دلم برای زندگی توی شهر بزرگ تنگ شده. اینجا هم ده نیست... اما شهر هم نیست... زنده نیست... زندگی توش نیست... امروز صبح یکهو یادم اومد که توی ایران الان فصل خریده و خونه تکونی... حتما توی کوچه خیابونهای اصفهان حسابی شلوغه... دلم برای غر و لندهای ملت تنگ شده. برای هوای کثیف. برای مردم عبوس. برای مامانهای خسته که بچه هاشونو به نیششون می کشند و هر از گاهی هم جیغی به سرش... برای آدمهای خوبی که لابلای همین آدمهای عبوس بد وجود دارند که وقتی نگاهشون می کنی حس می کنی دارن آب می شن زیر فشار همه جانبه.
دلم برای پیرزنهای عجوزه لاغر انجیر بگومی که چادرشونو می بندن به کمرشون و دولا دولا راه می رن تنگ شده... یادتون هست اون حموم عمومی خیابون شیخ صدوق را با اون پیرزنهای بالای ۸۰-۹۰ سال که صبح تا شب کنار خیابون می نشستند و به هر کسی رد می شد سلام می کردند... یکیشون اونقدر پیر بود که چشماش سفید شده بود و من هر روز موقع رد شدن از جلوش وقتی سرشو بالا می کرد که نگاه کنه و سلام کنه با خودم فکر می کردم این چشماش آبیه یا از فرط پیری و کم سویی به سفیدی می زنه...
دلم برای نشستن کنار آب تنگ شده... یا قدم زدن کنار رودخونه که یه موقعی بخش بزرگی از زندگی منو تشکیل می داد.
حالا برام پیغام پسغام نگذارید که نمی خواد دلم تنگ بشه و اونجا خبری نیست و اینا! حوصله شنیدن حرف تکراری ندارم.
7:39 PM نوشا
-
0 نظر