با دوست ایرانی حرف می زنم که سالهاست مشکل مالی داره و سالهاست که با همسرش مشکل داره و می خواد که جدا بشه. می پرسم ازش که اوضاع چطوره. آه و ناله همیشگی. برام تعریف می کنه که هیچ وقت وضعش به این بدی نبوده. که هیچ وقت تورم به این زیادی نبوده... که هیچ وقت اینقدر مشکل مالی نداشته.
ازش می پرسم که تکلیف طلب هاش به کجا رسیده و اینکه آیا پولی که به همسرش بدهکار بوده را پرداخته؟ می گه که طلبش را نتونسته وصول کنه و پول را برای همسرش تهیه کرده اما او سر قرار نیومده و لحظه آخر گفته که به این مقدار پول راضی نیست. ازش می پرسم که چرا سعی نکرده راضیش کنه؟ می گه که دیگه فایده ای نداره. چون رفته برای بچه کوچکش یک آپارتمان خریده که وقتی بچه بزرگ شد آینده داشته باشه! و دوباره تعریف می کنه که چقدر سخته و چقدر تورم و چقدر بدهی داره و اینکه حتی ماشینش رو فروخته و... یک ساعت تمام بهش بد و بیراه می گم. اونقدر عصبانی هستم که نمی تونم خودم را کنترل کنم. بهش می گم چطور میتونی همیشه فقط وضع خودت را از اونچه که هست بدتر کنی و بعد هم آه و ناله سر بدی؟
با دوست ایرانی دیگه ای که تازه اومده اینجا حرف می زنم که خانواده اش بهش زنگ زده اند و گفته اند که پولی که براس ساپورتش داده اند را باید برگردونه ایران چون وضع خیلی خراب شده... به نظرم عجیب میاد. بعد از دو سه روز تعریف می کنه که فهمیده که خانواده اش یک جایی خونه خریده اند و حالا باید هر دو ماه یک بار یک میلیون قسط پرداخت کنند... خانواده کارمندیان!!!
بعضی وقتها واقعا فکر می کنم اگه می شد بعضی جملات مثل٬ توکل بر خدا٬ یا ٬خدا می رسونه٬ را از ذهن این ملت حذف کرد و به جاش یه کمی حساب و کتاب یادشون داد بد نمی شد که هیچی خدا هم حتما خیلی راضی تر بود.
3:18 PM نوشا
-
0 نظر