سنتوری داریوش مهرجویی... اولین روزی که پیداش می کنم تا شب که برسم خونه و برم توی اتاق در رو ببندم بشینم پاش جونم از حلقم در میاد. به سیتا می گم بعد از ۴ سال کارگردان مورد علاقه ام یک فیلم بیرون داده می رم که اونو ببینم. پای فیلم مهرجویی گریه نمی شه کرد اما هنوز تلخیش به وجودم مونده. شبش تا صبح خواب می دیدم که علی سنتوری هستم و هر بار که از خواب می پریدم با خودم فکر می کردم خدا رو شکر که یک خواب بود. خدا رو شکر که من علی سنتوری نیستم... فیلم در مورد اعتیاده. مثل آخرین فیلم رخشان بنی اعتماد... خون بازی... اونجا یک دختر گرفتاره و اینجا یک پسر. با خودم فکر می کردم که در سینمای هالیوودی هیچ فیلمی را سراغ ندارم که واقعا به این زیبایی روند یک تباهی را نشون بده. توی فیلمهای هالیوودی همیشه اعتیاد را از طرف دیگه می بینی... در واقع از طرف دلالان مواد مخدر که پول پارو می کنند و نگرانیهاشون وقتی که یک محموله دیر می رسه یا لو می ره یا ...
توی مصاحبه مجله فیلم با رخشان بنی اعتماد می گفت علت اینکه این موضوع را انتخاب کرده اینه که اعتیاد بین جوانها و خصوصا بین جوانهای طبقه به اصطلاح مرفه خیلی شایع تر از اونه که آدم فکر می کنه
.امروز توی بی بی سی می خونم که نسخه سانسور نشده فیلم هم توی ایران دست به دست می گرده. بعد از ۴ سال یک فیلم بیرون دادن و تمام مدت برای اجازه نشر جنگیدن و آخرش هم فیلم سر در میاره از بازار سیاه... خیلی از کارگردانها را می شناسم که واقعا به ورشکستگی افتاده اند. یک جوری همه جانبه متاسفم... برای ۶ میلیون مردم کشورم که طبق آمار رسمی اسیر اعتیاد هستند.... برای مهرجویی که این اتفاق ضربه مالی شدیدی خواهد داشت و احتمال ساخت فیلم بعدی را خیلی کمتر خواهد کرد... برای سیاست غلط حاکمان مملکت که از هیچ چیزی و هیچ کسی پشتیبانی درستی نمی کنند.
3:17 PM نوشا
-
0 نظر