه فهمیدن که توی فرهنگ ایرانی در واقع به ندرت امکانش هست.
9:39 AM نوشا
-
0 نظر